به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

دل ديوانه....

خوبی چراغای ده اینه که مثل چراغای شهر نمی تونن جوری آسمونو روشن کنن که ستاره ها معلوم نشن.و من داشتم می رفتم توی جاده ای که دو طرفش گندم کاشته بودن و انتهاش می رسید به باغای پسته که دیگه توی اون موقع شب از جنب و جوش روز توشون خبری نبود.شیشه را تا ته داده بودم پایین و از احساس باد خنک روی صورتم که توی اون چندوقت حسابی سوخته بود لذت می بردم.صدای شجریان با پیانوی جواد معروفی (کاست "جان عشاق") و تصنیف زیبایی با مطلع:"دوش می آمدو رخساره برافروخته بود..."با صدای بلند توی ضبط ماشین و محمد که با گردن کج توی اون سر و صدا راحت خوابیده بود(همیشه از این بابت بهش حسودی می کردم،خیلی راحت می خوابید،تقریبا هر وقت که اراده می کرد!).

توی افق دور دشت تکه ای ابر پشت آسمون گداری کوه های "بازرگان"  گیر کرده بود و نور ماه که از پشت روی ابرا می تابید حسابی آسمون گداری رو درخشان کرده بود و  من مثل همه اون شبا محو ستاره ها بودم و عاشق نگاه کردن به راه شیری ...

 جاده زیر نور قوی چراغای هالوژن جیپ می درخشید،گرچه حتی اگر با چراغ خاموش هم می رفتم چندان احتیاجی به نور نداشتم.

برق یه نور نارنجی کوچیک از وسط جاده توجه مو جلب کرد،به خاطر ارتفاع کمش و البنه رنگش،حدس زدم که نباید خرگوش باشه(چشمای خرگوش معمولا توی نور رنگ سبز و می تابونه گرچه که من نارنجی شو هم دیدم)جلوتر که رفتم دیگه تبدیل شده بود به دوتا نور و زیر نور چراغای ماشین خارپشت کوچولویی رو دیدم که نور چشماشو خیره کرده بود.

وایستادم همینطور بهم زل زده بود،محمدو بیدار نکردم چون می دونستم اگه ببینه هزارتا نقشه براش می کشه،ضبط رو خاموش کردم و آروم در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم،نشستم روی زمین و سعی کردم که آروم بهش نزدیک شم،وقتی متوجه من شد با سرعتی که اصلا به اون هیکل گرد و قلنبه نمی خورد فرار کرد و رفت لای گندما،رفتم سوار ماشین بشم که برم یه نگاهی به دورو ورم انداختم و یهو دلم گرفت،به این فکر کردم که این اخرین باریه که دارم این جاده رو می رم و از فردا دوباره باید توی شهر مزخرف خودم زندگی...زندگی که چه عرض کنم،دوران محکومیتمو پشت سر بذارم!  

ماشینو بغل جاده زدم،گرچه که احتیاجی نبودو بیشتر بنا بر عادت این کارو کردم،از توی کوله عقب ماشین یه قوری سیاه و قندو چای بیرون اوردم از خارو خاشاکای خشک کنار زمین هم یه چندتا بته بزرگ کندم،با دوتا چندتا سنگ کوچیک یه اجاق دایره ای و قوری رو از گالن آبی که هنوز از آفتاب روز گرم گرم بود، آب کردم ،گذاشتمش وسط اجاق روی دوتا سنگ کوچیک و خارا رو هم خرد کردم  زیر کتری و دورو ورشو  حسابی پوشوندم یه سنگریزه هم گذاشتم روی لوله قوری که آت و آشغال چوبا نره توش،کبریت گرفتم زیرشو بادی هم که می وزید  یهو چوبارو شعله ور کردو دورو ورمو مثل روز روشن روشن شد.

همونجا نشستم کنار آتیش و کم کم توش چوب می ریختم،زودتر از اونی که فکر می کردم،آب جوش اومد،چای رو ریختم توش و گذاشتم روی زغالا که دم بکشه،یه جوری بودم اونشب،یه جور که دوست نداشتم زود تموم شه،یهو به این فکر افتاده بودم که از این وضعیتم خیلی راضی هستم،دوست نداشتم که این فضا رو از دست بدمو دیگه نبینمش،یک ماه اینطوری زندگی کردن منو حسابی دلبسته خودش کرده بود...

محمدو صدا کردم،بیدار شد،مثل همیشه اصلا تعجب نکرد،رفت عقب ماشین توی کوله دنبال بسته سیگارش،بهش گفتم :"لیوانا رو هم ور دار بیار"

اومد نشست،گفت:"هوا خنک کرده" و خلاشه ای برداشت و سیگارشو روشن کرد.

 

 

...

....

هنوز هم هروقت که یاد اونشب می افتم،دلم تنگ می شه...


دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا