به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

تنها...

برف تازه با صدای خفه ای زیر پاهاش فرو می رفت و سفت می شد، دونه های ریز برف خیلی آرام می بارید و سکوت وهم انگیزی همه جا را فرا گرفته بود و تنها صدایی که به گوش می رسید صدای تق تق برخورد دونه های برف با کلاه مرد بود که اونو توی خلسه عجیبی فرو برده بود.

مسیرش یه جاده کوهستانی طولانی بود که باید به بالاترین نقطه اش می رسید و از اونجا خودش رو می نداخت رو گردنه و می زد به کوه تا به دامنه های جنوبی برسه. اونروز اولین نفری بود که اون جاده رو می رفت و البته غیر از اون روباهی جاده رو رفته بود و مرد تقریبا از روی زیگزاگای رد روباه که حالا دیگه داشت کم کمک داشت زیر برفا محو می شد مسیر رو ادامه می داد و به این فکر می کرد که مثل اینکه حیوونا هم بدشون نمیاد از توی جاده راه برن؛ چون تا حالا خیلی دیده بود: رد پای روباه، شغال، خرگوش، کبک، گراز و خیلی حیوونای دیگه که نمی شناختشون که همشون مسافتهای طولانی توی جاده راه رفته بودن، بعد به این فکر کرد که نمی دونه اونا تابستون ها و موقعی که برف نیست هم از توی جاده راه می رن یا فقط موقع هایی که برف میاد این کار رو می کنن؟ بعد با خودش فکر کرد که شاید کار بدی نباشه که از اولین حیوونی که توی جاده دید این رو بپرسه!

کف دره رو که نگاه کرد رودخونه رو ندید ولی اگه لبه کلاه رو از روی گوشش بالا می زد می تونست صداشو بشنوه و می تونست حدس بزنه که الان واسه خودش توی بستر سیاه داره می ره، زمستونا برعکس تابستونا رودخونه رو دوست نداشت چون که فکر می کرد خیلی بیش از حد خاکستری می شه و سنگهای کفشو نمی شه دید، مخصوصا توی یه روزی مثل اونروز که زمین و زمان خاکستری بود.

بالای گردنه که رسید دیگه حتی از رد روباه هم خبری نبود و مه حسابی پایین آمده بود. روی سنگی ایستاد، پاشنه های کفش هاشو به هم چسبوند و از بغل محکم به هم کوبیدشون، برفهایی که مثل یه تپه روی کفشش جمع شده بودن، اول ترک خوردن و بعد ریختن، از این خوشحال شد که هوا اونقدر سرد هست که برفها روی لباساش و کفشاش آب نشن و اونا رو خیس کنن. روی عادت نگاهی پشت سرش کرد و زد به کوه...


چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا