به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

افسون گل سرخ...

از کلون که بر می گشتیم پایین،درست وسط راه یه دوست مهربون و خوشگل پیدا کردم که باد زمینگیر و سرما بی حالش کرده بود...

خلاصه کلی با هم بازی کردیم و با هم عکس انداختیم ،منتهی چون خیلی کوچولو بود فقط تونست که با انگشتای من عکس بندازه،هر چی هم که ازش پرسیدم که تو پروانه هستی یا مگس چیزی نگفت!

منم دیگه پی شو نگرفتم،خب شاید از نظر اون،همینقدر که ما با هم دوست شده بودیم کافی بود...

بدم نمیومد که با خودم ورش دارم بیارمش خونه،ولی وقتی که دیدم نگاهش رو از من برگردونده و داره کوهو نگاه می کنه،یاد اونوقتای خودم افتادم که از پشت پنجره یا از توی اتوبوس یا تاکسی به کوه نگاه می کنم...

واسه همین با هم دست دادیم و به امید دیداری گفتیم و...

 

اینم چندتا عکس از من و رفیقم:

 من و دوستم!

 به هم مياييم،نه؟

 

مو قشنگ!

موهاشو می بینین که چقدر قشنگ و با نمکه؟

 

 برق آفتاب رو روی لبه های بالش و شاخکهای زيباشو ببينيد...

 

یه تذکر هم بدم البته با زبون آدم بزرگی خدمت آدم بزرگایی که احتمالا اینجا رو می خونن و ممکنه به من بخندن!

نگارنده اعتقاد قلبی داره به اینکه اگه قرار نبود که ما همدیگه رو ببینم امکان نداشت که سر راه هم قرار بگیریم،این همه بیابون خدا می تونست بره یه جای دیگه بنشینه که من اگه صدسال هم اونجاها راه می رفتم نتونم ببینمش!


دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا