به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

دوباره شروع شد...

با خودت فکر می کنی که دیگه موقعش شده،تفنگ رو از توی جلدش میاری بیرون ،توی همون لق لق خوردن های توی ماشین،کمرشو می شکنی،لوله شو توی نور سپیده می گیری و نگاه می کنی که چیزی توش نباشه،دوتا فشنگ رو که همون دیشب مخصوص همین الان پر کردی و توی جایی از قطار فشنگ گذاشتی که بتونی توی تاریک روشنی هوا راحت پیداشون کنی رو در میاری می ذاری توی لوله که هنوز بوی روغنی رو می ده که توی این چند وقت توش زده بودی.

 

 

 شیشه رو می کشی پایین،سرمای دم صبح هوا حسابی گزنده است،ولی پیش خودت حساب می کنی که اقلا دیگه اینطوری وقتی که از ماشین پیاده شم دیگه سردم نمی شه!

ماشین توی دنده سنگین زوزه می کشه و سرپایینی گردنه رو می ره پایین و تو پات رو ترمز هست که سرعتشو کنترل کنی،چشمات مشغول جارو کردن آسمون می شن،حس می کنی جون گرفتی و دوباره به جایی برگشتی که بهش متعلقی،دلت داره قنج می زنه و به این فکر می کنی که : دوباره شروع شد...

....

دوباره....


پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا