به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

ساده...

   -   ظهر، برای نهار به خونه میری؟

   -   اگه تو بمونی من میمونم."

   -   خب،حالا درست شد،اسمت چیه؟"

   -   بکی تاچر."

   -   اسم تو چیه؟ اوه،می دونم،توماس سایر."

   -   این اسم موقع کتک خوردن من است.وقتی پسر خوبی هستم اسمم تام است.تو منو تام صدا بزن باشه؟"

   -   باشه."

تام این بار در حالیکه با خط خرچنگ قورباغه ای روی دفترش چیزی مینوشت آنها را از دخترک پنهان می کرد.ولی او پشتش را مثل دفعه قبل به تام نکرد،بلکه از او خواست که نوشته هایش را نشانش دهد.

تام گفت:"اوه،چیزی نیست."

   -   چرا هست."

   -   نه نیست،نمیخواد ببینی."

   -   چرا باید ببینم.بذار ببینم."

   -   به کسی می گی!"

   -   نه نمی گم،به خدا قسم به کسی نمی گم.

   -   به هیچ کس نمی گی؟ تا وقتی زنده ای؟

   -   نه،به هیچ کس نمی گم،حالا بذار ببینم.

   -   نه،تو نباید ببینی!

   -   حالا که اینطوری میکنی،پس خودم میبینم.

و با دست کوچکش سعی کرد دست تام را کنار بزند.تام وانمود کرد که دارد مقاومت می کند ولی اجازه داد تا دستش کم کم از روی نوشته سر بخورد و کنار رود و این کلمات نمودار گشت: ترا دوست دارم.

-         اوه،چه پسر بدی هستی.و ضربه ملایمی به دست تام زد،اما صورتش قرمز شد و    مشخص بود که خوشش آمده است...

از کتاب "تام سایر"

نوشته:"مارک تواین" 


دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا