به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

آن سبو بشکست و آن پيمانه ريخت...

سلام به همه دوستان

اولا که جای همه تون خالی از جمعه رفته بودم میانکاله بعدشم یه بار قبلش آپدیت کرده بودم ولی نمیدونم چرا بالا نمیومد!

 

اما میانکاله

جمعه صبح با قطار ساری به همراه فرهاد و مهدی راه افتادیم،این دفعه دیگه دوتا کوله داشتم که توی یکیش چادر بود،چادره جون میده واسه همچین برنامه هایی فقط بدیش آیرودینامیک نبودنشه که شدت بادو نمیتونه خوب تحمل کنه،یه همسفر خوشگل هم داشتیم:یه جوجه شاه بوف بال شکسته به اسم عمه ایگور!

حدود ساعت 5:00 بعدازظهر رسیدیم ساری،هوا بی نهایت گرم و دم کرده بود(36 درجه بالای صفر!) خانم عطاریه نهایت لطفو در حق ما کرده بودن و زحمت گرفتن مجوزها را برامون کشیده بودن که جا داره همینجا ازشون تشکر کنم،بعد از گرفتن مجوزها از ایشون به مقصد زاغمرز تاکسی گرفتیم،شب اول به دو دلیل یکی اینکه مجوزهامون برای فرداش بود و دوم آتش گرفتن منطقه میانکاله(در روز درختکاری!)به اصرار آقای منصوری در خانه طبیعت زاغمرز مهمان ایشان بودیم که از این بابت از ایشان هم کمال تشکر را دارم-البته اگه به منو مهدی بود که،حتی حاضر بودیم بریم پشت در پاسگاه تا فردا صبحش چادر بزنیم که صبح اول وقت بتونیم بریم توی منطقه!-از اتفاقای جالب اونشب آشناییمون با پیرمرد خوش صحبت،آقای جعفر فرمندی بود که از شکارچیای قدیمی منطقه آقای فرمندیبود که آقای منصوری به شوخی می گفتن که ایشون نسل قوهای منطقه رو ور انداختن،البته به گفته خود آقای فرمندی و شهادت آقای منصوری دیگه یه 20 سالی بود که دیگه تفنگو غلاف کرده بودن(اگه شد بعدا بیشتر در مورد آقای فرمندی  مینویسم)،خلاصه برنامه اونشب با یه پیاده روی کوتاه 2ساعته و بازدید از آببند زیبای لپو به پایان رسید و منو مهدی همش افسوس می خوردیم که چرا باید امشبو زیر سقف بخوابیم،آخه اونشب هوا بسیار عالی بود و خبرشو داشتیم که از فردا هوا طوفانی میشه و میترسیدیم که فرصت از دست بره!

صبح شنبه به توصیه آقای منصوری که می گفتن برای شب بتون اجازه موندن توی منطقه رو نمیدن(با اینکه مچوزمون از 18-16 هم بود) از بردن وسایلمون خودداری کردیم و با یه کوله سبک راهی منطقه شدیم و شبمانیمون منوط شد به اجازه گرفتن از محیط بانی منطقه.

منطقه بسیار آرامتر از دفعه پیشین مینمود،سگها هم ما را خوب به خاطر داشتن و حتی یکبار هم برامون پارس نکردن تازه یکیشون خودشو کلی برای مهدی لوس کرد!

برعکس دفعه پیش لب ساحل پرنده های زیادی نشته بودن،یه دسته چند صدتایی چنگر و حدود پنجاه تا سرسبز و نه تا غاز و 70-60 تا اردک دیگه که اسماشونو نمیدونستم،یه دسته بزرگ خوتکا هم در حال چرخ زدن بودن،و بگم که همه اینا توی یه منطقه 100*600 در شنا بودن،اصلا آدم گیج میشد از اینهمه پرنده،آقا فرهاد که فیلم گرفتنو و ما هم یه چندتایی عکس انداختیم،با دوربین یه دسته فلامینگو در فاصله نسبتا نزدیک دیدم که قرار شد بریم ازشون فیلم برداریم،توی راه یکی از سگا طبق معمول ما رو همراهی می کردو البته باعث کلی دردسر بود چون اینبار پرنده ها لب ساحل بودنو جلو جلو میرفت میپروندشون!

بعد از کمی راه رفتن در کنار ساحل،زدیم توی آب به سمت جزیره ای که دفعه پیش عقابی در آن دیده بودیم رهسپار شیدیم،جزیره آکنده از پرها و استخوانهای فلامینگوهایی بود که شکار عقاب شده بودند،در اطراف همان جزیره چند موقعیت خوب برای دیدن فلامینگوها پا داد که آقا فرهاد کمال استفاده رو برای فیلم گرفتن کردندو ما هم چون باتری دوربینمان تمام شده بود فقط نظاره گر بودیم.

در برگشتن طبق قرار قبلی با مهدی،رفتیم با محیطبانای منطقه صحبت کردیم که دادن اجازه برای شب بانی را منوط کردند به اجازه سرمحیطبان منطقه که فعلا هم حضور نداشتن!خلاصه بعد از آمدن ایشون بدون هیچ دردسری اجازه را گرفتیم که اتفاقا برخلاف تمام چیزهای که شنیده بودیم،محیطبانان رفتار بسیار خوبی با ما داشتن و حسابی هم تحویل گرفتن و شاید تنها کاری که نکردن اذیت کردن بود! از این عزیزان زحمت کش هم کمال تشکر را دارم.

با ماشینی که گرفته بودیم به زاغمرز رفتیم و کوله ها رو بار کردیم و به همراه مهدی راه افتادیم،راننده ماشین-آقای سلیمی- آدم بسیار جالبی بود و مطلع در زمینه تاریخچه زاغمرز و ایل عبدالملکی و سرگشت منطقه و ایل را از زمان زندیه تا پهلوی برای ما تعریف کرد.

به محل چادر زدن که رسیدیم حدود 2 ساعت روشنی داشتیم و در این دو ساعت باید دوکار می کردیم یکی برپا کردن چادر و دیگری جمع آوری هیزم برای آتش شب.اینم بگم که هوا چندان مساعد نبود،بادی شروع به وزیدن کرده بود و قطرات باران هم همراهش به سرو صورتمان می خورد،تنها نگرانی ضدباد نبودن چادر بود وگرنه از بابت بقیه مسایل نگرانی خاصی نداشتیم،با مهدی محل مناسبی رو برای چادر پیدا کردیم که هم تا حدی پناه باد بود و هم دید خوبی به منطقه داشت.بعد از چادر زدن به جمع آوری هیزم پرداختیم که بعد از 45 دقیقه کوهی از چوب کنار چادر انباشته شده بود،هوا سر ناسازگاری داشت و من میترسیدم که شدت باران اجازه روشن کردن آتش را به ما ندهد،بعد از یه چای خوردنو نفسی تازه کردن،چوبها را روشن کردیم که به علت وزش باد به خوبی شعله می کشیدن،پای آتش نشسته بودیم و مشغول صحبت کردن با هم بودیم که اول فرهاد زنگ زدو گفت که در ساری و نکا به شدت باران باریده و باران و طوفان داره به منطقه نزدیک میشه،اگه میتونین جمع کنین برگردین!

بعدش مصطفی از تهران زنگ زد گفت هواشناسی خبر طوفان توی منطقه داده و ...

بعدش دونفر که توی منطقه دامداری داشتن اومدن پیشمون و گفتن که هوا امشب خیلی خراب میشه،وسایلتونو جمع کنید بیایید سر دامداری ما راحت بخوابین که البته اونا هم با جواب منفی ما روبرو شدن و بعد از قول گرفتن از ما  که اگر هوا خرابتر شد حتما بریم پبششون،باهامون خداحافظی کردن و رفتن.راستش هوا هم خرابتر شده بود،هم باد و هم باران شدیدتر شده بودن!به مهدی گفتم که شامو بخوریم که اگه قرار به جمع کردن شد اقلا گشنه نباشیم!

مهدی مسئول آتش شدو من هم شامو رله کردم،شامو که خوردیم یه چایی گذاشتیمو مشغول صحبت کردن با مهدی شدیم،گرم صحبت بودیم که اصلا متوجه نشدیم که باد آرام شده و باران قطع شده و حتی مهتاب هم منطقه را روشن کرده و ارکسترسمفونی غورباقه هم شروع به نواختن کرده است!

همه چیز یکباره تغییر کرد و نگرانی جای خودشو به افسوسی داد که برای محسن و مصطفی می خوردیم که الان توی این شرایط عالی که میدونستیم خیلی دوست دارن،نبودن و حسابی جاشون خالی بود.

میگن پای آتش نشستن و به شعله اش نگاه کردن،درد دل کردن میاره،ما هم همین کارو کردیم تا ساعت 2 صبح حرف زدیم،نکته جالب سگها بودن که حسابی نسبت به ما احساس مسئولیت می کردن و از کنار ما جنب نمی خوردن و کل شب همینطور زیر بارون کنار ما خوابیده بودن،البته ما هم تا حدی از خجالتشون در اومدیم،الحق که حیوان با وفا و با محبتیه!

 

دارغازها 

شب خیلی راحت خوابیدیم حتی دم صبح من زیپ چادر رو هم کشیدم که هوای خنک و مطبوع منطقه فضای چادرو آکنده کنه.صبح زود خودم یه گشت کوتاهی زدم که حاصلش این عکسی هست که تونستم از دارغازها بگیرم، بعدش با مهدی یه گشت دو ساعته ای زدیم که البته به علت وجود شکارچی در منطقه،پرندگان به آرامی دیروز نبودند و چیز زیادی لب آب نبود جالبترین صحنه دیدن دسته بزرگی از غازهای خاکستریغازهای خاکستری از فاصله ای بسیار نزدیک و دسته ای چند هزارتایی از فلامینگو ها نیز دیدن عقابی بود که دفعه پیش هم در همان منطقه دیده بودیم.

دیگه موقع برگشتن بود،با آقا فرهاد و دوستاشون و آقای منصوری که تازه به منطقه رسیده بودند،خداحافظی کردیم و به طرف ساری راه افتادیم و از آنجا با اتوبوس از طریق جاده هراز به سمت تهران راه افتادیم.


دوشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا