به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

شکار/قسمت سوم...

اگر دو یادداشت قبلی را نخوانده اید اول آنها را بخوانید...

 

تا به حال هر حرفی که گفته شد صرفا کلی گویی هایی بود که ممکن است در هر کتاب یا جزوه ای که در مورد شکار نوشته شده است پیدا کنید و من آنها را بیشتر به منظور تعدیل دیدگاهها در مورد شکار نوشتم.قسمت اصلی بحث من از همینجا شروع میشه یعنی بحث شکار ورزشی یا sport hunting که در تمام دنیا منبع بحث و جدل بین موافقان و مخالفانش است و هر کدام در این مورد استدلالاتی دارند که البته من به هیچ کدام از آنها کاری ندارم.در این یادداشت قصد دفاع از عمل شکار و هیچ شکارگری را ندارم(که از دست بسیاریشان دلم خون است...)و صرفا می خواهم نظرات خودم را در این مورد بنویسم.

من بحث را به دو قسمت تقسیم می کنم:اول اینکه اصلا چرا شکار می کنم و دوم اینکه شکار باید چگونه باشد تا نام شکار ورزشی برازنده آن باشد!(که در مورد اخیر در یادداشت بعدی در مورد آن به بحث خواهم پرداخت).

به نظر من شکار نوعی چالش یا بهتر بگویم نوعی درگیری در سطح بسیار بالا با طبیعت است؛ببینید مثالی آشنا میزنم:یک کوه؛شما در چند سطح می توانید خود را با آن درگیر کنید و از آن لذت برید:

۱-     میتوانید به عکس آن در کتابی،مجله ای و... نگاه کنید.

۲-     میتوانید به خودش از پنجره خانه تان یا از فاصله دور نگاه کنید.

۳-     میتوانید طی برنامه ای آن را از راه معمولش صعود کنید.

۴-     یا بالاتر آن را از راه غیر معمول و دشوارش صعود کنید.

در همه این موارد شما خود را در سطحی با طبیعت آن کوه در گیر کرده اید،حالا به نظر من اگر در همان کوه به شکار بروید باز یه سطح بالاتر رفته اید؛چرا؟

مثال دیگری میزنم:فرض کنید یک برنامه طبیعت گردی یا کوه نوردی(زیر 4000 متر)ریخته اید،از نظر تجهیزات و امکانات مشکلی ندارید و از لحاظ بدنی هم در وضعیت خوبی هستید و شرایط آب و هوایی هم مساعد است،حالا اگه اتفاقات پیش بینی نشده را که ممکن هست در هر برنامه ای پیش بیاید را کنار بگذاریم،آیا دلیلی میبینید که برنامه منجر به شکست شود؟

من که در حد تجربیاتی که داشته ام دلیلی برای عدم اجرای آن نمیبینم ولی اگر همین شرایط برای برنامه شکاری لحاظ شود و همین سوال پرسیده شود به همین قطعیت نمی توانم بگویم نه!

چون در اینجا با موجودی زنده سر و کار داریم،موجود هوشمندی که حواس بینایی، شنوایی و بویایی او ده ها برابر قوی تر از انسان است و از لحاظ قدرت و استقامت بدنی،سرعت دویدن یا پرواز و یا توانایی استتار در محیط اطرافش در برابر آن هیچید.و شما در برابر تمام این توانایی ها فقط سلاحی دارید با برد محدود و البته قدرت تعقل و خلاقیت برای به کار بردن آن سلاح تا بتوانید توانایی های او را تحت الشعاع قرار دهید.به نظر من شکار نوعی غرق شدن در طبیعت و جزئی از طبیعت شدن است،شاید برای کسی که هیچوقت به طرف پرنده ای نشانه روی نکرده است بالا و پایین رفتن هایش،تغییر زاویه هایی که حین پرواز به خود می دهد برای او مفهوم خاصی نداشته باشد و یا حداکثر اینکه به نظرش زیبا بیاید،اما به نظر یک شکارچی هر کدام از این حرکات مفهوم خاصی را می رساند،وقتی که توی کوه به قصد شکار پای می گذارید هر حرکتی یا هر صدایی می تواند نشانه ای برای شما باشد؛از چهچهه یک بلبل گرفته تا پرواز شاهینی بر فراز آسمان یا حتی جهت وزش نسیم یا باد ملایمی،به نظر من تا شکارچی نباشی نمیتوانی بفهمی که کبکی که الان دارد می خواند چه دارد می گوید؛آیا دارد به آفتاب سلام می کند،آیا دارد دسته اش را فراخوانی می کند،آیا احساس خطر کرده،آیا قهقهه اش از شادی است یا دارد به تو می خندد؟

اینها درسهایی است که شما باید فرا گرفته باشید و به کار برید تا بتوانید با او هم آوردی کنید و در نهایت همه اینها باعث می شود صاحب دانش غنی از طبیعت شوید و شکوه آن را در سطحی بسیار بالاتر درک کنید و در مقابل آن سر تعظیم فرود آورید.مشهور است، دیده ایم و شنیده ایم که سرخپوستان و اسکیموهای آمریکا عمیق ترین دانش را در مورد طبیعت دارند؛آیا علت آن می تواند جز این باشد که در این سه هزار سالی که ما متمدن شدیم،یکجا نشین شدیم،کشاورز شدیم و صنعتی شدیم آنها همچنان شکارچی باقی ماندند و حال ما در عصر نانوتکنولوژی دست به دامان آنان شده ایم که برای ما از آنچه در این سالها گم کرده این بگویند؟

برای من هیچ اهمیتی ندارد که وقتی شکار میروم بزنم یا نزنم،دست خالی برگردم یا دست پر،من فقط می روم که درسهایی را که فرا گرفته ام دوره کنم،درسهای جدید بیاموزم و خدای را شاکر باشم که در این جنگل فولاد و بتن در این عصر زشتی ها و پلشتی ها مرا در موقعیتی قرار داده که هنوز پرواز یک کبک برای من مفهوم داشته باشد...

 

این بحث ادامه دارد...

 


یکشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا