به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

[لطفا] اگه ميکشيد تميز بکشيد!

ارتست همینگوی 

من راست شدم و رفتم زير سايه يک درخت بزرگ .سايه به خنکی آب بود و نسيم بدنم را در زير پيرهن مرطوب خنک ميکرد.تمام فکرم به نره گوزنه بود و خديا چه قدر دلم ميخواست که هرگز نزده بودمش.حالا,هم زخميش کرده بودم هم گمش.می دانستم که به راهش ادامه داده بود و از منطقه رفته بود بيرون.هيچ اثری هم از خودش به جا نگذاشته بود که دور زده و برگشته باشد.ممکن بود شبش بميرد و طعمه کفتارها شود,يا بدتر,کفتارها,پيش از اینکه بميرد گيرش بياورند,زنده زنده شقه اش کنند و دل و روده اش را بيرون بکشند.اولين کفتاری که لکه خون را پيدا کند آن قدر دنبالش ميرود تا پيداش کنهبعد اونای ديگرم صدا میزنه و دخلشو ميارن.

من مادر به خطا زدمش,اما نکشتمش;برام مهم نبود چيزی يا حيوانی را بکشم,فقط کافی بود تميز بکشم.در هرحال آنها يک روزی بايد ميمردند و دخالتهای من هم با کشتن های شبانه شيرها يا موسمی که پيش می آمد چندان تاثيری نداشت و هيچ احساس گناه هم از اين بابت نميکردم.گوشت را ميخورديم و پوست و شاخ را هم نگه ميداشتيم.

اما اين گوزن نر اعصابمو خرد کرده کرده بود,می خواستمش;بد جوری هم می خواستمش,بيشتر از هر چی که فکرشو می کردم.منتها در اين بازی به او باختيم.شانس ما در همان دفعه اول بود که زديمش و افتاد و گمش کرديم.از دستمون در رفت.

نه؟,بهترين شانس!,آن شانسی که هر شکارچی آرزوشو می کنه ما اورديم;آن هم وقتی که موقعيت شليک را داشتم.ولی عوض اينکه جای مشخصی را هدف بگيرم کل بدنشو نشونه گرفتم.اين ديگه از اون خريتها بود و من مادر به خطا زدم توی شکمش.همه اينها به خاطر اينه که آدم به مهارت خودش بيش از اندازه اطمينان داره و بعدش کاری رو که بايد انجام بده از قلم ميندازه,در هر حال ديگه گمش کرده بوديم.....

از کتاب تپه های سبز آفريقا نوشته ارنست همينگوی

شما چه نظری دارين؟؟؟


شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا