به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

mepps سفيد با خال های قرمز...

"...خدا رو شکر که اونا اندازه ما که خونشونو می ریزیم باهوش نیستن،هر چند اونا از ما شریف تر و تواناترند."

ارنست همینگوی(پیرمرد و دریا)

 

پارسال موفق نبودم،ولی امسال یه جورایی فرق داشت،نمی دونم یه احساسی هست که فقط اونایی که شکار رفتن ممکنه خوب درک کنن که من چی می گم...این احساس که از صبح که توی ماشین می شینی حس می کنی امروز دست پر بر می گردی...

......

وایستادی کنار آب ،کارایی رو که هزار بار توی ذهنت مرور کردی رو سعی می کنی مو به مو اجرا کنی ،دور و ورت هنوز ساکت و کسی نیومده،بچه ها هم هنوز بالا هستن و در تدارک،خودتی و یه دریاچه آروم و نسیم خنکی که صورتت رو نوازش می کنه،آب موجهای کوچکی داره و دماوند که از بین شبکه های کلاه حصیریت معلومه،انگار که داره از پشت میله های زندان نگاهت می کنه،اما نه هر چی فکرشو می کنی می بینی که تو داری از پشت میله ها نگاهش می کنی...

دیگه کارات مکانیکی شدن،ماهیگیری و لانسه کشی رو سپردی به دستات و چشمات و ذهنت یله دادن توی آسمون،توی دریاچه که از نور خورشید می درخشه،توی ابرایی که به صف از روی سرت می گذرن و تو می تونی عکسشونو توی آب ببینی،داری با خودت فکر می کنی که حتما دارن می رن دیده بوسی دماوند و چشمات با مخملین آب عشق بازی می کنن...

...

از جایی که نخ قبلی رو جمع کردی صدای شلپ آبی میاد...یهو همه فکرای قشنگت بهم می ریزه دوباره می شی همون لعنتی که واسه ماهیگیری اونجا وایستاده،برق نقره ای روی آب می بینی و دایره ای که روی آب تشکیل میشه و چندتا حباب درست وسط دایره...احساسش هیچ فرقی نداره ،درست مثل این می مونه که سنگ بزرگ روبروت صدای کبکی رو بشنوی...

لانسه رو پرت می کنی پشت سرش و روی آب جمعش می کنی،نه! خبری نمی شه،دوباره پرتاب می کنی و اینبار اجازه می دی که کمی پایینتر بره...دیگه هر چی بلدی واسه فریب دادنش رو می کنی ،یه کمی تند و یه کم کند،نخ رو جمع می کنی،انگار که یه بچه ماهی مردنی داره توی آب شنا می کنه...

چوب و نخ زاویه 90 درجه با هم ساختن...سر چوب به شدت خم می شه،قلبت که همون موقعش هم داشت تند می زد،دیگه داره از تو جاش می زنه بیرون،می دونی که موقعشه، یه ضربه به چوب می زنی که قلابهای لانسه بشینه توی دهنش و لحظه ای بعد فواران آب رو می بینی،می پره از آب بیرون،برق پولکی لانسه رو که گوشه لبش گیر کرده رو می بینی...و دوباره می ره توی آب و تو زیر دلش رو می بینی که سفیده،فاصله ای با ساحل نداره،7-8 متر ،جمعش می کنی،خیلی راحت پرتش می کنی توی ساحل،یه جایی توی گلها،می گیریش توی دستت،لیزه،لیزه لیز،توی چشماش نگاه می کنی و می بینی که داره بهت می خنده،مثل همه اولی هایی که شکارشون کردی،با نگاهت ازش سپاسگزاری می کنی و می ندازیش توی جیب پشت جلیقه شکاری که شاید واسه ماهیگیری یه کم بی تناسب باشه ولی مهم نیست،مهم اینه که تو توش راحتی و حس خوبی بهت می ده...


یکشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا