به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

...يک نکته از اين معنی گفتيم و همين باشد.

از شبش احساس غریبی داشت،خوب نخوابید،یه جور هیجان ولی نه مثل همیشه، یه جور بد،دیگه خسته شده بود،حس می کرد باید بره،بره اونجایی که دوست داره...

کله سحر رسیده بود دم خاکی،خیلی زودتر از اون که باید می رسید؛گفتم که اونروز یه طور دیگه بود،جاده یخ زده انتظارشو می کشید،از ماشین پیاده شد،پلوس ها رو درگیر کرد،سوار شد،ماشین گذاشت توی چهارچرخ،گاز داد،تا جایی که می تونست ماشین بعد یه خورده تقلا کردن پرواز کرد،دیوانه وار می روند توی اون تاریکی،فرمونو دودستی گرفته بود،دندوناشو روی هم فشار میداد و هر پیچی رو که رد می کرد ناسزایی هم زیر لب نثارش می کرد،ماشین روی  یخا می خزید،نعره می کشیدو می رفت...

به محل موعود رسید،ماشینو یه گوشه ای پارک کرد،بند پوتیناشو محکم کرد،گتراشو بست،جلیقه شکارو پوشید،یه لقمه نون و یه دون سیب انداخت توی جیب جلیقه،تفنگو از جلدش بیرون اورد،کمرشو شکست،لوله شو رو به نور گرفت،خوب توشو  وارسی کرد،دوتا فشنگ نمره شش که دیشب با یه کم باروت بیشتر واسه یه همچین روز سردی پر کرده بود گذاشت توش،کمر تفنگو بست،ضامنو یه بار چک کرد-عادتش بود-راه افتاد،برف نکوبیده خشکِ خشک،از سرما دستاش طاقت نداشت لوله تفنگو لمس کنه،هوا سرد بود،و سوز بدی داشت...

کله خورشید تازه از سر کوه بیرون زده بود،رو بهش شروع به رفتن کرد،بند بالای گتراشو سفت کرد تا برف نره توش،صدای کبکی از دور توجهشو جلب کرد،مسیرشو به طرف صدا عوض کرد،باید یه شیب تند صخره ای رو مستقیم بالا می رفت،چند بار پاش سر خورد،تفنگو انداخت رو کولشو از دستاش هم برای بالا رفتن کمک گرفت،دستای کرخ شده از سرما رو حالا کرده بود توی برف،انگشت کوچیک دست چپش که بنا به رسم دیرین همون اول یه کم درد گرفت بعدش بی حال شد-یادگاری بود از سالهای گذشته-بالای صخره که رسید خورشید هم دیگه بیرون اومده بود،دستاشو گرفت به سمت خورشید، ولی نه،اونم گرمایی نداشت،همونجا رو یه سنگ خشک نشست،تفنگو کنار سنگ تکیه داد،دستاشو به هم مالید که یه کم حس پیدا کنن...

دوباره راه افتاد،صدا نزدیکتر می شد ولی هنوز خیلی مونده بود تا بهش برسه،خورشید کله کوهو حسابی نورپاشی کرده بودو برفا میدرخشیدند،سفیدِ سفید برعکس همه سیاهیایی که ازشون فرار کرده بود.کبک ها هم به استقبال خورشید اومده بودن،احتمالا اونا هم از سرمای دم صبح طاقتشون طاق شده بود،می دونست که اگه دوربینش همراهش بود می تونست سر سنگای روبه آفتاب پیداشون کنه!

دنبال صدا رفت توی سختونا،بد جوری احساس می کرد که باید بره،خودشم تعجب کرده بود جایی که توی تابستون به خاطر بدراهیش بیخیال میشد،حالا داشت راحت توی یخ میرفت،دیگه به صدا خیلی نزدیک شده بود،ولی نمیدیدش،از پشت سنگی سرک کشید،صدایی پری شنید و سایه ای که محو شد،ضامن تفنگو آزاد کردو با دست چپ سنگی به همونجا پرتاب کرد،ولی نه،دیگه خبری نبود،سکوت دل انگیزی همه جارو پرکرده بود،روبروش یه شکاف دید،چشماش برق زد، تفنگو ضربدری انداخت روی کولشو، سینه شو چسبوند به صخره و بغلکی از روی یه لبه باریک شروع به رفتن کرد،مثل عنکبوت خودشو چسبونده بود به سنگ سرد...یه متر آخر دیگه حوصله اش نذاشت؛پرید!

عجب جایی بود،قشنگ اندازه خودش جا داشت،یه بیرون زدگی صخره ای،که یه خاک نرم و خشک کفشو پوشونده بود،کاملا هم از باد در امان بود...

رفت تو پشتشو تکیه داد به سنگ ته غار،شالگردنشو هم لوله کرد گذاشت زیر سرش،قنداق تفنگو گذاشت روی زمین،لوله شو تکیه داد روی شونه هاش-سرمای لوله صورتشو گزید-پاهاشو جمع کرد توی سینه اش و آروم چشماشو بست،گفتم که،دیشب بد خوابیده بود...

صدای بلندی که از تو سنگای سمت راستش اومد، بیدار شد،به عادت شکارچیا بدون اینکه سرشو تکون بده اول چشماشو باز کرد،خوب گوش داد،آره خودش بود،کبک غافلی که حدس زد حداکثر 6-5 متر با هم فاصله دارن-شکار توی سختونا همیشه این مزیتو داشت!-نمیدیش،ضامن تفنگو آزاد کرد،آروم خودشو جمع و جور کرد،به حالت چهار دستو پا نشست،تفنگو با دست راست زیر سینه اش گرفت،آروم از بیخ سنگ سرک کشید، دیدش، اونم اونو دید،چشم در چشم، مکث نکرد پرید،تفنگو به شونه اورد نشونه گرفت،اونقدر نزدیک بود که حتی پیش گیری نمی خواست،مطمئن بود که تو چنگشه،گذاشت یه کم دور شه که لتو پار نشه؛خلاصی ماشه رو گرفت،اگه یه لحظه دیر میجنبید دیگه دیر میشد،مگسک کل هیکل کبکو پوشونده بود،زیر لب گفت بنگ...

دوباره تفنگو ضامن کرد،رفت سر جاش،چشماشو آروم بست،خوشحال بود که مجبور نیست بره توی سنگا دنبال کبکه!

گفتم که اونروز یه چیزیش میشد....


شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا