به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

تو...و آن دورها...قله!

چند شب پیش داشتم به دنبال مطلبی مجله های قدیمی" شکار و طبیعت" رو زیرو رو می کردم،به گزارش صعود زیبایی به قلم آقای جعفری بر خوردم، نوشته مرا محو خود کرد و روحم را با خودش برد به بالاها و براستی کسی را ندیدم که به زیبایی و لطافت این مرد بتواند بنویسد،اعجوبه ای است...

متن زیر مقدمه این گزارش صعود است که آن را اینجا برای شما نوشتم،امیدوارم که آقای جعفری به خاطر اینکار از دست من ناراضی نباشند و جسارت منو ببخشند.دمشان گرم و قلمشان هماره توانا باد...

 

تو...و آن دورها...قله!

می شود به گلدانی دل خوش داشت،یا به آواز قناری در کنج قفس.می توان به حوض حیاط خانه دل بست،حتی به ماهی قرمز کوچکش که سکوت بی موج پاشوره را بر هم نمی زند.می شود به فواره های میدان دل بست،با چراغهای سبز و سرخش که لوس می چرخند و می پاشند و دوباره در کف مرمرین حوضچه،لا به لای بوق ماشین و جیغ بچه ها گم می شوند.می شود خستگی دویدنها را بر روی چمن هلندی کنار پیاده رو،از تن پراند.

می توان به همه این دلخوش کنک ها دل خوش داشت و گفت:

چیز خوبی است زندگی!!!

اما تو که به گلدان،به قناری،به حوض،به فواره،به قفس دل نمی بندی،چه می کنی؟تو که حتی از تماشای باغ وحش دلت می گیرد که عقابها را در بند کرده اند.که خرگوش هایش شهری شده اند و فقط هویج فرنگی می خورند!

تو که از پارک بیزاری،از این باغچه های اجق وجقی که اگر اوج و فرودی هم دارند، مصنوعی است؛تو که از میز،از از صندلی،از اتاق هراس داری و تنها دل خوشیت در شهر پنجره است؛پنجره هایی بزرگ و بلند که گویی «البرز» را در قاب گرفته اند.تو که مرغ خیالت دایم خود را به پنجره می کوبد که:کوه،بلندی و پرواز...

مجله شکار و طبیعت،شماره ۲۳

 


پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا