به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

بوتيک...

امروز رفتم فیلم بوتیک رو دیدم،فیلم جالبی بود،آدمهای فیلم همه می توانستند واقعی باشند و لبخندها و تلخ خندهایی را که به لب می آورد نیز همه از اعماق دل بر می خواستند ،حسابی به دلم نشست،فیلم در واقع برشی بود از جامعه ای که در آن زندگی می کنیم با تمام زیبایی ها و پلیدی هایش....

 

اما

توی میانکاله که بودیم،یکدفعه که از بازدید منطقه بر می گشتیم،با دسته ای از بچه مدرسه ای ها موجه شدیم که برای گردش توی منطقه آمده بودند،به نظر می آمد که اول یا دوم راهنمایی بودند و مثل همه بچه ها توی این سن، شلوغ و سرشار از انرژی بودند و چه چیزی برایشان می تونست جالب تر و از این قیافه های عجیب و غریب ما باشه؟

خلاصه ریختند دور ور ما و حسابی شلوغ بازی در اوردن،منم در حال آماده کردن مقدمات نهار بودم و بچه های دیگه هم هر کدام به کاری مشغول و برای اونا جالبترین سوژه انگار دوربین چشمی من بود،که انگار فکر می کردن از توی اون می تونن اونور دنیا رو ببینن و حسابی پیله کرده بودن که دوربینو بهشون بدم که باهاش یه دیدی بزنن!

راستش ترسیدم که دوربینو بدم دستشون و فکر می کردم اگه این کارو کنم،این شیطونا آخرش لاشه خردو شکستشو تحویلم میدن! از یه طرفم دلم نمیومد که ناامید برشون گردونم.

کارم که تموم شد،دوربینو ورداشتمو اونا ریختن دورم،که آقا اول بده ما ببینیم،دیدم اینطوری نمیشه،همه می خوان اول ببینن،ازشون پرسیدم شاگرد اولتون کیه؟ اول به اون می دم ببینه!

که یهو همه شاگرد اول شدن و تازه هر کی هم که ادعای شاگرد اولیش می شد،بقیه می زدن توی سرشو می گفتن که خالی می بنده! و جالبتر از همه یکیشون بود که قسم می خورد که شاگرد دومه(از صداقتش خیلی خوشم اومد)!

خلاصه دیدم اینطوری نمیشه،گفتم یه کمی اذیتشون کنم،بهشون گفتم بین خودتون یه نماینده انتخاب کنین،به اون می دم ببینه بعدش برا همتون تعریف کنه که چی دیده!

اینو که گفتم دوباره همه ریختن روی سرو کله هم و البته بیشتر توی سر و کله من که آقا منو نماینده انتخاب کن!

بهشون گفتم:نه من انتخاب نمی کنم خودتون انتخاب کنین،که بالاخره شاگرد دومه گفت: آقا آخه اینطوری نمیشه که! ده بیست سی چل کن به هر کی افتاد اون نماینده!

دیدم همشون با این پیشنهاد موافقن و به خط شدم که من بشمارم!

منم شمردم و اتفاقا قرعه افتاد به اونی که از همه ساکتتر بود،حالا چون بیچاره یه کمی بی سر زبون بود،بقیه نمیذاشتن ببینه،که بهشون گفتم بذارین ببینه، بعدش میذارم همه ببینن!

اولی دیدو دومی و سومی و .....خلاصه همه دیدن،سوژه هم کلاغی بود که سر پرچینی نشسته بودو...

همه می دیدنو میرفتن یه چندتایی هم موندنو دوبار حتی سه بار دیدن،کنجکاویشون که ارضا شد،دیگه همشون رفتن و خوشحالیش برای من موند که تونستم کمی خودمو با این کار شاد کنم!

....

بعدش با مهدی رفتیم که یه چرخی بزنیم،معلمشونو دیدیم که همه رو جمع کرده بود برای فوتبال و خودش هم توی دروازه وایستاده بود،ازش پرسیدم شما معلمشونید؟

گفت:آره

با خنده بهش گفتم:خدا بتون صبر بده!

 از ته دل خندید...


پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا