به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

خواب...

خسته ای،شب هم خوب نخوابیدی و برعکس دم صبح که سرحال بودی حالا دیگه بی خوابی دیشب داره خودشو نشون می ده،اون دم صبح هم که سرحال بودی احتمالا به خاطر باد روی قله و سرمای گزنده دم صبح بود.اما حالا که توی دره کشیدی پایین،نه از اون باد خبری هست نه از اون سرما،می ایستی،بادگیرتو در میاری و کلاهو که حالا دیگه سرتو داغ کرده و می چپونیشون توی کوله و دوباره آروم راه میوفتی،موقع راه رفتن فقط داری به این فکر می کنی که چقدر خوابت میاد و به خودت بدو بیراه می گی که اینقدر بدخوابی،البته تقصیر خودت هم بود،قبل از خواب نباید اون چای رو می خوردی،بابا تو که خودتو بهتر از من می شناسی،حالا اینا رو بی خیال ،دوست داری همینجا روی همین علفا بگیری بخوابی،می دونی هنوز یه نیم ساعتی مونده تا آفتاب برسه اینجا و هوا رو گرم کنه،شاید اگه خودت تنها بودی....

اصلا خواب رو ول کن،اصلا به درک که نخوابیدی،حالا جریمه ات اینه که اینقدر تند راه بری که فرصت نداشته باشی به خواب فکر کنی،عوضش می تونی به خیلی چیزای دیگه فکر کنی،مثلا به همون زانو درد حروم زاده که 4-5 ماهی از کوه رفتن انداختت،شرط می بندم که آدم حتی اگه اینجوری توی کوه به فلاکت بیفته بازم بهتر از اونی هست که فقط بتونه کوه رو از توی قاب پنجره نگاه کنه...

برمی گردی و به راه یه نگاه می کنی،هنوز چند دقیقه ای راه دارن تا بهت برسن،باتوماتو هشتی می کنی و دسته هاشونو به هم می چسبونی ،سنگینیتو می ندازی روشون و چشماتو می بندی،گردنت میوفته و دو سه دقیقه می ری واسه خودت...

 

خداییش این مسیر شیرپلا به پایین،رفتنش حوصله می خواد،سنگهاش که اینقدر پا خورده که از سنگای کف رودخونه صاف تره،البته اینجا هم یه جورایی کف رودخونه اس ولی رودخونه آدما که پنجشنبه ،جمعه ها روزای طغیان و سیلابی شدنشه ،حالا از اینش هم که بگذریم،اینقدر پله و طناب و سیم بکسل به درو دیوارش آویزون کردن که دیگه از شکل کوه در اومده!

حالا فکرشو بکن توی همین هیری ویری پایین اومدن و تلوتلو خوردن و بی خوابی و بی حوصله ای،می خوری به تور یه دسته بچه مدرسه ای،که دونه دونه و پشت سرم هم دارن از یه شکاف خودشون رو می کشن بالا و همشون وظیفه خودشون می دونن که بهت خسته نباشی بگن و تو هم دلت نمیاد که جوابشونو ندی ولی آخراش کلافه می شی و کاملا معلومه که داری با بی حوصله گی داری جوابشونو می دی...

 

بالاخره می رسی پایین،توی شهر،حالا دیگه باید نگاه های سنگین مردم رو هم روی خودت تحمل کنی،پیش خودت می گی که حتما دارن فکر می کنن که این بابا حتما خیلی بیکاره و دلش خوشه که تازه داره صلانه صلانه روز شنبه از کوه بر می گرده...

ولی چی؟گور باباشون بذار هر چی دوست دارن فکر کنن،می شینی توی تاکسی،شیشه رو تا ته می کشی پایین،سرتو تکیه می دی به اتاق ماشین و صورتتو می سپری به دست باد...و یه چرت حسابی می زنی،فقط بعضی وقتا که سرت محکم به اتاق ماشین کوبیده می شه یه چشمی باز می کنی و دوباره...

 

می رسی خونه،به عادت همیشگی،کوله رو همونجا دم در می ندازی وکفشارو هم همینطور شلخته کنار کوله در میاری،توی آینه دم در یه نگاهی به خودت می ندازی...شلوار خاکی،صورت آفتاب سوخته(چقدر از کرم زدن بدت میاد!) و موهایی که باد گوروندتشون توی هم...کلی با تیپ خودت حال می کنی!

ولی شرط می بندم هر کی امروز بعد از تاکسی پیاده شدن،دیدتت حسابی... 


سه‌شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا