به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

ياد باد!

برام یه خاطره از روزای دور کودکیش تعریف کرد:

6ساله بودم،به نسبت همسالانم قد بلندتر ولی نحیفتر و لاغرتر نسبت به اکثرشون یه چیزی حدود 23 کیلو که اونم احتمالا وزن همون استخونا بود،نوروز بودو طبق رسم هرساله برای دیدار با پدربزرگو عمه ها رفته بودیم کرمان ،عمه اینا تو خونشون یه حیاط بزرگ داشتن با یه باغچه بزرگ وسطش و درختای بزرگ و کوچیک توش....

اونروز همه خونه پدربزرگ برای نهار دعوت بودن،اون یکی عمه هم با بچه هاش اومده بودن و بچه ها همراهشون یه تفنگ بادی اورده بودن،یه همچین چیزی تا حالا ندیده بودم،چقدر خوب بود؛سبکتر از اون تفنگ بزرگ و سنگینی که توی خونه داشنیم که بزور میتونستم سر دست بلندش کنم،اما این اونطوری نبود،سبک ظریف و البته بدون اون صدای وحشتناک شلیک.اونروز جمع شکارچیای فامیل هم جمع بود و می خواستن از اون جمع گنجشکای حیاط عمه سهمی بگیرن،رقابت شدیدی بود،خلاصه بعد از زدن چندتا تیر که البته هیچکدوم هم نخورد،اینقدر شلوغ بازی در اوردن که دیگه گنجشکی هم نیومد،به منم که هیچی،حداکثر افتخاری که رسید این بود چند بار ساچمه بذارم توی تفنگ و یکبار هم بعد از اصرار فراوون و پیله کردن از توی دست یکی از بچه ها نشونه برم و ماشه رو بچکونم.البته یه چیزای از اصول تیراندازیش یاد گرفتم همون قضیه شکاف درجه و مگسک زیر خال سیاه و...

بعد از گنجشک زدن نوبت به نشونه زدن رسید انواع و اقسام نشونه از سکه تا سیگارو حتی چوب کبریت گذاشتن و زدن،انصافا تفنگ خوبی هم بود یه دیانای29 ،که به نظر من یکی از خوشدسترین و ظریف ترین تفنگهای بادی موجود می باشد.خلاصه توی این قسمت هم به خاطر فنچ بودن بازم ما رو بازی ندادن.حسابی که تیر زدن و ته یه قوطی 200تایی رو که در اوردن،وسوسه حکم بازی کردن به هوس تیراندازی چربید همه یهو با هم رفتن خونه پدربزرگ،تفنگ رو هم گذاشتن توی اتاق بالای یه تاقچه خیلی بلند که دست بچه مچه بهش نرسه.

منم که منتظر همین موقعیت بودم،بعد از اینکه مطمئن شدم که همه رفتن،طی یک عملیات اکروباتیک موفق به آوردن تفنگ به پایین شدم و با 4تا ساچمه که ته جیبم مونده بود رفتم توی حیاط،انگار دنیا رو بهم داده بودن،خوب وارسیش کردم،بالا پایینش کردم و اومدم بادش کنم دیدم زورم نمیرسه،قنداقشو گذاشتم روی زمینو با کل زورم و با استفاده از وزنم بالاخره موفق به انجام این مهم شدم،ساچمه گذاشتم توشو بستمش،اومدم نشونه بگیرم دیدم زورم اونقدر نبست که ثابت نگهش دارم و بتونم چیزی رو نشونه بگیرم،اتفاقا همن موقع یه گنجشک اومد رو درخت،همونطور سر دست نشونه گرفتم وزدم که طبیعتا تیرم نخورد-با توجه به تعداد کم ساچمه ای که داشتم شکست بزرگی محسوب میشد-بعد یه کم کنکاش یه بشکه نفت کوچیک گوشه حیات توجهمو جلب کرد،هم میتونستم پشتش قایم شم،هم اینکه به عنوان تکیه گاه تفنگ ازش استفاده کنمو بتونم خوب نشونه بگیرم،تفنگو تکیه دادم به بشکه و منتظر نشستم که البته زیاد طول نکشید؛یه دونه اومد همون نزدیک من روی شاخه درخت گلابی نشست ،دیگه از زور هیجان قلبم داشت کنده می شد،نیم خیز وایستادم،نشونه گرفتم و گنجشک افتاد،دیگه داشتم بال در می اوردم،حالا از یه طرف دلم می خواست برم این اثر هنری رو به آدم بزرگا نشون بدم از یه طرف هم هنوز دوتا ساچمه دیگه داشتم،خلاصه رفتم بازم نشستم پشت بشکه،گنجشک دوم هم آمد و گرفتار شد،سومی رو هم همینطوری زدم که تیرام زودتر تموم شه و برم پز بدم!

با دوتا گنجشک توی دستو تفنگ به کول و برق شادی توی چشم رفتم توی خونه پدربزرگ و اتاقی که همه داشتن توش بازی می کردن،راستشو بخواین وقتی دیدن همشون حسابی سبیلاشون آویزون شد،يه جور احساس کم اوردن، به جز پدربزرگم که پرسید چرا سراشونو نبریدی؟حرومشون کردی!

حالا که فکرشو می کنم میبینم فقط همون،اون وسط منو جدی گرفت و مثل یه آدم بزرگ تحویلم گرفت ،خلاصه ولوله ای به پا شد بساط بازی همونطور نیمه کاره ول شدو تفنگ و از دست من گرفتن دوباره ریختن توی حیاط،خلاصه تا سر شب که تفنگ اونجا بود من دیگه رنگشو ندیدم ولی رکوردم حفظ شد!

اولین شکار بود،یادش بخیر... 


شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا