به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

خدا رو شکر...

یه نقطه سیاه که داشت باتوم می زد و سریع می رفت بالا!

یعنی خودشه؟

وایستاد کاپشنشو بست دور کمرش و دوباره راه افتاد بالا.

-         محسن ببین باتومای من هستن؟

-         نه،علی جون نیستن!

باورم نشد،خودم هم رفتم،اونجایی که گذاشته بودمشون رو چک کردم؛نه،نبود!

دیگه مطمئن شدم که خودشه!

داد زدم:"بچه ها بیایین پیداش کردم!"

با دست نشونش دادم،همه بد جوری ترسیده بودیم،و نگران شدیم،کف دره رو گرفته بود،داشت می رفت بالا،اونم توی چه شیبی،از سه طرف بهمن گیر بود،بهمنش هم اومده بود!،ولی بازم ممکن بود بیاد؟

حرفای پیرمردی که صبح دیدیمش هی توی کله ام می چرخید:"امسال دو نفرو بهمن زده که هنوزم پیداشون نکردیم!"

بچه ها بیایین با هم صداش بزنیم:".... برگررررررررررررررد!"

صدامونو شنید،وایستاد،یه چیزی گفت که نفهمیدیم چی گفت،و دوباره رفت!

لا مصب خسته شو دیگه،برگرد دیگه...

همش می خواستم بد به دلم راه ندم ولی نمی شد،داشتم فکر می کردم،یه وقت نکنه مجبور شیم سه تایی برگردیم،آخه چهار تایی اومده بودیم....

زبونمو گاز گرفتم،و دوباره صداش کردیم،با خشم،با التماس،با بغض:"... برگررررررررررررد"

ولی،نه دیگه نمیشنید،رفتم روی یه سنگ،نشستم و نگاهش کردم،بقیه هم اومدن،داشتم فکر می کردم،کاشکی اقلا یه دعایی یه چیزی بلد بودم،می خوندم،از این فکرم خنده ام گرفت،بابا بی خیال،از خدا خواستم که یه کاری کنه که فقط شرمنده خونواده اش نشیم!

......

برگشت،بالشش دور گردنش بود،راستش خیلی خنده دار بود،ولی نمی دونم چرا خنده ام نمی گرفت،شایدم فکر می کردم که اگه بخندم ممکنه پر رو شه...

می خواستم بپرم بغلش کنم،ولی به همون دلیلی که نخندیدم این کار رو هم نکردم، خودم هم تعجب کردم که چرا عصبانی نیستم،فکر کنم همین که سالم می دیدمش، باید برام کافی باشه... 


یکشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا