به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

تک درخت...

باز شروع شد، تکرار بیهوده بیهودگی ها...امروز گفتم که عاشق آن لحظه ای هستم که برای آخرین بار از زیر این سردر نفرت انگیز رد شوم و می دانم که وقتی که این لحظه فرا رسد حتی سری هم به عقب برنمی گردانم...

...

ای تک درخت زیبا که اینگونه برجا و استوار بر تارک این سنگهای سخت ایستاده ای از تو نیرو می خواهم که بجنگم با هر چه که مرا مسخ خود کرده است، با هر چه که مرا اینچنین از خویشتن خویش دور کرده است که پیروزترین مبارز تو بوده ای.

می خواهم به من بیاموزی که چگونه این همه سختی، باد و طوفان و بهمن و برف را تاب آورده ای بی آنکه قامتت تابی آورد؟ چگونه سختترین سخت را اینچنین به ریشخند ریشه های خود گرفته ای؟

و آنگاه که باد از میان شاخساران مغرورت که اینگونه سر به آسمان می سایند، می گذرد، رو به ابرها فریاد می زنی : " که من می مانم، برجا و استوار...استوار..." با صدایی که در دل دره می پیچد و هیچ گوشی آن را نمی شنود.

ای خاموش ترین مبارز، به من بیاموز...


یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا