به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

آب...

مرد خسته بود و بیشتر از خستگی تشنگی بود که آزارش می داد، از صبح که از کنار ماشین راه افتاده بود یکبند راه رفته بود، هوا بسیار گرم بود و او هر چه آب به همراه داشت خورده بود به امید چشمه ای که در بالادست کوه در عمق دره کوچکی می شناخت.

اکنون او کنار چشمه بود، چشمه ای که فقط اثراتی از اون چشمه ای رو که می شناخت، با خود داشت، بیشتر محوطه ای بود که از چمن پوشیده شده بود، بوی نم را احساس می کرد ولی آبی در کار نبود...

شروع کرد به خودش لعنت فرستادن که مثل آدمای ناشی همه ذخیره آبشو مصرف کرده، اونم به امید چشمه ای که یکسال ازش بی خبر بود.

 با خودش می گفت: " آخه من از کجا می دونستم؟ این پارسال این موقع آب خوبی داشت...". ولی خودش هم می دانست که ناشی گری کرده و این اصلا دلیل خوبی نبود. یا به این فکر کرد که: اصلا همش تقصیر اون کبکِ بود که اونهمه منو دنبال خودش دووند تا گرفتمش، و وقتی گرفتمش دیگه نفسم بند اومده بود و مجبور شدم نصف قمقمه رو برم بالا تا حالم سرجاش بیاد... و بعد باز به خودش می گفت: ای احمق همونجا هم با دوتا جرعه کارت راه میوفتاد ولی تو  خواستی که دیگه خیلی احساس راحتی کنی ...حالا بگیر اینم نتیجه اش!

زیر لبی فحشی نثار چشمه کرد و شروع کرد به سبک سنگین کردن اوضاع، دوست نداشت برگرده، هم خسته بود، هم اینکه خیلی زود بود، اگه می خواست اینقدر زود برگرده تمام وقتی که گذاشته بود و اون سینه کش رو رفته بود بالا به هدر می رفت، در واقع زمان طلایی شکار بعداز ظهرو  از دست می داد، تشنگی هم طاقتشو بریده بود و آفتاب که حالا انگار مستقیم روی مغز سرش می تابید و از پشت کلاه موهاشو داغ می کرد...

...

پایینترین قسمت چمنی اون جایی که فکر می کرد از همه جا مرطوبتره رو انتخاب کرد. ریشه های  چمنها بد جوری توی هم پیچیده بود و به راحتی کنده نمی شد، چاقویی هم که به همراه داشت اینقدر ظریف بود که دلش نمیومد  باهاش زمین رو بکنه... گشت یه سنگ باریک تیز پیدا کرد، همونی بود که می خواست، و یه سنگ بزرگتر به عنوان چکش، سنگ تیز رو می ذاشت رو زمین و با سنگ ضخیمتر می کوبید تو سرش تا اون لایه ضخیم ریشه های چمنها رو بشکافه، بقیه اش هم که ساده بود، خاک نرم و مرطوب که با همون سنگ تیز قشنگ می تونست توش یه  چاله درست کنه...

پنج تا چاله درست کرد در یک امتداد و تقریبا به یک اندازه و هر کدومشون حدود 20 سانت عمق داشت، می دونست که عمق بیشتر معنی آب بیشتر داره...پیراهنشو در اورد و به همراه دستمالی که دور گردنش پیچیده بود، روی چاله ها رو خوب گرفت... یه نگاهی به خورشید انداخت و بهش گفت: " فکر کردی می ذارم ازم بدزدیش؟ "

کنار تخت سنگی توی سایه نشست و پشتشو بهش تکیه داد، داغی سنگ پوستشو سوزوند، می دونست که فقط باید انتظار بکشه، از نتیجه کارش مطمئن بود، می دونست که اون چاله ها بهش آب می دن، ولی نمی دونست چقدر، نمیدونست اونقدر بهش آب می دن که جبران عرقایی بشه که موقع چاله کندن ریخته بود یا نه؟

پاهاش که توی آفتاب بود، توی پوتین حسابی داغ شده بودن، ترجیح داد که کفششو در بیاره و این راحتی که حس کرد، لحظاتی پلکاشو  برد روی هم، توی همون حال کمی احساس گشنگی کرد ولی ترجیح داد که چیزی نخوره...

...

روی چاله ها رو که ور داشت کلی ذوق کرد، دوتاشون خوب آبی پس داده بودن و اون سه تا هم کمتر ولی بالاخره آب داشتن، حالا فقط مشکل این بود که چطوری این آب رو بخوره، کاشکی یه نی داشت... به ذهنش رسید که قاشق همراهشو کج کنه مثل یه ملاقه ازش استفاده کنه، فکر جالبی به نظرش نیومد چون هم امکان ریختنش بود هم اینکه ممکن بود آب رو گل کنه ولی خب چاره ای نبود... رفت سرکوله که قاشق بیاره، یهو زد روی پیشونیشو  به خودش گفت:" پسر یا تشنگی خنگت کرده یا آب رو که دیدی هول شدی..."

چاقوشو از جیبش در اورد و از بوته خشک زردرنگی که روبروش بود یه ساقه نی مانندشو برید، دو تا گره بالا و پایینشو زد و حالا یه نی داشت اونم از بهترین نوعش، 100 درصد طبیعی... ولی کوچیک بود، یه نازکترش رو هم برید و بعد از صاف و صوف کردنش ته اولی فرو کرد، یاد مدرسه افتاد که یه نوشابه خانواده می ذاشتن زیر میز و یا نی لوله کشی می کردنشو و کل ته کلاسو نوشابه می دادن...

نی رو گذاشت لای لبش، روی زمین راز کشید، و آروم آروم آب رو مکید... لذت خاصی بهش دست داده بود، بیشتر از اینکه تونسته بود آب تهیه کنه، یه احساس لذت بخش باتجربگی و حرفه ای بازی...آب هم خوب خنک بود ولی کم بود، اون چاله پرآبا حداکثر  اندازه یه سوم یه لیوان توشون آب بود و اون یکی هام که کمتر، می دونست که اگه صبر کنه توشون بیشتر آب جمع می شه، ولی خب خیلی تشنه اش بود، توی اون دو سه ساعتی که اونجا بود، بارها آب نوشید، دوتا چاله هم دور و ور اون دوتا خوبا اضافه کرد و...

...

بوی عصر رو که شنید جمع و جور کرد، کوله رو انداخت و تفنگ رو ور داشت، سینه کش دره کوچیک رو که بالا می رفت، لحظه ای برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد، روی محوطه چمنی که جلوش بود، هفت تا چاله یه شکل عجیب دید، با خودش فکر کرد که  این چه حیوونی بوده که این چاله ها رو کنده...؟

سری تکون داد و یه غرغری زیر لب کرد و سرش رو برگردوند، لبخند شیطنت آمیزی روی لبش نقش بست و زد به راه ... 


چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا