به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

 

روباه را پرسیدند که در گریز از سگ چند حیلت دانی؟ گفت: از صد افزون است و نکوتر از همه آنکه من و او یکدیگر را نبینیم!:)

"رساله دلگشا - عبید زاکانی"


پنجشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٥

شاهین




...

by Ali Ameri

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا میکشد      کز بوستان باد سحر خوش میدهد پیغام را


دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥

شاهین



زرشک و زالزالک...

شب از نیمه گذشته‌است و خیابان زیر نور چراغ‌های ماشین صورتی دیگرگون یافته‌است. گویا تمیزتر و مهربان‌تر شده‌است. صورت و دستم را سپرده‌ام به خنکای باد و موسیقی می‌نوشم...

به چهار‌ راه خلوتی می‌رسم، چراغ قرمز می‌شود، می ایستم. شمارش معکوس آغاز می‌شود؛ 90-89-87 ... در هیچ سوی کسی نیست... گویا تنها شبگرد اینجا من‌ام... حوصله‌ام سر می‌رود... ملزم به اجرای قانونی شده‌ام که موضوعیت خود را از دست داده‌است، احساس جماقت می‌کنم... نگاهی دوباره می‌اندازم و کلاچ را نرم رها می‌کنم. چراغ هنوز می‌شمارد؛ 57- 56- 55  که از کنارش رد می‌شوم...احساس خوبی ندارم...فکر می‌کردم که اگر چشمک‌زن بود بهتر بود، خیلی بهتر. هم نقض نمی‌شد و نه احمقانه جلوه می‌کرد و هم من همین احتیاط را می‌کردم...

.

.

.

پشت دری منتظرم که آقای مهمی بیایند و یک امضای کوچک زیر برگه من بیاندازند. روبروی پنجره ای که البرز را قاب گرفته‌است، می‌نشینم. نسیم خنکی از لای پنجره به درون می‌آید... بوی پاییز می‌دهد. دلم هوای بیابون می‌کند، بوی دود درون بینی‌ام می‌پیچد و طعم چای دودی دهانم را تلخ می‌کند... دست‌های یخ کرده و لوله تفنگی که دست را گاز می‌گیرد، صدای کا کا ‌ی کبک‌ها، هیجان و جاهای دوست‌داشتنی.... باران و تگرگ و تخته سنگ سرپناه‌، مشت‌های پر از زرشک و جیب‌های پر از زالزالک و سنجد‌های نارسِ گس و انارِ مِیْ‌‌خُوشی که از شهر با خود آورده‌ام. سایه دلچسب بید و آب خنک چشمه...

در باز می‌شود و خانمی با لحن آدم‌های مهم می‌گوید: " آقای ... بفرمایید تو، آقای ... منتظرتان هستند!"

بلند می‌شوم، آخرین نگاه به البرز غبار گرفته‌ی تشنه باران... به چراغ چشمک‌زن فکر می‌کنم که کاشکی که بود...


شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٥

شاهین



سکوت...


صيد قزل‌آلا...

...

یک اعلان دیگر هم بود که روی آن نوشته بود:

 

چشمه‌ی مستعمل قزل‌آلا برای فروش

ببینید و ببرید

 

رفتم داخل و مشغول شدم به تماشای چندتا فانوس کشتی که همان کنار در حراج کرده بودند. بعد فروشنده‌ای آمد طرفم و با صدای دلچسبی گفت « خدمتی از من بر می‌آید؟»

گفتم « بله. می خواستم راجع به آن چشمه قزل‌آلا که حراج کرده‌اید بپرسم. می شود یک توضیحی راجع به‌ش بدهید؟ به چه ترتیب می‌فروشید؟»

فروشنده گفت « قواره‌ای می‌فروشیم و قواره را به فوت حساب می‌کنیم . مقدار کم که بخواهید می‌فروشیم، کل موجودی را هم که بخواهید می‌فروشیم. همین امروز صبح یک مردی آمد و 563 فوت خرید. هدیه‌ی تولد برای دختر خواهرش. »

«آبشار‌ها را البته سوا می‌فروشیم، درخت و پرنده و گل و چمن و سرخس هم حسابش جداست. حشرات را هم در صورت خرید حداقل 10 فوت چشمه مجانی می‌دهیم. »

پرسیدم«چند می‌فروشید چشمه را؟»

گفت«فوتی شش دلار و پنجاه سنت. تا سقف صد فوت این قیمت است. بیشتر می‌شود فوتی پنجاه دلار.»

پرسیدم «پرنده‌ها چند؟»

گفت« قطعه‌ای سی و پنج سنت. ولی البته مستعمل‌اند و هیچ ضمانتی ندارند.»

پرسیدم«چه قدر عرض چشمه است؟ گفتید قواره‌ای می‌فروشید، درست است؟»

گفت«بله، قواره‌ای می‌فروشیم. عرضش از پنج فوت تا یازده فوت در نوسان است. مابه‌التفاوت عرض اضافه را هم لازم نیست که بدهید. چشمه‌ی بزرگی نیست، ولی خیلی دلچسب است.»

پرسیدم «چه رقم حیوان دارید؟»

گفت «فقط سه گوزن برای‌مان مانده.»

«عجب... گل چه طور؟»

گفت «به دوجین حساب می‌کنیم.»

پرسیدم «چشمه‌اش زلال است؟»

فروشنده گفت «فکر نکنید، قربان، [که] ما حاضریم این‌جا یک چشمه گل‌آلود را حراج کنیم. [تا] مطمئن نباشیم به زلالی بلور است، فکر آوردنش را هم نمی‌کنیم.»

پرسیدم «از کجا آمده این چشمه؟»

گفت «از کُلُرادو، با ناز و نوازش آورده‌ایم از آن‌جا. پیش نیامده چشمه‌ی قزل‌آلا توی دست ما آسیب ببیند. باشان مثل چینی تا می‌کنیم.»

پرسیدم «این سوال را حتمن مدام ازتان می‌پرسند، صید ازش چطور است؟»

گفت «خیلی خوب. بیشتر قهوه‌ای آلمانی، ولی یه چند‌تایی هم رنگین کمان دارد.»

پرسیدم «قیمت قزل‌الا چند است؟»

لبخند زد و گفت «قیمتش سر قیمت چشمه است. البته آمد نیامد دارد. نمی‌توانی حساب کنی چندتا گیرت می‌آید و به چه بزرگی‌اند ولی صید ازش خیلی خوب است. می‌شود گفت عالی است. چه با طعمه چه با پشه.»

پرسیدم «کجا هست این چشمه؟ یک نگاهی به‌ش بیاندازم.»

گفت «پشت همین‌جا. مستقیم از این در میروید تو، می‌پیچید به راست و می‌روید تا برسید بیرون. قواره‌ها دسته شده‌اند روی هم. امکان ندارد نبینید. آبشار‌ها هم طبقه‌ی بالای‌اند توی غرفه تاسیسات مستعمل.»

«حیوان‌ها چطور؟»

«عرض کنم تتمه حیوانات همان‌جا پشت چشمه‌اند. یک دسته از بارکش‌هامان پارک شده‌اند توی یک جاده کنار راه‌آهن. وقتی دیدیدشان بپیچید به راست و دنبال جاده را بگیرید و بروید. پشته‌های الوارها را که رد کردید، همان ته، سمت راست‌تان طویله‌ی حیوانات است.»

گفتم «ممنون. به نظرم اول یک نگاه به آبشار‌ها بیاندازم. شما لازم نیست بیایید. فقط به‌م بگوییدچه طوری بروم، خودم پیدا می‌کنم.» ‌...

.

.

.

از "صید قزل‌آلا در آمریکا" نوشته ریچارد برتیگن، ترجمه "هوشیار انصاری‌فرد"


سه‌شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥

شاهین



سخنی با تنی چند از خوانندگان!

همانطور که بار‌ها و بارها در اینجا گفته‌ام اینجانب نه وکیل وصی سایر شکارچیان اعم از مجاز و غیرمجاز و جوانمرد یا قاتل هستم که بخواهم جوابگوی کار‌های درست و یا غلط آن‌ها باشم و نه اصلن علاقه‌ای به این کار دارم. در واقع اگر خیلی زرنگ باشم در گیر و دار تمام مشغله‌های ذهنی که دارم اینجا را سرپا و زنده نگه می‌دارم و انتظارم هم از خواننده اینجا اینست که این خواسته مرا درک کند و به آن احترام بگذارد و با بحث‌های الکی، بی‌منطق و ... فضای کامنتینگ اینجا را به خاطر تصفیه حساب‌های شخصی خود با کس دیگری مکدر نکند. چرا که نه دوست دارم که وبلاگم جزو آن وبلاگ‌هایی بشود که مطالب نوشته شده در کامنتینگ مطالبشان، نه ربطی به آن مطالب نوشته شده دارند و نه اصلن سازگار با محتوای آن وبلاگ هستند و نه دوست دارم که در پست‌هایی که دوست دارم کامنتینگشان فعال باشد؛ آن را ببندم و نه از این سیستم تایید کامنت و شورای نگهبان بازی خوشم میاد و نه با روحیه‌ام سازگار است. در واقع دوست دارم بدون اینکه اعمال نظری از سوی من صورت بگیرد دوستان بیایند و نظراتشان را بگویند و در عین حال نه قصد توهین به کسی را داشته باشند و نه قصد تخریب، اگر هم خورده حسابی با کسی دارند یا با عملکرد شخصی مشکل دارند به صرف اینکه ایشان دوست من هستند و اینجا را می‌خوانند، نخواهند که از فضای اینجا به این عنوان استفاده کنند. خوشبختانه دوره، دوره‌ای است که انواع و اقسام بستر‌های ارتباطی موجود است و می‌توانند مستقیم با خود شخص مشکلشان را مطرح کنند.

 

من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست    تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

.

.

.

 با تشکر...   

 

 

* بیچاره شرق دوست داشتنی... :-(


سه‌شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥

شاهین



مساله ديد در شکار


By Ali Ameri


در این مقاله به توضیح سه مطلب در مورد دید و چشم که در شکار از اهمیت زیادی برخوردار هستند، خواهیم پرداخت:



ا: دید کامل


ب: دید پیرامونی یا جانبی


پ: چشم غالب یا حاکم




ا: دید کامل



یک قانون کلی: اگر هنگام رانندگی به عینک نیاز دارید، به هنگام شکار نیز به آن نیاز خواهید داشت. اما چند توصیه:


1- سعی کنید شیشه عینکی که برای شکار استفاده می‌کنید به اندازه کافی بزرگ باشد که تمام زاویه دید شما را بپوشاند که در هنگام تیراندازی به اهداف متحرک احتیاج نداشته باشید که برای اینکه هدف خود را از درون لنز‌های عینک خود دنبال کنید، سر را جا به جا کنید!


2- عینک‌تان حتما بند گردن داشته باشد که از سقوط و شکستن آن جلوگیری کند.


3- در زمستان‌ها که بخار می‌کند؛ بعد از آنکه خوب تمیزش کردید به دو طرف شیشه‌هایش صابون خشک بمالید و سپس پاک کنید، می‌گویند که اینطوری دیگر بخار نمی‌کند!




ب: دید پیرامونی یا جانبی:



یکی از مواردی که در دیدن شکار به خصوص در شکار پرنده اهمیت زیادی پیدا می‌کند، موضوع دید پیرامونی است. اما دید پیرامونی چیست؟ در مقابل چشم‌ انداز بازی باییستید و مستقیم به روبروی خود نگاه کنید. حال یکی از چشمان خود را ببندید، آن قسمتی از میدان دید شما که باقی مانده است دید مرکزی شما و آن قسمتی که حذف شد دید پیرامونی مربوط به آن چشم بسته شده شما است. یک انسان با دو چشم سالم دید پیرامونی در حدود 180 درجه از روبروی خود دارد که این در مقایسه با جانورانی که چشمهایشان در دو طرف سر قرار گرفته است و حدود 360 درجه را می بینند بسیار کم است. منتها انسان به سبب شکل قرار چشم‌ها در جلوی سر قدرت تشخیص بعد و اندازه‌گیری فاصله را دارد که خود موهبت بزرگی است.


هر کدام از قسمت‌های دید انسان تفاوتی کارکردی دارند که برای توضیح این تفاوت لازم است که کمی با ساختار چشم او آشنا شویم: به طور کلی شبکیه چشم انسان دارای دو نوع متفاوت از سلول‌های گیرنده نوری است: سلول‌های میله‌ای و مخروطی. که چگالی بیشتر سلول‌های مخروطی در مرکز شبکیه که دید مرکزی را تولید می کند و نیز چگالی بیشتر سلول‌های میله‌ای در حاشیه‌‌های شبکیه چشم که دید پیرامونی را تولید می کند، علت اصلی پدید آمدن تفاوت‌های کارکردی بین دید مرکزی و دید پیرامونی است؛ چرا که سلول‌های میله‌ای قادر به تشخیص رنگ نیستند ولی در عوض به خوبی می‌توانند حرکت را تشخیص بدهند و سلول‌های مخروطی که دید اصلی را می‌سازند برعکس این کارکرد را دارند. در عین حال در شرایط نور کم به سبب از بین رفتن رنگ‌ها، سلول‌های میله ای بسیار کاراتر نشان می‌دهند. بنابراین انسان در دید پیرامونی خود بسیار قوی‌تر در تشخیص حرکت و نیز ضعیفتر در تشخیص رنگ و در نتیجه تشخیص حدود اشکال و احجام و در نهایت تمیز دادن آنها است.


اما همانطور که گفته شد فقط در چشم‌های سالم این دید در حدود 180 درجه است و ممکن است در بعضی از افراد به دلایل مختلفی، از بیماری های گوناگون گرفته تا خستگی چشم، مقدار آن کمتر از حد نرمال باشد و چشمانشان دارای درصدی عارضه دید تونلی باشند. اما با آزمایش ساده زیر می توانید دریابید که آیا دارای یک چشم نرمال هستید یا نه؟



1- در مکان پر نور و بدون سایه‌ای باییستید و دست‌ها را از دو طرف بگشایید و به حالت کشیده در موازات زمین نگه دارید و انگشتان اشاره آن‌ها را به صورت عمودی در بیآورید.


2- یکی از چشمان خود را ببندید. و با دیگری به نقطه ای در روبروی خود نگاه کنید.


3- بدون عوض کردن زاویه دید، دست‌های خود را در صفحه‌ای موازی با زمین به سمت روبروی خود به حرکت در آورید.


4- اگر انگشت اشاره دست سمت چشم باز خود را در زاویه 90 درجه نسبت به بینی خود و انگشت اشاره دست سمت مخالف چشم باز خود را در زاویه 30 درجه نسبت به بینی خود دیدید، چشم شما دید پیرامونی کامل و نرمال دارد.


اما حال این موضوع چه اهمیتی در شکار پیدا می‌کند؟


فرض کنید تفنگ به دست در حال تراورس دامنه کوهی هستید و به دنبال کبک می گردید، اگر دید پیرامونی شما کمتر از حد معمول باشد و شما هم فقط به روبروی خود نگاه کنید، در نتیجه حرکاتی که در کناره‌های شما رخ خواهند داد را نخواهید دید و این به منزله از دست دادن فرصت‌های تیراندازی است. یا اصلن تصور کنید که دید پیرامونی شما نقصی ندارد، منتها کبک باهوشی در جایی که فقط او را در دید پیرامونی خود دارید، خَف کرده‌است و به این سبب که در این نقاط شما دید بی‌کیفیتی از نظر تشخیص رنگ و شکل و حجم دارید او را نخواهید دید و به سادگی از روی او رد خواهید شد...


اما چاره کار چسیت؟ بسیار ساده است؛ کافیست که فقط عادت کنید که به هنگام شکار، سر را از محور گردن به چپ و راست بگردانید و این حرکات را با حرکت دادن چشم در همان جهت کامل کنید. در این صورت هم جبران نقیصه محدود بودن دید پیرامونی خود را کرده‌اید و هم تمام نقاط صفحه روبروی خود را از مرکز دید خود گذرانده‌اید و هم از خستگی چشمان خود جلوگیری کرده‌اید.




پ: چشم حاکم یا غالب



در تیراندازی با تفنگ ساچمه زنی توصیه می‌شود که همواره با دو چشم باز و یا حداقل با یک چشم باز و یک چشم نیمه باز تیراندازی صورت پذیرد، چرا که هم دید سه بعدی داریم و هم میدان دید گسترده‌تر اما مشکلی که رخ می‌نماید عدم تطابق چشم حاکم با دست حاکم است که در زیر به آن می‌پردازیم:



تعریف اول- دست حاکم: دستی که هنگام تیراندازی، تفنگ را روی شانه آن می‌کشید و یا به عبارت دیگر دستی که انگشتانش ماشه تفنگ را می‌چکانند، دست حاکم نام دارد.


تعریف دوم- چشم حاکم: آن را پیدا کنید:


1- در فاصله 5-6 متری از شی کوچکی در روبروی خود باییستید و در حالی که هر دو چشمتان باز است دست حاکم خود را بالا آورده و با انگشتانش به سمت آن نشانه گیری کنید.


2- حال یکی از چشمان خود را ببندید. اگر جای دستتان عوض نشد. چشم باز، چشم حاکمتان خواهد بود و اگر عوض شد، چشم بسته چشم حاکم شماست.



اما این مطابق بودن چشم حاکم با دست حاکم نکته مهمی است که مطابق نبودن آن‌ها سبب خطا رفتن تیر شکارچی به خصوص در شلیک به اهداف متحرک با دو چشم باز، خواهد شد(به علت همان جابه‌جایی). بسیاری از شکارچیان بدون اینکه خود بدانند به این عارضه دچار هستند، حتا نگارنده موردی را به خاطر دارد که شکارچی‌ای تفنگ را به شانه راست می‌آورد ولی ناخودآگاه با چشم چپ نشانه گیری می‌کرد و این باعث شده بود که علی‌رغم آنکه در شکار چهارپا بسیار موفق باشد هیچوقت در شکار پرنده بر روی هوا طرفی نبندد!


البته این موضوع دو راه حل دارد؛ اول اینکه شانه حاکم عوض شود و دوم اینکه چشم حاکم عوض شود که به نظر می‌آید که دومی راه حل ساده‌تری باشد چرا که به راحتی می‌توان با انجام تمرینات مستمر بر این مشکل فایق آید و چشم حاکم خود را اصلاح کرد. به این طریق که همان تستی را که در تشخیص چشم حاکم به کار برده اید را روزی چند بار به عنوان تمرین انجام دهید و به مغز خود آموزش دهید که کدام تصویر را به عنوان تصویر اصلی در نظر بگیرد. بعد از مدتی خواهید دید که بدون هیچ مشکلی جای چشم حاکم شما عوض شده است و از آن در شکار گاه لذت خواهید برد:)



منابعی که در نوشتن این مقاله از آن‌ها کمک گرفته شده است:



1- شماره 17 و 18 مجله شکار و دوستداران طبیعت(سری بعد از انقلاب) - صفحه 32


2- http://en.wikipedia.org/wiki/Peripheral_vision





* در صورت نیاز می‌توانید فایل pdf این مقاله را از آخرين لينک ستون سمت چپ داونلود کنید.


یکشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٥

شاهین



سپاس...

بر خود لازم می‌دانم که مراتب سپاس خود را نسبت به دوستانی که با پیام‌های پرمهر خود سومین سالگرد آغاز "در کوه" را تبریک گفتند؛ ابراز دارم و برایشان آرزوی شادی و بهروزی کنم:)


یکشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٥

شاهین



 

by Ali Ameri 

 

" در کوه " سه‌ساله شد!


دوشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٥

شاهین



 

 by Ali Ameri

جاده... وسوسه رفتن و سفر... خوب دوست داشتنی. گندمزار های تازه درو شده و تک درختان بید، فراز و فرود های تند و بی‌انتهایی که تو را می‌برند به آنجا که دوست می‌داری. فارغ از هر اندیشه، فقط نگاه می‌کنی نه! که می‌بلعی... ثبت می‌کنی. "همه تن چشم می‌شوی...".

 

by Ali Ameri 

تخت سلیمان، آتشکده آذر گشنسب

 

by Ali Ameri 

معبد آناهیتا

 

در زمان ساسانیان ایرانیان سه آتشگاه بزرگ و برجسته داشتند. نام آتش‌هایی که در این آتشگاه‌ها نگهداری می‌شد یکی بُرزین مهر به معنای آتش عشق والا و ویژه برزیگران بود که در نزدیکی نیشابور خراسان جای داشت. دیگری فَربغ بود به معنای آتش فرّ ایزدی که در کاریان فارس و ویژه موبدان و بلندپایگان بود و سومی گُشَسب که در تکاب آذربایجان قرار داشت. آتشگاه آذرگشسب ویژه ارتشیان بود و در شهر و محلی بنام شیز یا گَنجَک بر روی کوه اَسنَوند قرار داشت. آذرگشسب به معنای آتش اسب نر است. بر پایهٔ افسانه‌های ایرانی این آتشگاه بدین علت این طور نامیده شده است که کیخسرو بهنگام گشودن بهمن دژ در نیمروز با تیرگی شبانه که دیوان با جادوی خود پدید آورده بودند روبرو شد. آنگاه آتشی بر یال اسب وی فرود آمد و جهان را دیگر باره روشن کرد و کیخسرو پس از پیروزی و گشودن بهمن دژ، به پاس این یاوری اهورایی، آتش فرود آمده را آنجا بنشاند و آن آتش و جایگاه به نام آتش اسب نر (گشسب یا گشنسب) نامیده شد. این محل هم اکنون نام تخت سلیمان نام دارد...(از ویکی پدیا، دانشنامه آزاد)

 

 

پس‌نویسه:

 

سوسو به‌روز شد...


شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٥

شاهین



بزن تار، تا بخونم...

 

 by Ali Ameri

 

 

پس‌نویسه:

 

حکایت آن روز...، بخوانید!


شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٥

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا