به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

همه مردان کوه...

اگه توی جمع باشه،همیشه در حال خنده و شوخی می بینیش،اگه روی فرم باشه تقریبا می تونم بگم که دیگه به کسی میدون نمیده.اما وقتی باهاش تنها می شی،وقتی پای صحبتش می شینی،می بینی غمهای بزرگی توی دلشه،هر کی ندونه حداقل من خودم خوب می دونم چون ساعتها و ساعتها نشستیم و با هم حرف زدیم چه از کوه و چه غیر کوه...

نمی دونم اصلا چی شد که ما با هم دوست شدیم،اول فقط مشتریش بودم و فقط به صرف اینکه روی قیمت کتابای قدیمیش خط نمی کشید و به قیمت جدید نمی فروختوشن ازش خوشم می یومد،تا روزی که به قصد خرید رفتم توی مغازشو روی میزش یه کوله پشتی دیدم و آلبوم عکسهای کوهشو که شاید تنها مونس تنهاییاشه ... و همون برای دوستی دوتا آدم از دو دنیای متفاوت،با اختلاف سنی نسبتا زیاد،با آرا و عقایدی که گاهی خیلی با هم متفاوته کافی بود.

عاشقه،عاشق دماوند،وقتی از دماوند حرف می زنه می تونی برق رو توی چشماش ببینی و گرمای نفسشو حس کنی،می بینی پک هایی که به سیگارش می زنه تندتر و تندتر می شه و وقتی که حرفش تموم می شه قشنگ حس می کنی که التهابش فروکش می کنه و دوباره به همون نقطه دور خیره می شه... همه جورشو رفته از  برنامه های زمستونی تا صعود سرعتی پنج ساعت و بیست دقیقه ای تابستونی و اونقدر منطقه رو خوب می شناسه که وقتی باهاش نقشه خونی می کنی ،از کثرت اطلاعاتش متعجب می شی.اطلاعاتی که نه از روی نقشه،که از روی تجربه سالیان سال عشقورزی توی دماوند به دست اورده.

راستشو بخوای همیناش هست که برام مهمه و باعث شده که آدم نجوشی مثل من اگه هفته ای یکی دوبار نبینمش یا صداشو نشنوم،دلم براش تنگ شه.

اما چیزی که منو بر اون داشت که از عادل بنویسم غیر از دینی که به گردن من داره و دوست دارم یه اثری هر چند خیلی کوچیک ازش اینجا باشه،حرفی بود که یکبار به من زد و این اتفاقی که چند روزی است که همه ما رو متاثر کرده ، حرفش رو دوباره و دوباره یاد من آورد...

فکر کنم توی فروردین پارسال بود که از دماوند برگشته بود و انگار واسه عزراییل هم یه جا خالیی داده بودن،هنوز لب و دهنش زخم بود و خستگی کوه هنوز توی تنش بود و داشت تعریف می کرد که چی شده و چی شده و این جوری تموم کرد که: "من می دونم،مرگ من توی کوه و از سرما می میمیرم،دوست ندارم پرت بشم یا بلای دیگه ای سرم بیاد،دوست دارم فقط به خواب برم،خواب مرگ،خیلی شیرینه...طعمشو چشیدم...."


یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا