به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

آن شب...

سر و صداها دیگه خیلی کم شده،دیگه کمتر کسی رو می بینی که بیرون چادر باشه،چراغهای توی چادرها هم دونه دونه در حال خاموش شدن هستن،حالا دیگه بیشتر از هر چیزی سنگینی سکوت هست که حسش می کنم،جام خوبه ،روی سکوی سیمانی پشت پناهگاه،اگه بارندگی هم بشه همه امیدم به نیمچه سقف شیرونی پناهگاهه که بالای سرمه،هوا چندان هم سرد نیست،نسیم خنکی هم میاد،سرمو از توی کلاه کیسه خواب اوردم بیرون،پلکهام کم کم دارن سنگین می شن...

 

 

 

بیدار می شم،بدون اینکه سرم رو تکون بدم چشمامو باز می کنم،اولین حسی که دارم اینه که خیلی گشنمه،بعدش احساس می کنم که خیلی خوب خوابیدم،پیش خودم حساب می کنم که حتما 3-4 ساعت شده،ساعتمو نگاه می کنم یه چیزی حدود 2 ساعت از موقعی که آخرین بار بهش نگاه کردم گذشته و اونم وقتی بود که هنوز زیپ کیسه خواب رو نکشیده بودم،ولی احساس خوبی دارم،همینش هم برام غنیمته و حسابی خستگی رو از تنم بیرون برده، گویی که خیلی هم خسته نبودم.از ساعت که فارغ می شم تازه متوجه می شم که حسابی چپیدم توی کیسه خواب و بندش رو هم تا ته کشیدم!حالا کی؟ اصلا یادم نیست...

یه چرخ می زنم و طاق باز می شم،حلقه در اینقدر کوچک هست که فقط می تونم یه چشمی ازش بیرون رو نگاه کنم...خدای من...بیرون روشن روشن هست،دریای ستاره بالای سرم،باد هم نسبت به سر شب پر قدرت تر شده ولی خیلی سرد نیست،یعنی وقتی توی کیسه خوابی چیز زیادی از سردیش متوجه نمیشی...حلقه در رو یه کم باز تر می کنم،باد می پیچه توی کیسه و من کیف می کنم،کلاهمو از زیر سرم ور می دارم و سرم می کنم و لبه هاشو می کشم روی گوشام و سرم رو از کیسه خواب میارم بیرون،آسمون غرق ستاره،محوم می کنه و اینبار با دوچشم و در حالی که دستامو گذاشتم زیر سرم و بهش نگاه می کنم،باد خنک ،حسابی سرحالم آورده ولی دلم بد جوری ضعف می زنه،آخه شام فقط یه کم بیسکویت با مربا خوردم ،کوله ام کنارمه توش هم همه چیز هست:بیسکویت،سوپ،چای ،ساندیس و ... ولی کی حالا نصف شبی حال داره از توی گرمای کیسه خواب خودشو بکشه بیرون و بره سر کوله و توش آت آشغال پیدا کنه!؟

سعی می کنم بهش محل نذارم و دوباره بخوابم ولی تا میاد که پلکهام سنگین بشه یاد این میوفتم که چقدررررر گشنمه! یهو یاد آجیلی می یوفتم که دم رفتنی مامان گفت ببر و  تو کیسه ریختمو گذاشتم توی جیب سر کوله...آی که چقدر خوشحال شدم،هیچ زحمتی هم نداشت فقط باید دستمو دراز می کردم و یه زیپ رو باز می کردم!

دوباره سرم رو از کیسه خواب بیرون اوردم،کیسه آجیل رو گذاشتم روی کیسه خواب،یه دستم زیر سر و بایه دست دیگه هم در مسیر کیسه تا دهن کار می کرد و هر وقت هم که دیگه سردش می شد با اون یکی شیفت عوض می کردن!

به این فکر می کردم که چقدر حال می ده،بهترین آجیلی بود که تا حالا خورده بودم،یه کم که سر دلم رو گرفت دیگه select می کردم!فقط بادوم زمینی و کشمش! کشمشایی که از سرما هوا سرد و سخت شده بودن و زیر دندون مثل تخمه صدا می کردن و وقتی که گازشون می زدی دندناتو به هم قفل می کردن...وقتی که باد آروم تر می شد از بالای سرم بوی خوبی رو حس می کردم،با کلی تلاش سرم رو برگردوندم،با تعجب دیدم از کفشامه که بالای سرم گذاشتم و بوی آویشن می دن! ....چشمام توی آسمون دنبال آشنا می گردن،ولی آخه توی اين حجم ستاره مگه می شه آشنا پيدا کرد؟...بالاخره از توی گوشه آسمون خوشه پروين رو پيدا می کنم با اون دنباله قشنگش...آسمون که حالا دیگه یه جلوه دیگه ای پیدا کرده...می گن که آدم گشنه عشق و عاشقی سرش نمی شه هااااا !

...

صدای پایی می شنوم و نوری که از پشت دیوار میاد...می بینمش،اونم مثل من داره آسمون رو نگاه می کنه،معلومه که بی خوابی زده به سرش و زده بیرون،آخه همونجور هاج و واج وایستاده و شاید در پی هم صحبتی!

چشمام رو می بندم و خودم رو میزنم به خواب،حاضر نیستم خلوتم رو با کسی تقسیم کنم،رد نور رو می بینم که از روی صورتم رد می شه،خیلی نزدیکم وایستاده  و بوی سیگاری رو می ده که احتمالا تازه خاموش کرده،صدای خش دار زیپ بادگیرشو می شنوم که بالا کشیده می شه،یهو به این فکر می کنم که الان چه حالی می ده تا پشتش به منه از خودم یه صدای بلندی در بیارم و یه شکلک ترسناک و حسابی بترسونمش!

از فکرش یهو پقی می زنم زیر خنده،ولی همونجا توی گلو نگهش می دارم،حمله خنده چندباره و چندباره تکرار می شه و من همونجا می خورمش! آخ گلوم درد گرفته... یاد دبیرستان میوفتم که از دست این نقطه ضعفم همیشه خدا سرم زیر نیمکت بود!

خدا عمرش بده که زود رفت و همه اون خنده ها تبدیل به لبخندی شد که خیلی آروم از گوشه لبم زد بیرون،آخ دوست داشتم همین الان راه میوفتادیم،راستش یه کمی استرس داشتم ولی همین خواب 1-2 ساعته اعتماد به نفس خوبی بهم داده بود،ولی بیخیال فعلا کیسه خواب گرم رو عشقه،ساعت رو که برای 3:30 گذاشته بودم OFF می کنم و دوباره راحت می خزم توی کیسه خواب و بندشو تا ته می کشم....

 

 

 


دوشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا