به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

بيست و سوم مهر +۱ ... از محيط زيست بگوييم!

http://blogactionday.org/ir

خب قرار بود که روز 23 مهر توی بلاگا از محیط زیست و اینکه چه راه‌هایی برای حفاظتش وجود داره صحبت کنیم. که خب من با یکی دو روز تاخیر می‌خوام این کار رو کنم!

 

راستش نمی‌خوام داستان بنویسم... چندتا مورد کوچیک می‌نویسم که خودم هم اجراش می‌کنم و فکر کنم اگه همه گیر شه ممکنه بالاخره یه قدم کوچکی برداشته بشه...

 

·          معمولن از نوشابه‌هایی استفاده می‌کنم که توی قوطی فلزی و یا بطری شیشه‌ای فروخته می‌شن... یعنی اولویت خرید رو به اونا می‌دم.

 

·          توی محل کارم یه آبسردکن داریم که که یدونه از این ستون‌های لیوانای یه بار مصرف پلاستیکی کنارش برپاس... معمولن از این لیوانا استفاده نمی کنم و سعی می‌کنم که از لیوان خودم استفاده کنم.

 

·          توی کوه و طبیعت که می‌رم زباله‌ای از خودم (حتی فاسد شدنی) به جا نمی‌ذارم و توی جمعی که هستم چه دوستانه چه خانوادگی، جلوی این کار رو می‌گیرم حتی اگه به قیمت شنیدن انواع و اقسام متلک‌ها تموم بشه!

 

·          پشت چراغ قرمزای طولانی یا ترافیکای خفن، ماشین رو خاموش می‌کنم.

 

شاد باشيد...


سه‌شنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٦

شاهین



گفتا من آن ترنجم...

By A.Ameri 

دو ساعت به پرواز مونده بود که یه حس خوب قدیمی نشوندش پشت کی‌برد... به این فکر کرد که چه روزگار شلوغی شده، شاید برای اینکه خیلی از این حس دور نیفته مجبوره که از همین 2 ساعتا استفاده کنه...  این روزا زیاد می‌پره... شده براش یه حس دوست داشتنی... هدفون توی گوش و این روزا بیشتر محسن نامجو و پنجره هواپیما و کویرا و شوره زارایی که با خودشون می‌برنش... عجب گیرایی داره این کویر... لعنت به پروازای شب، کاش یه کم عربيش بهتر بود و می‌فهمید پرواز ساعت ۱۱ شب مشهد دیگه چه صیغه‌ای هست!!؟

 نزدیکای تهروون و اگه شانس بیاری و هوا خیلی کثیف نباشه... همین دماوند که میاد تو بغلت خودش خیلیه... وقتی هم ارتفاع باهاش می‌شی، یه جور دیگه‌اس... یه چیزایی داغ داغ می ریزه توی دلت...  آسمون شیراز هم قشنگه با زمینای خط خطی و رنگ‌ و وارنگش... تا اونجایی که چشم می‌بینه: زرد، سبز... قهوه‌ای و دوباره زرد... از بالاها جاده‌های دل کویر هم خیلی قشنگن... رک و راست... راستِ راست تا خودِ خودش! برعکس کال شورها که واسه خودش توی کویر پرسه می‌زنن و یه ذره آب‌شون رو به رخ خورشید می‌کشن... سبز ِ سبز و گاهی آبی...

یاد اون دسته قویی افتاد که همین فروردینی درست از زیر بالای هواپیما رد شدن... کجا؟ بالای مسیله و دشت ورامین... درود بر این حس جونور بینی:) . کرمان و کویری که حالا سبزش کردن... سبز سیر درختای پسته... آب‌های لب شور... صدای ممتد موتور و شلپ شلپ آب و صدای بچه‌های علی قلوری... و لیلا، زنش که دم دمای غروب همه جا رو آپ می‌پاشید... بوی خنکی، بوی خاک ... بوی تند و تلخ تریاک علی و چایی که توی اون آب رنگ نمی‌داد... پای خاطرات شکارای نکرده پدر احمد و فوتای تکراریش... زمین‌های داغ داغ... آسمون خنک... عطر خیارای کویری که بیرونشون خنک بود و توشون داغ...  ای بابا چه بی ظرفیت... کجا ها دلش پر کشید... چی رو دلش خواست....!!؟


سه‌شنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا