به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

روز خوش شکار...

هوا حسابی دم داشت و سکوتِ دشت همه جا رو آکنده بود،نفسش در نمی اُومد،از لای گزا راه خودشو باز کرد،آرام و آرام،سعی می کرد از زیر پایش هیچ صدایی درنیاد ،برای آخرین بار گوش داد و سرک کشید،هنوز توی حال خودشون بودن ،قدمی به جلو گذاشت، لوله تفنگو آروم از لای گزا رد کرد، یه کله سبز نر توی فاصله 30 متری جلوش بود و یکی دیگه جلوتر از اون و یه ماده هم پشت سرش در حال شنا کردن بود.

نر وسطی رو نشونه گرفت،ولی صبر کرد تا شاید بتونه دو تا رو هم تیر کنه....

نر جلویی داشت شنا می کرد و وسطی هم پشت سرش،ماده هم با فاصله یه متری پشت اون دوتا و گهگاهی یه صدایی در می اُورد.مگسک تفنگ باهاشون در حال حرکت بود.مرغابی جلویی یه چرخی زد و برگشت ولی باز خوب جفت نشدن...

عَرق و پشه دیگه کلافه اش کرده بود،مخصوصا این یکی که دیگه حسابی بهش گیر داده بودو کم بود که به عطسه اش بندازه،حالا که وایستاده بود بدتر هم میکردند،دیگه طاقتش تموم شده بود،می دونست دوتا از اونا توی چنگشن،یکی رو آب،یکی تو هوا.حالا دیگه پشه رفته بود دم گوششو داشت وز وز می کردو صداش توی اون سکوت مثل صدای به جمبوجت،گوشو آزار می داد،یکی دیگه هم دور دهن و دماغش چرخ میزد.قطره ای عرق از زیر ابروش چکید روی عینکشو یه خط خیس از خودش به جا گذاشت.نفسشو حبس کرد،وسطی رو نشونه گرفت، ضامنو آزاد کرد...مرغابی وسطی وایستاده بود،ماده بهش رسید ولی دیگه نتونست ازش رد بشه...

صدای شلیک  های متوالی سکوت دشتو شکست،دوتا شون یه ور افتاده بودن توی آب ولی اون یکی که توی هوا بهش تیر زده بود،خورده بود توی بالشو هنوز می تونست شنا کنه و رفت زیر آب بیخ نی ها خودشو قایم کرد.

دوباره فشنگ گذاشت و دوید توی آب،دنبالش،یه دسته جره انگار که در شنیدن جهت تیر دچار خطا شده بودن با سرعت زیادی به سمتش اومدن،با دیدنش یهو خودشونو پرت کردن توی آب،از همون توی آب دوید به سمتشون،از 10 متری جایی که نشسته بودن دوباره پریدن،صدای دو تیر به فاصله کمی شنیده شده و دوتا ازشون افتاد و یکی دیگه هم از دسته جدا شد و سیخکی شروع به پریدن کرد-حتما تیر توی ریه هاش خورده بود-رفت و رفت و یهو افتاد،صدای تپ زمین خوردنشو شنید ولی ندید که کجا افتاد...

ساک شکارش حسابی پر شده بود،سه تا سرسبز،سه تا خوتکا،و در کمتر از پنج دقیقه پروانه شو پر کرده بود،حالا دیگه تفنگشو انداخته بود رو کولشو از سنگینی ساک شکارش احساس رضایت خاصی می کرد،هنوز تا جایی که صبح ماشینشو گذاشته بود حدود 2 ساعتی راه داشت،قطرات عرقو حس می کرد که از رو پاش سر می خوردو می رفت توی چکمه هاش و پاهاش حسابی توی چکمه ها دم کرده بود،دیگه از اون صبح سردِ سوزناکِ دشت خبری نبود،آفتاب داغ بود که مغزشو به جوش اُورده بود.کلاهشو زد توی آب، چلوندشو کشیدش روی سرش و سعی کرد از توی آب راه بره تا شاید پاهاش کمی خنک شن،یه شلپ شلوپ حسابی واسه خودش راه انداخته بود.

وقتی که به یه ربع پیش فکر  کرد که نَفس قسطی می کشید که مبادا صداش اردکا رو بپرونه،لبخندی پهنای صورتشو پوشوند و واسه عکس خودش توی آب،کلاهشو برداشت و سلام کرد...


یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا