به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

کوه سپيد،من سياه...

نمی دونم چرا امروز یهو خیلی دلم برای کوه تنگ شده،محسن امروز زنگ زد گفت جمعه رفتن حسابی برف بوده،اخ که چقدر دلم می خواد برم تو برفا را برم،یاد 4سال پیش افتادم که افتادم توی یه چاله برفو تا بالای کمرم رفت تو برف،تنها بودم،چقدر تقلا کردم که تونستم بیام بیرون،تازه وقتی هم که اومدم بیرون خیسِ خیس شده بودم،مجبور شدم توی اون سرما همه لباسامو در بیارم و عوضشون کنم،یادش به خیر...

امتحانام تا آخر هفته تموم میشه،یه جور اضطراب خاص دارم،نمی دونم زانوم می تونه بعد از دوماه استراحت،جواب بده یا بازم باید صبر کنم....واقعا سخته خونه نشینی.

اصلا نمی دونم چرا دیگه نوشتنم نمیاد،فکرم خسته اس،حس میکنم روحم زنگ زده،یه جمله که می خوام بنویسم باید کلی بالا پایینش کنم،عاشق کارای فنی ام،اره کردن،سوهان زدن،نقاشی،سمباده کاری و....دوست دارم اون سوهان چوب آج درشته رو بر دارم محکم بکشم روش،بعد با سمباده پرداختش کنم....

دوست دارم دوباره مثل شبای کوه،کل کمد وسایلمو بریزم بیرون،دو ساعت هی دور خودم بچرخمو،کوله بچینم،بعدش آماده بذارمش پشت در،فردا صبحش از توی همون خونه گتر ببندم بزنم بیرون،بی خیال همه چی،دارم فکر میکنم که شاید به یه کم بی خیالی احتیاج دارم...

یهو یاد اون پیرمرد سیگار فروش جلو کافه فرانسه افتادم(تقاطع انقلاب و وصال)نمی دونم چرا اینقدر دوستش دارم،شاید به خاطر پوتینا و جوراب پشمی های و کلاهی هست میذاره آدمو یاد اون کوهنورد قدیمیا میندازه،با اون جعبه چوبی که سیگاراشو توش چینده،خیلی آدم حسابیه،از قیافه اش معلومه،شاید یه وقتی کوهنورد هم بوده،باید یه بار ازش بپرسم...

 

 


شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا