به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

يک داستان...

ريچارد براتيگان، ترجمه: سوسن نيازى :يك كار هاى اين جورى را وقتى شانزده ساله بودم مى كردم. هفتاد، هشتاد كيلومتر را توى باران مفت سوارى مى كردم تا  آخرين ساعات روز را بروم شكار گوزن. كنار جاده با تفنگ كاليبر ۳۰ مى ايستادم و شستم را روبه جلو مى گرفتم و به هيچ چيزى اش فكر نمى كردم، انتظار داشتم سوارم كنند و هميشه هم سوارم مى كردند.
«كجا مى روى؟» «شكار گوزن» در اورگان اين معنى خودش را داشت. «سوار شو.» وقتى كه بالاى تيغ كوه از ماشين پياده شدم مثل لوله آفتابه باران مى آمد. راننده باورش نمى شد. سراشيبى نيم پوشيده از درختى را ديدم كه به دره اى كه مه و باران پنهانش كرده بودند، شيب مى خورد. كمترين تصورى از اينكه دره به كجا منتهى مى شود، نداشتم. هيچ وقت قبلاً آنجا نبودم و اهميتى هم برايم نداشت. راننده انگار باورش نمى شد توى آن باران پياده شوم. پرسيد، «كجا مى خواهى بروى؟» «آن پايين.» وقتى كه رفت توى كوهستان تنها شدم و اين همان چيزى بود كه مى خواستم. از سرتا نوك پا لباس ضدآب پوشيده بودم و چند تايى هم آب نبات توى جيبم بود. از ميان درخت ها پايين رفتم و سعى كردم با لگد زدن، گوزنى از توى بيشه هاى خشك بيرون بپرد، اما واقعاً هم فرقى نمى كرد كه يكى از آنها را ديده باشم يا نديده باشم.
من فقط حس و حال شكار را مى خواستم. فكر بودن گوزن در آنجا به همان اندازه بودن واقعى اش خوب و دلپذير بود. هيچ چيز تحريك كننده  اى لاى بيشه ها نبود. هيچ نشانى از گوزن يا نشانى از پرنده يا نشانى از خرگوش يا هر چيز ديگرى نبود. گاهى مى شد كه يك جا مى ايستادم. درختان چكه مى كردند. اگر نشانى هم بود، خودم بودم: تنها، كه يكى از آب نبات  ها را خوردم. هيچ تصورى از وقت و ساعت نداشتم. آسمان تاريك بود و باران زمستانى مى باريد. وقتى شروع كردم چند ساعتى وقت داشتم و حالا احساس مى كردم كه وقتم دارد تمام مى شود و شب به زودى از راه مى رسد. از بيشه بيرون آمدم و رفتم ميان تنه درخت ها و راه الوار رويى كه پيچ مى خورد پايين توى دره. تنه درخت ها تازه بودند. درخت ها يك وقتى در همان سال قطع شده بودند. شايد توى بهار. راه تا توى دره پيچ مى خورد. باران كم شد، بعد بند آمد و يك جور سكوت غريبى بر همه چيز حكمفرما شد. هوا گرگ و ميش بود و خيلى هم اين طورى دوام نمى آورد. پيچى توى راه الوار رو بود و ناگهان و بدون هيچ نشانى، درست وسط ناكجا آباد شخصى ام يك خانه سبز شد. ازش خوشم نيامد. خانه بيشتر از هر چيزى شبيه كلبه اى بزرگ بود با يك عالمه ماشين هاى قديمى كه محاصره اش كرده بودند و همه جور خرت و پرت هاى مربوط به الواربرى و چيز هايى ديگر آنجا بود كه يك وقتى به آن احتياج داشته اند و بعد از استفاده رهايش كرده  اند. دلم نمى خواست خانه آنجا باشد. مه بعد از باران بلند شد و من برگشتم و به كوه ها نگاه كردم. همه اش پانصد، ششصد متر پايين آمده بودم و تمام اين مدت فكر مى كردم كه تنها هستم. البته كه مسخره بود. كلبه _ خانه پنجره اى رو به جاده و من داشت. چيزى توى پنجره نمى ديدم. با اينكه هوا داشت تاريك مى شد، هنوز چراغ هايشان را روشن نكرده بودند. مى دانستم حتماً كسى توى خانه هست، چون دود غليظ سياهى از دودكش اش بيرون مى آمد. به خانه كه نزديك شدم در جلويى با سروصدا باز شد و بچه اى بيرون دويد و رفت به سمت ايوان ساده و موقتى خانه. نه كفش به پا داشت و نه كت به تن. تقريباً نه سالش بود و مو هاى بور و آشفته اى داشت كه انگار تمام مدت باد توى موهايش گشته بود. بيشتر از نه ساله به نظر مى رسيد و فوراً سه خواهرش كه سه، پنج و نه ساله بودند به او پيوستند. خواهر ها هم نه كفش به پا داشتند و نه كتى به تن. خواهر ها هم بزرگتر از سن شان به نظر مى رسيدند. دوره كوتاه ساكت گرگ و ميش ناگهان شكست و دوباره باران گرفت، اما بچه ها به خانه نرفتند. همانجا توى ايوان ايستاده اند و سراپا خيس مرا نگاه كردند. بايد قبول مى كردم منظره عجيب و غريبى هستم كه از كوره راه گل آلودشان، وسط آن ناكجا آباد لعنتى و تاريكى اى كه همه جا را مى پوشاند پايين مى آمدم، با تفنگ كاليبر ۳۰ كه رو به پايين توى بغلم محكم نگه داشته بودم تا باران شبانه توى لوله اش نرود. وقتى از كنارشان رد شدم يك كلمه هم حرف نزدم. موى خواهر ها مثل جادوگر كوتوله ها وزوزى بود. كس و كارشان را نديدم. چراغى هم توى خانه روشن نبود. يك كاميون مدل بالاى به پهلو خوابيده، جلوى خانه بود. درست كنار سه تا بشكه دويست ليترى خالى نفت. بشكه ها ديگر هيچ استفاده اى نداشتند. چند قطعه كابل ناجور خاك گرفته هم آنجا بود. سگ زردى بيرون آمد و زل زد به من. وقت گذر كردنم يك كلمه هم نگفتم. بچه ها حالا ديگر سرتا پا خيس بودند. در سكوت ايوان رفته بودند توى دل هم. اين نهايت زندگى بود.
*از ايالت هاى غرب آمريكا در حاشيه اقيانوس آرام oregun
داستان «تاريخچه اورگان» از مجموعه داستان «انتقام چمن» انتخاب شده است.


سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا