به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

ابرها و کوه ها...

گفتم زانوم درد می کنه و موندم، گفتم تو برو دورت رو بزن، بعدش با هم بر می گردیم، اما راستش زانو بهانه بود، البته خیلی هم بهانه نبود ولی من بیشتر خوابم می یومد.

از موقعی که داشتیم بالا میومدیم اون کنج صخره رو نشون کرده بودم و واسش نقشه کشیده بودم، حالا هم اونجا بودم، جای خوبی بود، خیلی هم اندازه بود ولی وقتی گردنم به سمت چپ خم می شد باد می خورد توی صورتم ولی اگه سرم رو صاف می ذاشتم باد اذیتم نمی کرد. سرم رو به سنگ تکیه دادم و دستمامو کردم زیر بغلهام و زانوهام رو جمع کردم توی سینه، سرعت باد بیشتر شده بود و من صداش رو می شنیدم ولی حسش نمی کردم، از اونجا دره معلوم نبود چون همونجا یه بوته گون بزرگ در اومده بود، اما آسمون گداری خوب معلوم بود و ابرایی که داشتن از روش رد می شدن.

photo by ali ameri( ابرها و کوه ها) 

 بچه که بودم فکر می کردم این کوه ها هستن که دارن تکون می خورن، حتی یادمه که یه بار کلی هم در موردش بحث کردم، اما بزرگتر که شدم دیگه بهم ثابت کرده بودن که کوه ها تکون نمی خورن، ولی من باز هم بعضی وقتا که خوب دقت می کنم می بینم که کوه ها دارن حرکت می کنن، مثل همین حالا. پیش خودم گفتم کاشکی الان اینجا بود بهش نشون می دادم که کی داره حرکت می کنه، اما بعدش فکر کردم که خیلی وقتها آدم نباید همه اون چیزی رو که فکر می کنه به بقیه بگه، چون ممکنه بقیه…

بی خيال، نمونده بودم اونجا که از این فکرها کنم، مونده بودم که فقط یه چشمی رو هم بذارم… و چشمام رو بستم و به هیچی فکر نکردم حتی به ابرها و کوه ها…


سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا