به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

پايانی که دوستش داشتم...

 

... کوسنم را از پایین روی پله سوم گذاشتم، بر زمین نشستم، کلاهم را از سر برداشتم و سیگاری را که برایم مانده بود داخل آن گذاشتم، نه وسط و نه روی لبه کلاه، بلکه آن را طوری قرار دادم که عابرین خیال کنند آن را از بالا کسی به داخل کلاه انداخته است، آنوقت شروع به خواندن کردم: " پاپ یوهانس بیچاره" ، اما هیچکس به من توجهی نمی کرد،  البته اگه همه به من فوری توجه می کردند چندان خوب نبود، بالاخره بعد از یکی دو ساعت، کم کم توجه آنها به من جلب می شد. وقتی صدای بلند گوی راه آهن بلند شد، آوازم را قطع کردم. صدا ورود قطاری از هامبورگ را اعلام می کرد- بنابراین به خواندن ادامه دادم. هنگامی که اولین سکه داخل کلاه افتاد، ترسیدم: یک سکه ده پفنیکی بود که به سیگارم خورد و باعث تغییر مکان آن تا لبه کلاه شد. سیگار را دوباره سرجایش گذاشتم و به آواز خواندن ادامه دادم.

 

از پاراگراف پایانی کتاب " عقاید یک دلقک" نوشته " هاینریش بُل"


چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا