به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

روزهای هموگرافيکی من...

گاهی یعنی بعضی وقتا یعنی بهتر بگم بیشتر وقتا فکر می کنم که یه زندگی هموگرافیکی دارم(توی ناحیه اول)،اونم نه حالا صرفا (1/t) ،بعضی وقتا می شه (1/3t) یا شایدم(3/t)  اما حالا چرا 3 ،بماند، گرچه که هیچ فرقی هم نمی کنه،اصلا چطوره جاش بزارم δ ،چطوره هان؟

باز هم فرقی نمی کنه...مهم اون t ی هست که اون پایینه،ضریبش چندان فرقی نمی کنه،مهم اینه لحظات با کیفیت با شکوهند و کم دوام و لحظات بی کیفیت طولانی و بی پایان.آخه می دونی آدم مجبوره که سقوط کنه ولی باید بخواد تا صعود کنه - خودم می دونم که از نظر ریاضی نسبت به y=x متقارنه- !!! 

چیزی که بهش فکر می کنم اینه که سرم هنوز توی حساب و کتاب نیومده و حاضرم به خاطر تجربه یه لحظه هیجان سقوط و یا در واقع حس اون نقطه اوجی که توش هستم،از بالای سرسره خودم رو ول بدم پایین و اون حس خلا لعنتی رو وقتی که اون پایین روی اون صافیش نشستی و هنوز دوست داری جلو بری و نمیری(نمی تونی) رو تحمل کنم،اونجایی که آدم پشت پاهاشو به کف سرسره فشار میداد و زانوهاشو خم می کنه و با دستاش خودشو هل می ده...تا موقعی می رسه که دیگه می فهمی سعی بیشتر فایده نداره و دوباره باید بلند شی و دوباره اون نردبون لعنتی رو بگیری بری بالا و حتی ممکنه توی صفشم وایستی، و این فقط در صورتی هست که بخوای دوباره فراز رو تجربه کنی...

داشتم به این فکر می کردم که کاش یه سرسره ای بود که به سمت بالا سر می خورد و چون بالا بی انتهاست هیچوقت تموم نمی شد... یا حداقلش مثل اون موقعها می تونستم کفشامو در بیارمو از خود سرسره برم بالا و داغی آهن رو زیر پاهام حس کنم،نه اون نردبون لعنتی رو که اگه توش حواست نباشه و واسه بالا رفتن هول باشی ممکنه پای بالاییت هم محکم بخوره توی سرت... 


چهارشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا