به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

فی الحکایتِ HUNTING فی الیوم البنجشنبه...

دو سه هفته هست که دارم زاغشونو چوب می زنم، از جیک و پیکشون سر در اُوردم، منتظرم که این 15 شهریور بگذره با خیال راحت برم شکارشون، خیال راحت هم نه از بابت محیط بان، بلکه خودم دوست ندارم که قانون شکنی کنم.

....

توی تاریک روشنی رسیدیم توی منطقه، یه چرت همونجا پشت فرمون تا خستگی رانندگی در بره و یه کم هوا روشن تر بشه، سپیده که زد، همونجا توی ماشین صبحانه رو می خوریم و لوازم رو جمع و جور می کنیم و راه میوفتیم، یه گشت اول صبح برای خوتکا ها که هر هفته داره تعدادشون بیشتر میشه، دوسه تا چالاب که می دونیم معمولا اونجاها می نشیننو سریع می گردیم، یدونه هم می زنیم، می خوام برم دنبال بقیه شون که می گه:" نرو، دیگه دیر می شه..." حرفش منطقیه، دو سه هفته هست که واسه همچین روزی دارم انتظار می کشم...

...

ساعت 7:10 سر آبخورشونی، مسیر آمدنشون دقیق می دونی، بهترین جا رو برای درست کردن یه کومه رو از هفته قبل توی ذهنت علامت زدی، یه بررسی کلی دیگه می کنی، حدود دو سه متری نظرت عوض می شه، دست به کار درست کردن کومه می شی، خیلی زحمت نداره، از یه جهت فقط دید داره که باید اونطرف رو بپوشونی و یه سقف خیلی سبک، چندتا سرشاخه ای که ممکنه مزاحم تیراندازی بشن رو می شکنی و حالا کومه آماده است.

ساعت 7:45 دوسه دقیقه ای هست که کارت تمام شده، جات راحته البته اگه اون ابر مگسا بزارن که که راحت بشینی، خدا خدا می کنی که یه کمی باد بیاد که اینا متفرق بشن، مشکل دیگه ای نیست، فقط یه شاخه نُک تیز هست که هر از گاهی توی پشتت فرو می ره، بهت اجازه نمی ده خوب تکیه بدی!

ساعت 8:00 تا 8:10 اندازه یه روز کامل طول می کشه تا بگذره، دیگه موقعش شده و داری آدرنالین بالا میاری، کف دستتو که عرق کرده با پشت شلوارت پاک می کنی، قبضه خیس رو توی دستت فشار می دی، همه اعضای بدنت چشم شدن برای دیدن و گوش شدن برای شنیدن...

یکی از دور داره با سرعت میاد، از جات تکون نمی خوری، با چشم دنبالش می کنی، به صدمتری کی می رسه قراول می ری، مسیرش جوریه که از روی سرت رد نمی شه و در لحظه آخر هم متوجه حرکت تفنگ می شه و دیگه نمی نشینه، می تونستی سر 60 متری  تیربندازی ولی ترجیح دادی که این کارو نکنی، هم امکانش کم بود که بخوره هم اینکه سکوت منطقه الکی به هم می خورد. در حالی که داری به این فکر می کنی که چقدر کار خوبی کردی که تیر ننداختی، صدای آشنایی می شنوی...دلنگ، دلنگ، دلنگ، فکر می کنی که اشتباه شنیدی، اما...

یه گله 100 تایی گوسفند و بز هم انگار آبخور باقرقره ها رو به عنوان آبخور انتخاب کردن، از دور ابری از گردو خاک بلند شده و دارن میان، اول از همه یه سگ میاد، توی فاصله 15 متریت تو رو نمی بینه ولی حضورتو حس می کنه، معلومه که بدجوری گیج شده... سری تکون می ده و میره، گله گوسفندا حالا دور تا دورتو گرفتن و از بوی خوبشون شدیدا داری مستفیض می شی، از دور چوپانشون رو می بینی که عوض الاغ سوار موتور سیکلته!

نه دیگه فایده نداره، بلند می شی، مرد چوپان که البته اصلا صحبت کردنش به چوپانها نمی خوره، خودش هم اهل بخیه هست و معذرت خواهی و توضیح اینکه دارم می برمشون یه جای دیگه و برای آبدادنشون اینجا سر راه بودو...

وایستادی داری با مرد چوپان گپ می زنی و دسته های باقرقره رو می بینی که در ارتفاع بالا از روی سرت رد می شن و نیم دوری می زنن و می رن یه جای دیگه...

گوسفندا آبشون می خورن و می رن، مرد چوپان می گه اینا(باقرقره ها) تا ساعت 9:00  میان، توی دلم می گم: خودم می دونم تورو خدا زودتر برو... که اضافه می کنه یه چندتا گوسفند دیگه هم میان برا آب... و من نمی دوستم که چندتا گاهی وقتا ممکنه معنی چندصدتا بده!

...

نه بابا اینجا دیگه امروز فایده نداره، پاشو بریم دنبال کار خودمون و می ریم و انگار دیروز روزیمون یه جای دیگه بود و چه روز خوبی هم شد البته به صرف خوتکا و کبوتر!!!


جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا