به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

ولی دیروز دوتا اندازه بود.... *

دیروز رفتم شکار، با یه دوست خوب**، توی شکارگاه مورد علاقه ام، یه منطقه با دشتهای باز و کوه های قهوه ای با تپه ماهورایی که زمینش همیشه پوشیده از علفهای زردی هست که وقتی باد توشون می پیچه می رقصن...

 دره زیبای من، جایی که تنوع حیات وحشش بی نظیره، جایی که مطمئنم بعضی جاهاشو فقط خودم می شناسم، دونه دونه سنگاشو چشمه هاشو از حفظم و توی این چند سال اینقدر باهاش عاشقی کردم که هر جاییش برام خاطره ای تعریف کنه.... جایی که هجوم آدما مثل سرطان که کم کم توی بدن خودش رو جا می کنه و توان آدمو می گیره، توی تنش افتاده و داره نفسشو می بره...

 اما، دره زیبای من هنوز زنده اس و داره مقاومت می کنه، هنوز زیباست و هنوز هم با من حرف می زنه و می گه کیا کجاهاش با من قرار دارن، دره من جایی که شاید این آهنگ فقط به خاطر اون اینجاست، چون به منو به یادش می ندازه... 

دره من جایی که تقسیم شدنی نیست، ولی من دیروز اونو تقسیم کردم، با کسی که می دونم حالا اونم اندازه من دوسش داره، اندازه من دلش به حالش می سوزه و اندازه خودم زیبایی هاشو رو می فهمه و بهش احترام می ذاره... مطمئنم که دره هم اینو فهمید و بهش اجازه داد که توش شکار بزنه و چه شکاری... یک اولین، اونم درست موقعی که ناامید شده بودیم، موقعی داشتم به این فکر می کردم که این جا هم دیگه مرد...ولی این تازه هنوز اول ماجرا بود، مثل اینکه دره صبر کرده بود که مطمئن شه ولی وقتی که مطمئن شد، هر چه داشت رو کرد و با همون بضاعت اندکش به بهترین شکل ازمان میهمان نوازی کرد...

....

شکار بعدی رو که زد بهش گفتم علی اینا رو که دیدی به ازای هر پنج تاشون، 5- 6 سال پیش پنجاه تا می دیدی، اما حالا .... و بعد بهش گفتم می خوای بریم دنبالشون؟ می دونم  کجا رفتنا!!! (و تا اونجایی که می گفتم حداکثر 10-12 دقیقه راه بود)

اما بهم جواب داد: " یکی ازشون زدیم، بسه ،بزار بقیه شون بمونن..."(همون حرفی که دوست داشتم از دهنش بشنوم) لبخندی رو لبم نشست، حرفشو تصدیق کردم و به این فکر کردم که هر کسی نمی تونه این حرف رو بزنه و این حرف حرفیه که فقط از دهن کسی می تونه بیاد بیرون که عاشق باشه...

...

و تفنگ فقط یک بهانه بود...

 

* اصطلاحی هست بین شکارچیا که می گن واسه شکار رفتن یه نفر کمه، دو نفر زیاد... 

** برای دیدن عکسا اینجا رو کلیک کنید. 


شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا