به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

اولين روز شکار کبک...

رفته بودیم برای افتتاح فصل شکار کبک، همون اول راه صدای خش خش ادامه داری توجه مان را جلب کرد، اول فکر کردیم ممکنه مار باشه ولی با کمی دقت متوجه حجم بزرگی شدیم که داشت حرکت می کرد و یک برگ خشک کنگر به پشستش چسبیده بود!

 

 

ایشون بودند!

 

 

اینم از یه نمای نزدیکتر که البته بچه یه کم خجالت کشیده!(من که کلی با قیافه بانمکش و پنجه های خوشگلش حال کردم و در ضمن در نوع خودش هم لاکپشت بزرگی هم بود!)

 

 

اینم یک لانه زیبا، کاری از یک پرنده سفالگر، خیلی براش زحمت کشیده تا بسازدش، نه!!؟

 

 

این رفیقمون رو هم آخرای مسیر دیدیم، این که می گم رفیق واقعا رفیقه ها، اولش از فاصله 15 متریم با اون هیکل گنده 25 سانتیش فرار کرد ولی وقتی که شروع به عکس گرفتن ازش کردم، کم کم باهام دوست شد، جوری که برای عکس آخر تقریبا دیگه لنز دوربین رو روی کله مبارک چسبوندم که البته گویا زیاد مورد پسند واقع نشد و ایشان فرار را بر قرار ترجیح دادند و منو در حسرت یه کلوزآپ مامانی از این قیافه ردیفشون باقی گذاشت!

 

 

 

در مورد این عقابهای باشکوه هم که فکر کنم که اگه چیزی نگم بهتره، فقط می دونم که خیلی دوستشون دارم و وقتی که عکسشونوگرفتم، کلی شارژ شدم و جبران همه تیرهای نخورده شد و البته گشایشی شد برای خوردن تیرهای بعدی، خلاصه دوتا شکارچی( واقعی) دیدم و روحیه گرفتم دیگه!


پنجشنبه ٢ مهر ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا