به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

اينا بچه شهرن...

چراغ بادی* نفت نداره، شمعهایی هم که من همرام اُورده بودم هم دیشب تموم شده، پسرش قرار بود امشب برامون نفت بیاره، تا سرشبی هم منتظرش بودیم ولی نیومد و همه اینا یعنی اینکه امشب هیچ نوری نداریم.

یه وری دراز کشیدم رو زمین و یه دونه از اون متکاهای 60 کیلویی دهاتی زیر سرمه، دیگه دارم کم کم بهشون عادت می کنم، ولی چه فایده ؟

عباس با قدرت فوت می کنه توی اون تاریکی نور زغال صورتشو روشن می کنه، بوی تلخ مطبوعی توی آسمون می پیچه، به عباس نگاه می کنم که داره خط دودی رو که از دهنش بیرون میاد رو نگاه می کنه، انگار که براش مهمه که دودا کجا می رن...امتداد نگاه عباس رو دنبال می کنم، یه آن انفجار نور سفیدی رو می بینم که به آنی محو میشه...

(با هیجان) : عباس دیدیش؟

               : ها، ستاره پاره شد...

(با تعجب)  : چطور شد؟

               : پاره شد، ارباب!

(با خنده)   : کی پارِش کرد؟

                            : من از کجا بدونم، شما درس خوندین و تحصیل کردین، از من می پرسی؟

صدای موتوری که توی خم دره پیچید و نوری که روی سنگای کوه افتاد، دیگه نذاشت که جوابشو بدم و بهش بگم: که آره، از کجا می دونی؟شاید، اینهمه راه اومدم که از تو بپرسم...گویی که اگه اینو هم می شنید، حتما با خنده می گفت: "ارباب، هِوای کوهِستون شِوَنگیت** کِردِه...

عباس می گه: صداش که صدای موتور محمده....

نور وایمیسته، صدای توی تاریکی داد زنه، هی... صابخونها کجایین؟

زن عباس می بینم که زیر نور موتور می ره بیرون و چیزی بش می گه، سر موتور به سوی ما بر می گرده، چشمامو از نور می دزدم...

پسرش بود که برامون نفت اُورده بود و نوشابه و معذرت خواهی از ما به خاطر اینکه دیر کرده و ما توی تاریکی موندیم(انگار موتورش خراب شده بوده)...

عباس می گه: حیف ماست و دوغای خودمون نیست که پول پا پپسی می دی؟

گفت: ترسیدم بچه ها دلشون به درد بیاد، تو که به فکر نیستی، یه سال هم بت نون و کشک بدن می خوری و طوریتم نمیشه، اینا بچه شهرن...

 

 

* فانوس

**از خود بی خود شدن 


یکشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا