به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

آقا يه صلوات بفرست تمومش کن ديگه...

دو روز پیش که داشتم می رفتم دانشگاه،از توی صف که اومدم سوار اتوبوس شم،یه جوونی هم سن و سال خودم،از توی صف سرپایی ها اومد جلوتر از من سوار شه که من این اجازه رو بهش ندادم-البته با یه کم قلدری- یه  غرولندی هم بهش کردم و سوار شدم،ولی پشت سر من بالاخره سوار شد،به خاطر همین اون آقایی که پشت سر من توی صف وایستاده بود شروع کرد به بحث کردن با همین آقای مثلا زرنگ و این آقا هم که انگار اصلا حرفای این یکی رو نمیشنید تا بالاخره از دهنش یه کلمه در رفت و گفت:همینطوری سر تو مثل حیوون انداختی پایینو...که یهو جوونک با این آقایی که سنی هم ازش گذشته بود،دست به یقه شد و مشتی بود که حواله هم میکردند،مردم هم ریختند و جدا کردند،از بینی هر دو تا خون جاری شده بود و نکته جالب اینجا بود که هر دو از رفتاری که کرده بودند بسیار خجالت زده شده بودند ولی هنوز هر از چندگاهی یه تیکه ای به هم می انداختند و پیرمردی که نقش به سزایی در جدا کردنشون داشت هی از ته اتوبوس با عصبانیت داد می زد که:"بابا یه صلوات بفرست تمومش کن دیگه!"

 

غرض از تعریف این اتفاق این بود که بگم ما مثل اینکه عادت کردیم که مشکلات و معضلات خودمونو به جای اینکه ریشه ای حل کنیم یه جوری لاپوشونی کنیم و یه ماله ای بکشیم روشون و از لحاظ ظاهری قضیه رو رفع و رجوع کنیم،در مقیاس کوچکش با یه صلواتو و در مقیاس بزرگش هم که همه شاهدید که چه کارهایی که نمی کنند و این قضیه باعث میشه مشکلات و معضلاتمون روز به روز ریشه ای تر و عمیق تر بشه و حل کردنشون مشکل تر و به نظر من بلایی که این چند سال بر سر جبهه اصلاحات اومد از این دیدگاه کاملا قابل بحثه...


سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا