به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

برلايه نازك يخ...

**این متن رو دیروز توی روزنامه شرق خوندم، اینقدر به دلم نشست که دلم نیومد ننویسمش...

 

 

كريستين وير *

ترجمه: طاهره رنجبر

 

من در روستايى در ايالت ميشيگان بزرگ شدم، در خانه اى كه توسط درختزارها احاطه شده بود، با يك درياچه بهاره پرجوش و خروش كه به منزله حياط پشتى خانه بود. در پاييز درياچه چهل تكه اى از رنگ هاى قرمز و نارنجى را از وراى درختان افراى دور تا دورش، بازمى تاباند. در بهار سطح آرام درياچه زنگ سبز روشن جوانه هاى تازه رسته را منعكس مى ساخت. اما آب سرد لايه زيرين هميشه تيره تر به نظر مى رسيد، زيرا در اثر تانن هاى شسته شده برگ هايى كه طى زمستان طولانى خزان شده بودند، رنگ گرفته بود. همان طور كه هوا رو به گرمى مى رفت، آب روشن تر مى شد. درياچه زمين بازى دوران كودكى ما بود؛ چه در تابستان و چه زمستان. درياچه به احساس من از فصل ها عينيت مى بخشيد. در تمامى روزهاى گرم تعطيلات تابستانى در آب درياچه بازى و شنا مى كردم، آنقدر كه انگشتانم مثل آلوى خشك شده، چروكيده مى شد. هنگامى كه بادهاى تند زمستانى شروع به وزيدن مى كرد، سطح درياچه همچون يك پيست تمام و كمال يخ مى بست. من و خواهرم دستور اكيد داشتيم كه منتظر بمانيم تا پدر درياچه را امتحان كند و امن و بى خطر بودنش را اعلام نمايد. به محض اينكه پدر مى گفت: «حالا مى توانيد برويد جلو»، بازى و اسكيت را شروع مى كرديم تا جايى كه انگشت پاهايمان بى حس مى شد. ما (اغلب اوقات) بچه هاى حرف شنويى بوديم. هيچ وقت بدون اجازه روى يخ دست به كار خطرناكى نمى زديم. اما ساير حيوانات به اندازه ما صبور نبودند. زمستان يك سال گوزن نرى درون يخ ها افتاد. نمى دانم چه كسى اول از همه متوجه تقلاهاى گوزن شد. اما يادم مى آيد كه در آن بعدازظهر، صورتم را روى شيشه پنجره اتاق نشيمن مى فشردم و به دست و پا زدن هاى حيوان كه مى كوشيد دوباره خود را به زمين سفت برساند، چشم دوخته بودم. او حيوان بزرگ و سنگينى بود با شاخ هاى باشكوه.

هر بار كه خودش را به زحمت از درون يخ ها بالا مى كشيد تكه ديگرى از يخ زير تنه اش مى شكست و او را بيشتر به درون آب يخ زده فرو مى برد. به وضوح معلوم بود كه هيچ پيشرفتى در كار حيوان حاصل نمى شد. از اين رو پدرم به عده اى زنگ زد و... به زودى گروهى از همسايگان براى ارزيابى موقعيت و پيدا كردن يك راه حل در امتداد ساحل گردهم آمدند. پس از قدرى گفت وگو، پدرم و يكى از همسايه ها براى آوردن چند پارو به راه افتادند و با پاروها يخ نازك اطراف دهانه نهر منتهى به درياچه را خرد كردند. سپس قايق پارويى مان را به آب انداختند و مقدارى طناب محكم هم با خودشان برداشتند. خوشبختانه حيوان نزديك بود اما همان طور كه امدادگران راهشان را به سوى او باز مى كردند، جانور درمانده از روى استيصال به جهت مخالف يورش مى برد و همان طور كه جلوتر مى رفت، لايه نازك يخ بيشتر خرد مى شد. دو مرد طناب را به شكل كمند درآوردند و پس از چندين بار كوشش، طناب را دور گردن گوزن انداختند و حيوان را مهار كردند. آنها به آرامى گوزن وحشت زده را به تدريج به سوى ساحل كشاندند و كمك كردند تا از لبه درياچه بالا برود. عمليات امداد بيش از يك ساعت به طول انجاميده بود. هنگامى كه حيوان، خسته و يخ زده، سرانجام زمين را زير پاهايش احساس كرد، از حال رفت و نقش بر زمين شد. مادرم او را با چندين پتو پوشاند و يكى از همسايه  ها براى درخواست كمك به دفتر محلى انجمن «هيومين»  تلفن كرد. وقتى فرستاده انجمن رسيد به ما گفت كه براى اين گوزن نمى شود كارى كرد جز يك مرگ سريع و بدون درد.

هيچ كس در گروه نجات حاضر به پذيرش چنين سرنوشتى براى حيوان نبود. عاقبت يك نفر دست به اقدامى عالى زد و او كسى نبود جز پدرم كه با قاطعيت از تسليم شدن سر باز زد. او سر گوزن فرياد كشيد: «شنيدى چه گفت آنها مى خواهند تو را بكشند.» بعد با پا محكم به كپل حيوان كوبيد و فرياد كشيد: «بلند شو، از اينجا برو.» جلوى چشمان حيرت زده ما گوزن از جا برخاست. با زانوانى لرزان، خسته و كوفته، لنگان لنگان به سوى جنگل رفت. پس از طى چند متر قدم هايش محكم شد. سپس طرز راه رفتنش به حالت عادى بازگشت و لابه لاى درختان ناپديد شد.

پدرم يك سال پس از آن بهار مرد. چند ماه بعد از مرگش خانه دوران كودكى ما به حراج گذاشته شد. در يك روز گرم و آفتابى من و خواهرم سوار بر قايق پارويى مان به وسط درياچه رفتيم و خاكستر پدر را درون آب سرد و آبى درياچه پاشيديم. راهى بهتر از اين براى خداحافظى با او به فكرمان نمى رسيد.

Natural History, Dec. 2004

 

*كريستين وير (K. Weir) علمى نويسى است كه در نيويورك زندگى مى كند. او از كالج كلامازو، ميشيگان، مدرك زيست شناسى و از دانشگاه نيويورك، درجه استادى در ژورناليسم علمى دارد.


پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا