به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

هديه ای از برادرم...

یکی از آخرین روزهای اسفند 76 بود، از سپیده تا اونموقع که ساعت 7 بود، هر جایی رو که فکر می کردیم ممکنه مرغابی داشته باشه رو گشته بودیم که فقط همون سر صبح فقط یه دونه دیدیم که اونم بابا تیرش خطا رفت. حالا هم نشسته بودیم و داشتیم صبحانه می خوردیم...

شب قبلش خواب دیده بودم که یدونه کله سبز نر می زنم، چیزی که تا اون موقع نزده بودم و خیلی دوست داشتم که یدونه از اون درشتاشو داشته باشم، از صبح هم احساس عجیبی داشتم و خیلی هیجان زده بودم که بی شک نتیجه خوابی بود که دیده بودم.

اما اونموقع دیگه از اون شر و شور دم صبح که هی این بابای بیچاره رو از اینور به اونور می کشوندم خبری نبود و با شناختی که از منطقه داشتیم می دونستیم که دیگه جای نرفته ای وجود نداره، دیگه راستش خوابی رو هم که دیده بودم، هم یادم رفته بود.

صبحانه رو که خوردم، لیوان چایم رو برداشتم و رفتم بالای تپه رُِسی نشستم و گفتم تا چاییم یه کمی خنک شه توی آسمون رو یه دوربینی بکشم شاید چیزی ببینم، همینجور که اطراف رو دوربین می کشیدم روی یه تپه خاکی درست اونور جاده، میخکوب شدم، اولش یه کمی شک کردم ولی اونقدر فاصله نزدیک بود که جای شکی باقی نمی ذاشت، اما هنوز هم باورش برام سخت بود، درست اونور جاده توی فاصله ای در حدود 200 متر، یه گرگ بزرگ به رنگ قهوه ای سوخته سر تپه وایستاده بود و داشت منو نگاه می کرد...

هولکی از روی تپه اومدم پایین و دوربین رو دادم دست بابا و اونم تایید کرد، پام رو توی یه کفش کردم که می خوام برم از نزدیک ببینمش، تا بالاخره بابا راضی شد و وسایلو جمع کردیم و ریختیم ته ماشین و راه افتادیم، همش نگران بودم که در بره ولی همچنان ساکت نشسته بود و من و نگاه می کرد...

جاده رو که رد کردیم و فاصله مون باهاش حدود 100 متر شد، شروع به حرکت کرد، ولی نه حالتی که شکل فرار باشه بلکه خیلی با وقار و آرام، یه 60 – 70 متری رفت و دوباره وایستاد و ما را نگاه کرد، یه دل سیر با دوربین نگاهش کردم و یهو زد به سرم که پیاده برم دنبالش، نمی دونم یه حس غریبی بود که داشت منو به سمت خودش می کشوند ولی بابا اینبار خیلی سخت زیر بار رفت و استدلالش این بود که ممکنه حیوون تحریک شه حمله کنه و مجبور بشیم با تیر بزنیمش، حرفش هم درست بود ولی احساسم یه چیز دیگه می گفت... خلاصه بابا رو راضیش کردم، تفنگ رو هم دست گرفتم دوتا 4پاره هم برای احتیاط گذاشتم توی جیبم و تفنگ هم با ساچمه 3 پر بود. راستش حتی دلم نیومد که 4پاره ها رو با فشنگا عوض کنم.

رفتیم دنبالش و داستان قبلی دوباره و دوباره تکرار می شد، یعنی همیشه حدود 100- 120  متر فاصله رو با ما حفظ می کرد و وقتی از این فاصله بهش نزدیکتر می شدیم، یه 60-70 متری یورتمه می رفت و رو به ما می ایستاد و نگاهمون می کرد... شاید حدود 1 یا 1.5 کیلومتر ما رو و در واقع من رو( چون  بابا همون اول حوصله اش سر رفت و هی غرغر می کرد)  اینجوری دنبال خودش کشوند، و دفعه آخری دیگه منتظرم نبموند و با همون سرعتی که داشت شاید هم یه کمی تندتر، رفت که رفت، منم تا جایی که می شد با دوربین دنبالش کردم تا اینکه پشت تپه خاکی در دور دست از نظر گم شد، هم خوشحال بودم هم حس می کردم که که کم دیدمش و دوست داشتم بیشتر تعقیبش می کردم، بابا گفت که دیگه حوصله شو سر بردی...

باز هم دوست داشتم برم دنبالش ولی نه می دونستم که کجا رفته و هم اینکه دیگه بابا حاضر نبود حتی یه قدم دیگه برداره... خلاصه به بهانه سر زدن به چالابی که توی فاصله 100 متری اونجا با دوربین دیده بودم، بابا رو راضی کردم که بریم ولی خودم می دونستم که واسه چیز دیگه ای دارم می رم، در عین حال می دونستم که دیگه امکان نداره که از این بیشتر بتونم برم دنبالش، حس غریبی بود که من رو به دنبال خودش می کشوند...

کنار چالآب ایستادم، درست در کنار باریکه خشکی که دو تا چالاب را از هم جدا می کرد، پلی که بدون شک گرگ از آن  رد شده بود، آخرین نگاه ها را با حسرت کردم، ولی دیگه ندیدمش... اما داستان چیز دیگری بود...

از فاصله 20 متریم از زیر یه دسته نی، یهو دوتا مرغابی بزرگ پردین، راستش اصلا توی مود شکار نبودم، فریاد بزن بزن بابا منو به خودم اورد، تفنگ رو اوردم بالا، پایینی رو نشونه گرفتم و زدم، بی اختیار تیر دوم رو هم به همون زدم، کشید پایین و از اولی عقب موند ولی همچنان با سختی داشت بال می زد، سعی داشت خودش رو به لبه دیواره رودخونه برسونه از اونجا خودش رو پرت کنه پایین، دیدم داره از دستم می ره، ولی فشنگ دیگه ای نداشتم، آخه اصلا به قصد شکار راه نیوفتاده بودیم... کمر تفنگ رو شکوندم و خیلی سریع یدونه از 4 پاره هایی رو که همراهم بود چپوندم توی لول و دوباره نشونه گرفتم، ولی قبل از اینکه ماشه بچکونم خودش افتاد...

حالا بالای سرش بودم، یه کله سبز درشت نر همونی دلم می خواست و همونی که خوابش رو دیده بودم، دستام از هیجان می لرزید و تفنگ رو نمی تونستم توی دستم نگه دارم و خوابوندمش رو زمین، همه اتفاقای از صبح به اینور داشت توی سرم می چرخید به این فکر کردم که اون گرگ من رو سر تیر این مرغابی آورد و بعد یاد خواب دیشبش افتادم، درست یه همچین جایی بود...چشمام بد جوری می سوخت و قطرات اشک پهنای صورتم رو خیس کرده بود. درونم آکنده بود، آکنده از یک حس، یه جور غلیان احساس، یه حس شادی و قدرشناسی و تشکر از گرگ. نمی دونم شاید اون موقع داشت از یه گوشه ای به من نگاه می کرد شاید هم اونقدر بلند نظر بود که حتی منتظر نشد که نتیجه کارشو ببینه.

...

توی مسیر برگشت، یک کلام هم حرف نزدم، بعدا بابا بهم گفت که فکر می کرده از زدن مرغابیه اونقدر ناراحت شدم، ولی راستش هیچ وقتی اونقدر خوشحال نبودم، چرا که ارزشمند ترین، و ناب ترین هدیه را گرفته بودم، یه هدیه ارزشمند از برادرم گرگ...


چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا