به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

جاده ای رو به غروب...

داشت به خورشید نگاه می کرد که مثل هر روز پشت اون کوه های کوتاه در دوردست پنهان می شد و باز مثل هر روز فکر می کرد که اون کوه ها حتما برای این اونجان که بگن حتی این دشت بی انتها هم بالاخره مرزی داره .غروب کویر رو خیلی دوست داشت،نه به این خاطر که طولانی بود شاید به این خاطر که خیلی ناب بود و یا شاید به این خاطر که نوید بخش اوقات خوش پیش رو بود...

جاده های کویری مستقیمند و بی انتها،اونقدر که هر چه قدر که توشون گاز بدی،باز هم کم میاری،اصلا گاهی وقتا یادت می ره که غیر گاز پدال دیگه ای هم زیر پا داری...

رانندگی توی کویر توی جاده ای که بار ها و بارها رفتیش و مثل کف دستت می شناسیش،درست مثل گوش کردن به یه موسیقی آروم و دوست داشتنی می مونه که تو رو از این عالم در میاره و می بره به جاهایی که دوست داری.اون وقت که مکان مفهوم خودشو از دست می ده و فقط این زمانه که می گذره و چقدر دم غروبا کند می گذره...

 

-          احمد یه چایی داری،بدی ما بخوریم؟

-          الان،براتون می ذارم.

-          نمی خواد،به کارت برس،خودم می ذارم.

 

صدای موتور پمپی که آب تلخ رو از دل خاک بیرون می کشید و شر شر آبی که از دهان لوله توی استخر می ریخت موسیقی همیشگی اونجا بود.رفت سراغ دبه ای که آب توش بود،اول کتری رو آب کرد و گذاشتش رو گاز و بعد پارچ پلاستیکی قرمزی رو که کنار پنجره بود رو برداشت و پر آب کرد و دوباره رفت کنار پنجره و با شدت آب رو به توده علفهای خشکی که پشت پنجره بسته شده بود،پاشید و صورتشو سپرد به نسیم مطبوعی که از بین علفهای نمناک پشت پنجره می گذشت...

عجب این گرمای کویر بی حیاست،دو سه دقیقه بعدش انگار همه اون همه آب رو قورت داده بود،دوباره رفت پارچ رو آب کرد و توی دلش به این فکر کرد که الان اگه احمد اینجا بود حتما غر می زد که این آب خوردن رو اینجوری حروم نکن،الان می رم واست از توی استخر آب میارم و باز با خودش گفت که یادم باشه دبه آبشو ببرم براش پر کنم...

...

چای رو که خورد،دبه آب احمد رو توی ظرف کوچکتری خالی کرد و دبه رو گذاشت دم در که موقع برگشتن ورش داره،پوتیناشو بدون اینکه بنداشونو ببنده پوشید و زد بیرون،هوا دیگه خنک شده بود و نسیم ملایمی از بین درختان پسته که حالا ترکیبی از رنگ قرمز و صورتی و سبز بودن می وزید،ولی زمین هنوز داغ بود و تفت می زد.

به این فکر می کرد که توی کویر دو چیز مقدسند:آب و سایه...


شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا