به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

 

می دونست که احتمالش کمه که گیرشون بیاره، ولی یه حسی بهش می گفت که برو دنبالشون و این قدر گفت که تا بالاخره بلندش کرد. یه جرعه ای آب خورد، به دوستش گفت: که من می رم دنبالشون و راه افتاد، چند قدمی که دور شد، دوستش پرسید: " فشنگ ور داشتی؟" با دست اشاره ای به جلیقه اش کرد و دوستش سرشو تکون داد و یه دستی براش بلند کرد و گفت: " تیغ برا، برو ببینم چی کار می کنی..."

بغل تپه رو گرفت و رفت، بالا که رسید اصلا اونجوری نبود که فکرشو می کرد، روبروش دشتی دید که تا افق ادامه پیدا می کرد و پشتش دره بود و یه چندتا آبکند که وارد دره اصلی می شدند، با خودش فکر کرد اگه این نزدیکا نشسته باشن باید توی یکی از این آبکندها باشن، تا اون موقع 10 دقیقه راه اومده بود و تا اولین آبکند حدود 20 دقیقه راه بود، فکر کرد که دوستش ممکنه نگرانش بشه ولی با خودش فکر کرد که برگشتن از توی دره برمی گردم  که کمتر طول بکشه و اگه شانس بیارم که تیر هم بزنم که خب می فهمه که دور شدمو.... هنوز امید داشت!

کمر تفنگو گرفته بودو آروم راه می رفت، سعی می کرد که فکرشو فقط روی تیراندازی متمرکز کنه، پیش خودش حس می کرد بدجوری بهش احتیاج داره... کلاهشو یادش رفته بود ور داره و آفتاب دم ظهر توی فرق سرش بود و حس می کرد که موهاشو داغ می کنه، اتفاقی یاد موقعی افتاد که موهاش خیلی بلند بود و بعد به این فکر کرد که اگر هنوز موهاش اونقدر بلند بود احتمالا بیشتر گرمش می شد ولی آفتاب اینقدر نمی تونست پوست سرشو داغ کنه.

بالا سر آبکند صخره ای تشخیص داد که پشتش سایه خوبی داشت، امیدوارتر شد، از یه طاقچه روی صخره که رنگ سرمه ای داشت، یه کم تو رفت، آروم یه سرکی کشید و با دست چپش یه چندتا سنگ ریزه به پشت سنگ پرتاب کرد و تفنگ رو آماده نگه داشت، صدای سنگها رو که نشنید، فکر کرد که حتما اون زیر علفه، خبری نشد، سنگ دیگری انداخت و چندتا سرفه کرد ولی بازهم خبری نشد.

از توی یه شکاف پایین اومد، کف آبکند  یه چشمه کوچیک توی بستری از علف جاری بود و یه سنجاقک مشکی که بالهاش رگه های قرمز داشتن، داشت روش می پرید، پشت سنگ رو نگاه کرد ولی چیزی نبود، با خودش فکر کرد که اگه می خواستن این نزدیکا بشینن چه جایی از اینجا بهتر!

نا امید شد ولی بازهم دلش نیومد که تفنگو رو کولش بندازه، کف دره رو گرفت و با گامهای تندی روونه شد، خم دره رو رد کرد دوستشو دید که داره بلند بلند یه چیزی می گه، درست نفهمید، قدمهاشو تندتر کرد، نزدیک که رسید چشمشاش دنبال قمقمه می گشتن، دوستش داشت در مورد دسته ای که از سمت اون اومده بودن و از روی سرش رد شده بودن ازش سوال می کرد و اون از این بدبیاری ناراحت شد. در قمقمه رو که باز می کرد به این فکر کرد که اگه نمی رفت، حتما... تفنگ رو به سنگ تکیه داد و توی سایه نشست.

شاید در یک آن هر دو با هم دیدنشون که داشتن به سرعت میومدن، دیگه مجالی برای چیزی گفتن نبود، آب رو که دستش بود گذاشت زمین و تنفگو توی بغل گرفت و  روی شنها زانو زد... جلویی رو نشونه گرفت و فقط اونو دید انگار

که توی یه مستطیل تیره یه دایره رو روشن کنن، خلاصی ماشه رو گرفت، خط نشونه رو ازش رد کرد و یه نیم متری جلوتر، اون موقعی که احساس بهش گفت:" بزن"، ماشه رو کشید و پرنده رو دید که معلق شد و سقوطشو تعقیب کرد، صدای زنگ تیر که از توی گوشش بیرون رفت، صدای دوستشو شنید که داشت می گفت:" آفرین، دوتا..." و شنید که براش دست زد و وقتی نگاهش کرد لبخند رو روی لباش دید و اون لبخند خیلی چیزها را براش معنی کرد، اونم لبخند زد و رفت دنبالشون، اول به اونی رسید که افتادنشو ندیده بود و وقتی اوردشون و  گذاشتشون پای سنگ، به دوستش گفت که چرا تیر دوم رو نتونسته بزنه، شکارچی دیگری که از بالای تپه  سمت راست میومد پایین، با صدای بلند و ایما و اشاره گفت که یکی دیگه هم اون پشت افتاده و با دستش درخت گز بزرگی رو نشون می داد.

خودش هم باورش نمی شد و موقعی هم که داشت می رفت که سومی رو پیدا کنه عدد 3 رو توی ذهنش سبک سنگین می کرد و وقتی محاسباتش درست جور در نیومد، یادش افتاد که صبح به دوستش گفته بود: " که حس می کنم که امروز روز خیلی خوبیه..."

 

 

این نوشته رو  وقتی توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم به خونه بر می گشتم نوشتم. هوا تاریک بود و تقریبا نمی دیدم که دارم چی دارم می نویسم، یه حس خاص بود که فکر کردم اگه ننویسمش، شاید دیگه نتونم این کار رو کنم و وقتی نوشتمش یه احساس راحتی خوبی کردم چون که اون حسمو ارضا کرد. واسه همین خیلی دوستش دارم و تقدیمش می کنم به همون دوست خوبی که لبخندش....


پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا