به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

ميانکاله...

تا جایی که بتونی خودتو به آتیش نزدیک می کنی،جوری که صورتت از گرماش جز می زنه ولی پشتت از سرمای هوا می لرزه،به کتری که روی آتش گذاشتی نگاه می کنی و منتظری که هر لحظه صدای درشو بشنوی که بالا و پایین می پره.... شب که می خوابی گرما کیسه خواب واقعا بهت می چسبه و صبح که از خواب بیدار می شی می بینی که شبنم همه وسایلتو خیس خیس کرده و می زنی بیرون.... نسیم مرطوبی صورتتو نوازش می ده و تو سعی می کنی که تا جایی که می تونی به چیزی فکر نکنی و فقط حریصانه ببینی...

 

 

 

 

 

 

تشکر ار مریم عزیز که امکان این تجربه را برای ما فراهم کرد و تشکر از مصطفی به خاطر عکسهای قشنگی که گوشه ای از خاطرات زیبامان را برای همیشه ماندگار کرده اند ...


چهارشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا