به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

آيينه شکستن...خطاست.

بعضی وقتا به دنبال آرامش میرم کوه،ولی دپرس تر از اولش برمی گردم،بعضی وقتا حس می کنم هیچ جا جز گوشه تاریک و دنج اتاقم نمیتونه برام آرامش بخش باشه و بعضی وقتا ازش فرار می کنم، میرم کوه...

بعضی وقتا از خودم می پرسم : مگه کوه چیه؟،چیزی بیشتر از یک مشت سنگ و خاک و صخره روی هم انباشته شده است؟

یا اصلا چرا باید در طبیعت بودن برای انسان آرامش بخش باشه؟،راستش بعضی موقعها به خودم می گم:بچه اینا همش تلقینه و گاهی اعتقاد دارم که تنها دوای دردمه.یه وقتی هر کاری میکنم دست ودلم نمیره به کوله چیدن،یه وقتی هم،همش شبا خواب کوه رفتن می بینم.یه وقتی راهو می خورم،یه وقتی برای برداشتن هر قدم تصمیم می گیرم.

به این فکر می کنم که دلیل همه اینا توی خودمه،این احساس و قوه تخیل منه که توی کوه اجازه بالیدن پیدا می کنه و کوه رو برای من کوه می کنه و موقعی که این احساس مرده باشه یا کشته باشمش،دیگه کوه برام کوه نیست،چیزی نیست جز تلی از سنگِ بی خاصیت.همین غروبِ کوه،گاه برام شورانگیزترین لحظه اس و گاهی یادآور بزرگترین غم هامه...


پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا