به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

پارک کوروش...

صدای اذان که بلند شد، کبریت کشید، ولی باد خاموشش کرد، دوباره کبریت کشید و دوباره باد خاموشش کرد، پشتشو کرد به باد و در پناه لبه کاپشنش دوباره کبریت کشید و اینبار تونست روشن کنه، حالا دیگه صدای الله اکبر همه جا رو پر کرده بود.  پسر روزنامه فروش بهش گفت: "آقا انگار قسمت نبود قبل الله اکبر روشن بشه." زیر لب غرغری کرد و رفت.

با یه ولع خاصی به سیگارش پک می زد و هوا سوز برف داشت، یقه کاپشنشو داد بالا و شال گردنشو سفت کرد و زیپش رو تا ته کشید. پیچید توی پارک و رفت به سمت بوفه، یادش افتاد که یه وقتی چقدر اینجا رو دوست داشت و با خودش فکر کرد که این پارکهای کوچیک فقط شبها شبیه پارک می شن و روزها آدم توشون احساس آرامش نمی کنه.

بوفه خیلی شلوغ بود و توی صف وایستاد، نوبتش که شد یه چای سفارش داد با چندتا دونه خرما و قندهای که همراه چای بهش داده بودن رو هم برگردوند، هیچ وقت از قند خوشش نیومده بود. رفت روی یکی از نیمکتهای خالی پارک نشست، یدونه از خرما ها رو گذاشت توی دهنش و شیرینیش رو مزه مزه کرد، لبی هم به چای زد، هنوز خیلی داغ بود، میز و صندلی های دور و ور بوفه رو دید که خیلی شلوغ بود و روی نیمکت روبروش دختر و پسری نشسته بودن با دوتا کاسه عدسی که بیشتر باهاش بازی می کردن تا اینکه بخورنش، با خودش فکر کرد شاید بهانه ای برای با هم بودن یا برای وقت گذروندن.

سیگار دیگه ای روشن کرد و یه خرمای دیگه گذاشت توی دهنش و یه کم چای خورد، پسر روبرویی رو دید که از توی جیبش سیگاری دراورد و گذاشت گوشه لبش و اومد به طرفش، فبل از اینکه پسر چیزی بگه کبریتشو در اورد و داد بهش، پسر تشکر کرد و دختر با بی خیالی بهش نگاه کرد.

خودش رو جمع کرد، سرش رو به بالای نیمکت تکیه داد و چشماشو بست. نمی خواست به چیز خاصی فکر کنه ولی یاد یکی از اون خاطره هاش افتاد و توی دلش لبخندی زد. اولین دونه برف که خورد روی پیشونیش، پک آخر رو به سیگارش زد، ته چایش رو همراه آخرین دونه خرما خورد، دیگه از اون ازدحام اولیه دم بوفه خبری نبود و همه ساکت و باشتاب مشغول خوردن بودند. سیگار دیگه ای روشن کرد و دستاش رو کرد توی جیب های کاپشنش و به سمت ورودی پارک راه افتاد... 


چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا