به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

تقديم به محسن خوبم، به ياد آن روز...

باد شدیدتر شد و چندتا لکه ابری که از صبح ساییبون ما شده بودن رو با خودش برد و عوضش یه ابر یه تیکه ُاورد که دیگه خورشیدو رو تو خودش قایم کرد،هوا نسبت به صبح خیلی سردتر شد و اگه توجه می کردی برخورد ذره های کوچیک مه روی صورتت حس می کردی...
خسته شدیم،یه کمی نشتیم،اولش فکر کردیم که نمی خواد لباس تنومون کنیم،اما بعدش سردمون شد و من هم یه پلیور پوشیدم هم یه بادگیر ولی بازم سردم بود،یهو اونقدر سرد شد که ترجیح دادیم هنوز خستگیمون در نرفته بلند شیم راه بریم تا گرم شیم...به آسمون که نگاه می کردی سایه روشن بود و بعضی از جاهاش ابرش خیلی سیاه بود که من ازش ترسیدم.
جریان آب رودخونه ای که کف دره جاری بود،از صبح شدیدتر شده بود و چندجا که دره خیلی تنگ می شد،ما مجبور شدیم از وسط آب رد شیم و من چندبار شلوارم خیس شد و باد اونو خشک کرد...سر گردنه که رسیدیم دیگه کامل توی مه بودیم و چیز زیادی دورو ورمون نبود،فقط یه سنگ سیاه بزرگ بود که شبیه یه جغد یا یه سماور بود که فقط اون خوب معلوم بود و ما از اون به عنوان نشونه استفاده می کردیم،یه کم دنبال راه گشتیم تا پیداش کنیم و وقتی ناامید شدیم روبروی همون سنگ سیاه روی جایی که برف نداشت و یه علف کوچولو هم تازه از زیر برف در اومده بود، نشستیم...خیلی ساکت بود و من یاد اون سال زمستون افتادم که دم صبح توی چمبورک مه شده بود و کبکا همه ریخته بودن کف دره و شکارچیا که همه می ترسیدن برن دنبالشون؛چون می گفتم یکی قبلا رفته و همه دور آتیش جمع شده بودن و چای می خوردن و من عصر اونروز یه خرگوش زدم،که خیلی خوشم اومد، بعدا هم بردمش با بچه ها کبابش کردیم،وتا نزدیکای صبح کنار آتش خندیدیم...


شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا