به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

سحر که از کوه بلند...

بانو دلکش هم رفت و چه بی صدا و چه گمنام... یاد اونروز  بعد از ظهر به خیر که بالا سر پناهگاه سیمرغ نشسته بودیم و می خوندم:

این همه آشفته حالی، این همه نازک خیالی

ای به دوش افکنده گیسو، از تو دارم، از تو دارم...

 

این غرور و عشق و مستی، خنده بر غوغای هستی

ای سیه چشمِ سیه مو، از تو دارم، از تو دارم

....

 

و یاد خاطرات خوبی افتادم، که با ابن ترانه داشتم و بیشتر از همه یاد اونروز توی کوه که براش خوندم و چقدر سعی کردم که اون بقض لعنتی رو بخورم تا متوجه نشه....

....

یاد اون برنامه بطاهرکلا به خیر که به بچه ها گفتم:" تا صبح می شینیم کنار آتیش و شعر می خونیم، سپیده که زد، "سحر که از کوه بلند جام طلا سر می زنه...." رو می خونیم و بعدش می خوابیم و این کارو نکردیم و الان افسوسشو می خورم .

راستی خیلی خوبه که یکی بتونه حتی بعد از مرگش هم دل مردم رو شاد کنه و اونا رو به یاد بهترین چیزایی که دارن یا داشتن بندازه...

 

دیگر از تــــو بانــــــگ طرب      کــی برخیزد، نیمه شب؟

بهر چه بستی لب ز سخن؟    ساز شکسته چون دل من

....

روحش شاد...


دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا