به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

من اونجا بود که فهمیدم،چرا بهش می گویند راه شیری...

شب اول از ترس خوابم نمیبرد،شب دوم بهش عادت کردم و از شب سوم دیگه از راه شیریصدای زوزه شون لذت بردم.چهار روز بود که مهمون غلوم عباس بودیم روزا میبردمون توی کوها میگردوندمون و عصرا دم غروب که برمیگشتیم خونه میرفتیم بالا سر تپه ای که مشرف به خونش بود مینشستیم و به قول خودش یه آتِش کِرامندی درست میکردو خودش مینشست به تریاک کشیدن ما هم چایی می خوردیم،برامون حرف میزد و تعریف می کرد،از خاطره های شکارش،از درسایی که از زندگی توی اون محیط وحشی گرفته بود،پیرمرد خوش مشربی بودو تنهایی نتونسته بود از شوق بیندازتش باید راه رفتنشو توی کوه می دی،روی این صخره ها پرواز میکرد یا وقتی شکاری میدید مثل بچه ها چشماش برق میوفتاد.

....

بهش می گفتیم غلوم عباس بخون!

می گفت:چی بخونم ارباب؟ و هنوز ما جواب نداده میزد زیر آواز:

 

خوشا آنروز که با هم می نشستیم      قِلم در دست و کاغذ می نوشتیم

قِلم اِشکست و کاغذ وَر هِوا شد      مِگر خط جدایی می نوشتیم؟

 

و یه عالمه چهار بیتو دیگه که الان یادم نیست،این قدر می نشستیم و غلوم عباس این قدر میخوند که هوا تاریکِ تاریک می شد...

زیر نور ستاره ها راه میوفتادیم به سمت خونه...

 

*یادی از برنامه گلگشتی بود که نوروز 80 به همراه پسر عمه ام در کوه های منطقه "آب حیات" کرمان اجرا کردیم.

 

 

 


چهارشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا