به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

بيرون آوردن قلاب ماهيگيری

یکی از آسیب هایی که دیر یا زود –جریان همون شترِ که... - گریبان هر ماهیگیر، اعم از گونه کمیاب اسپرت و یا گونه رایج ماهیخوار را گرفته و یا خواهد گرفت؛ همانا فرو رفتن قلاب ماهیگیری در بدن است. اما با این قلاب فر رفته چه کنیم؟ سوالیست، که در زیر به آن خواهیم پرداخت:

 

چکیده:

در این مطلب به معرفی چهار تکنیک رایج (پس کشیدن، بالا-برش، ریسمان یانگ، سوزن پوشی) برای بیرون کشیدن قلاب اشاره خواهیم داشت. استفاده از تکنیک موثر به عواملی از جمله شکل و نوع قلاب فرو رفته، عمق فرو رفتگی و بافتی که قلاب در آن فرو رفته بستگی خواهد داشت. در برخی موارد هم شاید مجبور به آزمایش چند روش برای حصول موفقیت بشویم. "پس کشیدن" ساده ترین روش و در عین حال روشی است که کمتر منجر به موفقیت می شود. "بالا-بُرش" یک روش سنتی برای بیرون کشیدن قلاب و در عین حال کاراترین روش برای بیرون آوردن قلاب هایی است که در عمق کم و نزدیک پوست فرو رفته باشند. روش "ریسمان پانگ" که جدیدترین روش است و به آن روش بدون درد هم اطلاق می شود و روش "سوزن پوشی" هم که کاربرد های خاص خود را دارد که در ادامه به توضیح کامل این روش ها می پردازیم.

توجه: بهبود جراحت ناشی از فرو رفتن قلاب در درجه اول به خروج کامل آن از بدن و پانسمان ساده بعد از آن بستگی دارد. استفاده از آنتی بیوتیک ها به عنوان پیشگیری کننده معمولن صورت نمی گیرد اما وضعیت ایمنی بدن در مقابل کزاز باید چک شود و در صورت لزوم واکسن آن تزریق گردد.

 

ارزیابی مصدوم:

معمولن آسیب های ناشی از فرو رفتن قلاب به طور معمول در دست، سر و صورت رخ می دهد و در عین حال هیچ تضمینی وجود ندارد که نقاط دیگر بدن را نیز درگیر نکنند. در ضمن به علت نیروی خطی که از طریق نخ ماهیگیری به قلاب وارد می شود و آن را موازی با سطح پوست به حرکت در می آورد، فرو رفتگی ها معمولن سطحی است و خیلی عمیق نمی شود.

شناخت انواع قلاب ها به هنگام انتخاب تکنیک موثر کمک بزرگی خواهد بود. اینکه قلاب تک باشد، یا چندتایی و یا یک خار یا چند خار داشته باشد یا اصلن بدون خار باشد، هر کدام استفاده از تکنیک متفاوتی برای بیرون کشیدنشان می طلبد. در اغلب اوقات خود شخص آسیب دیده و یا اطرافیانش می توانند به طور دقیق نوع قلاب را ذکر کنند. اما در مواردی که قلاب به طور عمیق فرو رفته باشد و اطرافیان هم نتوانند کمک کنند می توان از عکس برداری به طریقه رادیوگرافی بهره برد.

 

A: قلاب خار دار ساده

B: قلاب با چند خــــار

C: قلاب سه شاخـــه

تذکر مهم: هنگامی که قلاب در شریان ها و مسیرهای عصبی مانند نخاع، نواحی حساس صورت مانند اطراف چشم، در مفاصل و یا پی ها فرو رفته باشد سریعن مصدوم را به مراکز پزشکی منتقل کنید و از استفاده در محل  روشهای زیر بپرهیزید.

توجه: بهتر است که قبل از اجرای تمامی این روش ها محل فرو رفتن قلاب را با آب تمیز و صابون بشویید.

 

روش اول: پس کشیدن

 

"پس کشیدن" ساده ترین روش برای بیرون کشیدن قلاب است و در معمولن در موارد نادری هم منجر به موفقیت می شود. این تکنیک بیشتر در مورد قلاب های بدون خار و یا قلاب هایی که خیلی سطحی فرو رفته اند مورد استفاده قرار می گیرد.

روش اجرا: برای اجرای این روش ساق قلاب را با وسیله ای مانند دم باریک بگیرید، و با فشار رو به پایین(برای آزاد کردن خار قلاب در صورت وجود)، با حرکتی دایره ای آن را از محل ورودی بیرون بکشید. در استفاده از این روش احساس مقاومت ناشی از آزاد نشدن قلاب می تواند هشداری برای دست کشیدن از این روش و امتحان روشهای دیگر باشد.

 

روش دوم: بالا-برش

 

"بالا-برش" روشی سنتی و در عین حال یک روش کارا برای بیرون کشیدن قلاب هایی است که نک قلاب فرو رفته در نزدیکی پوست قرار گرفته باشد. این روش برای قلاب های تک خار ساده و قلاب هایی که ساق آنها نیز دارای خار است به دو گونه متفاوت اجرا می شود. در صورت امکان قبل از اجرای این روش محل فرو رفتگی قلاب را با استفاده از محلول های بی حسی موضعی بی حس کنید.

 

 

-          برای قلاب تک خار ساده:  با استفاده از یک "دم باریک" ساق قلاب را بگیرید. با یک حرکت چرخشی و فشار به بالا نوک آن را تا انتهای خار از پوست بیرون بیاوردید. سپس نک قلاب را از زیر خار ببرید و باقیمانده آن را از محل ورودی بیرون بکشید.

 

 

-          برای قلاب های ساق-خاردار:  با استفاده از یک "دم باریک" ساق قلاب را بگیرید. با یک حرکت چرخشی و فشار به بالا نوک آن را تا انتهای خار از پوست بیرون بیاوردید. سپس چشم قلاب را ببرید و باقیمانده آن را از محلی بیرون آمدن نک قلاب بیرون بکشید.

 

 

 

بزرگترین مزیت این روش، کارا بودن آن و بزرگترین عیب آن آسیب مضاعفی است که به نسج محل فرو رفتن قلاب وارد می کند که در مورد قلاب های بزرگ می تواند مشکل ساز شود.

 

روش سوم: ریسمان یانگ

 

 

این روش که به نام مبدع آن(پرفسور یانگ) نام گذاری شده است. جدیدترین روشی است که مورد استفاده قرار می گیرد و به سبب بدون درد بودن و عدم نیاز به استفاده از بی حسی و آسیب زا نبودن انتخاب اول برای بیرون آوردن قلاب در محل ماهیگیری است. این روش در تمامی موارد به خصوص اوقاتی که قلاب در سایز کوچک و یا متوسط است کارایی خود را نشان می دهد. همچنین بهترین انتخاب برای بیرون کشیدن قلاب هایی است که به طور عمیق فرو رفته باشند. منتها برای نسوج بدن که نمی توان آنها را ثابت نگه داشت مانند لاله گوش قابل استفاده نیست.

روش اجرا:  یک نخ محکم مانند نخ ماهیگیری، نخ ابریشمی و یا ... را به قسمت وسط حلقه قلاب به سختی گره بزنید. ساق قلاب را به پایین فشار دهید تا خار قلاب آزاد شود و همزمان به صورت محکم و ناگهانی انتهای آزاد نخ را به موازات ساق قلاب بکشید.

تذکر مهم: شخص اجرا کننده این روش باید به خوبی از چشمان خود محافظت نماید.

 

روش چهارم: سوزن پوشی

 

 

اجرای این روش نیاز به تبحر و تجربه قبلی دارد. این روش برای قلاب های بزرگ که تک-خار هستند کارایی دارد. به خصوص اگر که نک آن به صورت سطحی فرو رفته باشد.

روش اجرا: بعد از استفاده از بی حسی موضعی یک سوزن نمره 18 یا بزرگتر را از محل سوراخ ایجاد شده توسط قلاب وارد کنید، جهت ورودی باید موازی با ساق قلاب باشد و نک سوزن در داخل خمیدگی قلاب قرار گیرد. در این حالت سعی کنید که توسط نک سوزن خار قلاب را از نسج آزاد کنید. پس از انجام این کار در حالی که نک سوزن خار قلاب را پوشانده است؛ هر دو را با هم بیرون بکشید.

 

 

بعد از بیرون آوردن قلاب:

 دقت کنید که جسم خارجی (مثلن قسمتی از طعمه) در داخل زخم به جای نمانده باشد. سپس روی آن پماد آنتی بیوتیک بمالید و یک پانسمان ساده کنید. از مصدوم در مورد وضعیت واکسن کزاز او بپرسید و چنانچه بیش از 5 سال از آن گذشته باشد در اولین مرکز درمانی آن را تجدید کنید. به طور عموم در این موارد آنتی بیوتیک خوراکی به عنوان پیشگیری کننده تجویز نمی شود.

 

منابع:

  

http://www.surviveoutdoors.com/emergency/fishhookremoval.asp

http://www.aafp.org/afp/20010601/2231.pdf

http://www.kevinwakeman.com/fam/hookout.htm

 

در خاتمه امیدوارم که مطلب مورد توجه تان قرار گرفته باشد. در ضمن از دوستانی که در این مورد تجربیات شخصی دارند و یا اشکالی در مطلب می بینند خواهشمندم در قسمت نظرات یا به صورت ایمیل آنها را مطرح کنند تا مورد استفاده من و سایر دوستان نیز قرار گیرد.


جمعه ۳٠ تیر ،۱۳۸٥

شاهین



اول قرار نبود که کشند عاشقان را... (هفت روز گذشت!)

زمستان 82 میهمان سرای محیط زیست- میانکاله:از روزنامه شرق

جا به جای دیوار پر است از عکس های قاب گرفته شده زیبا که در پای همه آن ها نام "یحیی شاه کو محله، ریاست اداره محیط زیست بهشهر " به عنوان عکاس درج شده بود. عکسی از یک بچه پلنگ، از مرال و ... . همان موقع در دل تحسینش کردم و با خودم گفتم چه عجب در این اداره عریض و طویل محیط زیست مدیری هم پیدا می شود که پاشنه ها را ور بکشد و کوله ای ببندد و دوربین در دست آن قدر بگردد که بتواند از بچه پلنگ عکس بگیرد! 

بعد ها ازش خواندم که از مخالفان سرسخت تبدیل شدن میانکاله و آشوراده به منطقه توریستی بوده و حتمن هیچ جوری هم راضی نشد که جا به جایش کردند؛ شاهكو محله نگران ميانكاله بود. نگران عبور ريل قطار توريستى از وسط تالاب تا مبادا امنيت و آرامش ميليون ها پرنده مهاجر از ميان برود.
شاهكو محله نگران ميانكاله بود. از يادداشت هايى كه مى فرستاد و تلفن هايى كه به خبرنگاران محيط زيست مى زد، مى شد نگرانى هايش را فهميد. فروردين امسال بود. ديدار رئيس سازمان محيط زيست از پناهگاه حيات وحش ميانكاله و تلاش گروهى براى كوتاه آمدن جوادى در مقابل طرح هاى اقتصادى و گردشگرى منطقه.
شاهكومحله هم مخالف بود، مخالف تر از روز اول. اما هيچ كس نفهميد چرا به يك باره لازم شد تا مخالف درجه اول منطقه جابه جا شود. شاهكو محله مجبور شد طى حكمى بهشهر و ميانكاله و گوزن زرد ايرانى و فلامينگوهاى صورتى را رها كند و عازم منطقه خراسان شمالى شود.[1]

يكى از مسئولان استان گلستان كه حاضر به ذكر نامش نيست، مى گويد: از يك ماه قبل براى ما كاملاً مشخص بود كه بالاخره وى كشته مى شود. شاهكومحله مديرى توانمند و بسيار جدى بود و همين براى بسيارى از متخلفان و قانون شكنان قابل هضم نبود. [2] و البته آنهایی هم که او را می شناختند این را می دانستند.

شاه کومحله هم رفت، خسته از ناملایمات، از مدیریت فاسد، با بدنی زخمی و صورتی سوخته از قهر و قساوت سیاه دلان. چیزی که روشن است اینست که او اولینشان نبوده و آخرینشان هم نیست. گرچه نسل این گونه مردمان هم در حال انقراض است. ننگ ابدی بر آنانی که این را برای او خواستند. یادش گرامی...

منبع [1] و [2] روزنامه شرق 21/4/85

پس نویسه:

مطلب رو که پست کردم و رفتم توی صفحه اصلی که چک کنم، عکس زنده یاد "شاه کو محله" ای را کنار عکس همان غازهای خاکستری میانکاله (عکس بالای قسمت آرشیو) دیدم که در همان زمستان 82 گرفته بودم و همیشه برام یه حس خوب داره. هیچی، فقط بیشتر دلم گرفت...


دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥

شاهین



 

By Ali Ameri 

یه جایی اون توها...


جمعه ٢۳ تیر ،۱۳۸٥

شاهین



از روزنامه همشهری امروز!

اول به اینجا یه نگاهی بندازین!

 

خب، منظورم بیشتر این دو قسمتش بود:

 

1-

 

 

تصوير ورودي بزرگترين فرودگاه كشور را نشان مي دهد. فرودگاهي كه قرار است معبر ورود بيگانگان به كشور باشد.
همچنان كه مي بينيم قله فوجي ياما افتخار نماد اين فرودگاه را كسب كرده است.
احتمالاً  موضوع يك اشتباه ساده است: فوجي ياما را به جاي دماوند اشتباه گرفته اند. اما   آيا بين فوجي ياما و دماوند اين قدر شباهت وجود دارد؟ به قله بريده و مضرس فوجي ياما دقت كنيد.

 

2-

 

گروه شهري: اولين فيلم حرفه اي از پلنگ ايران گرفته شد.گروه تصوير برداري پروژه ايران جهاني در يك مرز كه با مشاركت تسهيلات محيط زيست جهاني (JEF) تهيه مي شود يكشنبه هفته جاري موفق شدند در پارك  ملي توران واقع در استان سمنان در كوه چشمه پريه از يك قلاده پلنگ نر به مدت ده دقيقه فيلمبرداري كنند.
اين فيلم كه توسط آرش اينانلو سرپرست گروه تصويربرداري پروژه و دستيار وي عبدالرضا فرقاني فيلم برداري شده است، پلنگ را در آرامش كامل و از فاصله نزديك نشان مي دهد. فيلم موجود نخستين فيلم حرفه اي از زندگي پلنگ در ايران به شمار آمده و مي تواند براي تحقيقات علمي و تبليغات اكوتوريستي بسيار مورد استفاده قرار گيرد. گروه مذكور سال گذشته نيز موفق شده بودند از گرگ سرخ خراسان نيز براي اولين بار تصوير تهيه كنند.
گفتني است كه بزرگترين پروژه تصويربرداري از حيات وحش ايران چند سال پيش توسط گروه اعزامي شبكه بي بي سي انجام شد، اما آن گروه نيز موفق به تهيه تصوير از زندگي پلنگ در ايران نشده و در بخش مربوطه از تصاوير آرشيوي پلنگ آفريقايي استفاده كرد كه واكنش قابل توجهي را در ميان كارشناسان محيط زيست برانگيخت.

 

 

حالا توجه تون رو به سه نکته جلب می کنم:

 

* خب، می بینید که.. جنابانی که در قسمت اول به زعم خود سوتی طرفا رو گرفتن، در پایین خودشون سوتی خفن تری دادن(از این نظر خفن تر که اون بالا کلی خودشون اَخ اَخ و پیف، پیف کردن)  و بعد از کلی آسمون به ریسمون بافتن و عیب و ایراد گرفتن از BBC خودشون در نهایت یه عکس بی کیفیت از یوزپلنگ( اون هم احتمالن از نوع آفریقایی) رو به جای پلنگ ایرانی جا زدن! البته شاید هم سوتی نبوده و فقط خواستن یادی از این آفتاب لب بام اين کهن ديار(...) کرده باشن:))

 

** همشهری جزو پر تیراژ ترین روزنامه های ایران است.

 

*** آقای آرش اینانلو و گروهشون، کار خیلی خیلی بزرگ و ارزشمندی انجام دادند که جای سپاس فراوان دارد. من هم به نوبه خودم این موفقیت را به همه شان تبریک می گویم...


چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٥

شاهین



از خاطرات يک دوست...

می گفت: توی سنگر 2 تا چراغ والر داشتیم که همیشه خدا یکیش خراب بود. اونشب نوبت من بود که برم توی سنگر کمین* و نگهبانی بدم. بچه ها همه نفری 4-5 تا پتو کشیده بودن روی خودشون و خوابیده بودن و من هم تنها چراغ والر درست سنگر و برداشتم و با خودم بردم توی سنگر که بتونم اون سرمای استخون سوز کردستان تا صبح دوام بیارم.

توی سنگر نشسته بودم و داشتم واسه خودم یه چیزی زیر لب زمزمه می کردم و یواشکی سیگار می کشیدم که  زیر نور مهتاب چندتا سیاهی از دور تشخیص دادم که دارن به سمت من میان. اول فکر کردم که بچه ها یا گشتی... چیزی هست که دارن میان پیش من. از ترسم چراغ رو خاموش کردم بردم بیرون از سنگر لای درختهای کنار سنگر( چون اصولا این کار من جرم بود). وقتی که اومدم از توی درخت ها بیام بیرون؛ دیدم هیبت سایه ها یه کم مشکوکه، مونده بودم که ایست بدم یا نه که انگار یکی در گوشم گفت: همونجا که هستی ساکت بشین. سایه ها که که جلوتر آمدن تونستم لباسهای کردیشون رو تشخیص بدم. نفسم بند اومده بود. حتی جرات نداشتم گلنگدن بزنم...

مونده بودم که چیکار کنم. موقعیتی بود که همیشه ازش می ترسیدم و حالا سرم اومده بود... بالاخره تونستم تصمیم بگیرم. 2 تا خشاب اضافه داشتم که از کمرم باز کردم و گذاشتم کنار دستم. اسلحه رو گذاشتم توی حالت رگبار و به سمتشون نشونه رفتم و با فریاد کومله، کومله... شلیک کردم. خشاب اول خالی شد، فریاد های جگر خراشی از روبروم شنیدم؛ خشاب دوم رو جا زدم و این یکی رو اصلا نفهمیدم که به کجا شلیک کردم. کردها که فکر کرده بودن از پشت محاصره شدن، ناچارا به سمت پایگاه عقب نشسته بودن و اونجا غلغله ای بر پا شد. گلوله هایی بود که به سمت من میومد و من جرقه کمانه کردنشون رو روی سنگ ها می دیدم. بعد از یه 10 دقیقه، یه ربع سکوت مرگباری همه جا رو پر کرد.

از جلو صدای ناله یه آدم می شنیدم که به کردی یه چیزایی می گفت. خشاب سوم رو جا زدم و تفنگ رو مسلح کردم و به همون سمت نشونه رفتم و توی همین حالت نشستم. هیچ برآوردی از اوضاع رو بروم نداشتم و باید صبر می کردم تا بیان دنبالم. هنوز تک و توک صدای های تیر میومد و معلوم بود مشغول پاکسازی هستن و حالا حالا کار داره تا به من برسن. صدای ناله هم دیگه خاموش شده بود. تقریبا سپیده زده بود و بعد از یه ساعت تونستم صدای چند نفر رو بشنوم که دور اسم من رو صدا می زدن. نمی تونستم بهشون جواب بدم. نمی دونم شاید خیلی ترسیده بودم. صدا ها نزدیک و نزدیک شد و فقط موقعی که تقریبا به من رسیده بودن، تونستم  جوابشون رو بدم و بگم که با احتیاط بیان. مرتضی با همون لهجه یزدیش شروع کرد به فحش دادن که فلان فلان شده چرا صدات در نمیاد؟

بچه ها که رسیدن جریان رو بهشون گفتم و دست جمعی به سمت جایی که صدا رو ازش شنیدم راه افتادیم. منظره ای که دیدم اصلا برام قابل باور نبود. جوانکی هم سن خودم با شکمی شکافته و احشای بیرون ریخته و صورتی زرد جلوم افتاده بود؛ حالم به هم خورد، نشستم روی زمین. می شنیدم که مرتضی فحش رکیکی بهش داد و گفت و معلوم نبود چه خوابی برامون دیده بودن! زیر بغلم رو گرفت و من و برد توی سنگر و بقیه رفتن برای پاک سازی.

توی سنگر حالم دست خودم نبود و دچار شُک گریه شده بودم. کاری کرده بودم که تصورش رو هم هیچوقت نمی کردم. موقع ظهر جیپ فرمانده تیپ اومد دنبالم و من رو برد پیش فرمانده.

فرمانده گفت: کار بزرگی کردی سرباز، گفتم : فقط تونستم بگم، انجام وظیفه بود. گفت می گم برات یه ماه مرخصی بنویسن. تشکر کردم و پیاده به سمت گردان راه افتادم...  

.

.

.

به من گفت: فلانی تو خودن من رو خوب می شناسی، من حتی دلم نمیاد که یه گل بچینم و هنوز که هنوزه اون صحنه جلو چشمم هست و این حقیقت که من فقط یه سرباز وظیفه ساده بودم که علی رغم میلم رفته بودم سربازی... هنوز نمی دونم که من اونجا چیکار می کردم؟ کشتن یک هم وطن برای دفاع از وطن؟ (اوف، خیلی شرم آوره)

نمی دونستم باید چی بهش بگم؟ فقط بهش گفتم شاید اگه نمی کشتی، کشته می شدی... (اما خودم هم چندان به این حرفم ایمان نداشتم)   

 

 

* گویا به سنگری گفته می شده که بنا بر اصل غافلگیری لب خط مقدم و به صورت کاملن مخفیانه ساخته می شده و تمام تدابیر برای پنهان ماندن آن از چشم دشمن به کار می رفته است.


جمعه ۱٦ تیر ،۱۳۸٥

شاهین



...

By Ali Ameri 

هیچی... فقط دلم واسه یه ملخ بی شیله پیله که خودش بیاد روی پام بشینه و با هم به "دوووور دورا..." نگا کنیم، تنگ شده...  


شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥

شاهین



بیا بریم لار، لار، لار...

 By Mohsen Taqizadeh

جمعه ساعت 5:30 -6:00 از در خونه محسن اینا حرکت، ساعت 8:30-9:00 پاسگاه کمر دشت و نفر پنجم. یه استراحت کوچیک و آتیش و کتری سیاه و سه سوت بساط شام: قرمه سبزی و خورشت قیمه. شام رو که می خوریم چای هم حاضر شده + یه کم آواز پای آتیش و بساط حکم به راه می شه... شاه پیک کمه، دود هم فقط دنبال مانلی می گرده و احتمالن فردا هم باید از روی سقف لندرور لانسه بکشیم... می گن آب خیلی جرررریان داره ولی لانسه حسسسابی می ززززنه... اصلن یه پلوس گذاشتیم کنار که فردا همون وسط رودخونه بشکونیمش... نه بابا اینا هم حریف نیستن، مهدی و مانل رو می گم(7-1) یادم نمیاد که با محسن باخته باشیم...

هوا سرد تر می شه، می چپیم دور آتیش، کم کم یه پتو میاد تو کار و پشت بندش هم کیسه خوابا، اما مگه من و مانل ول کن هستیم؟ کبک، باقرقره... باقرقره، کفتر، تیهو... خاطره، خاطره، خاطره... مهدی و محسن خوابیدن، محسن  کابوس نمی بینه...، شعله آخرین نفسش رو می کشه... یه، یه ساعتی بخوابیم بد نیست...

خواب نمی رم، چشمام رو که باز می کنم توی آسمون بشقاب پرنده می بینم، مانل رو صدا می زنم که خوابه، بعدن می گه توهم ور داشته که من صداش زدم... باید دوباره برم "عجیب تر از علم" و "مثلث مرگ" و ...  رو بخونم:))

سپیده که می زنه پا می شیم، یه صبحونه سر پایی می خوریم.. عجب چایی می چسبه...  محیط بان جان هم داره نماز قضا های چند سال اخیرش می خونه... بالخره تموم می شه... کاشکی من هم یک رانت خوار بودم: یه کاره ساعت 6:30 صبح میان جلوی چشم 20 تا آدم و می رن تو پاسگاه و جوازشون رو هم می گیرن و یه لبخندی هم به ما می زنن و گازشو می گیرن... محیط بان جان هم می گه اینا از دیشب اینجا بودن( احتمالن از خماری زیاد توهم ور داشته) و اکبرشون هم می گه اگه زیاد زر زر کردن( یعنی ماها) بشون جواز نده.... این کمردشتی ها هم نوبرشو اوردن...    

خلاصه می گیریم و راه می افتیم... از دیشب اینقدر گفتیم که خودمون هم باورمون شده که باید از روی سقف لانسه بکشیم... اما نه... خبری نیست... راحت رد می شیم، لارِ و جشن گل... و جررریان آب و لانسه کشی... پاتوق مهدی و همسایه های همیشگی... اولی زیاد معطل نمی کنه، اما مثل اینکه به بقیه آمار داده که ما اومدیم... خبری نیست... هیچوقت آب رو اینقدر آروم ندیده بودم... به سلامتی پشه طلسم شکسته می شه و چنتا دیگه و باد می گیره و خاک و آفتاب... توی دهنم پر شن شده... بد کسادیه... امروز با ما سر یاری نداره...

"دستامون رو می شوریم که ناهار بخوریم" که شروع می شه، منتها باید بگیم واسه دفه بعد یه کم سرعتش بیشتر بشه... ساعتی یکی می گیریم... آبتنی می کنیم، سر و صدا که ما رو دریابن... عوضش میایم بیرون سرحال سرحالیم... عجب هوایی شده، نه باد، نه خاک و نه آفتاب، جون می ده که شب بمونی و دوباره بشقاب پرنده ببینی، حیف...

جمع و جور می کنیم و راه می افتیم، لامصب اتوبانش کردن، احتمالن به افتخار عشایر گرام... می رسیم در پاسگاه و پشت جوازامون رو می دیم یکی برامون بخونه... هنوز دارم به شغاله فکر می کنم که مانل می زنه رو ترمز، 7-8 تا بزرگ و 16-17 تا بچه عینهو گاو می پرن جلو ماشین... عجب گرازایی بودن ولی شانس آوردیم که بشون نخوردیم... پیاده می شیم و یه چراغی می کشیم... عجب شقایقی در اومده...

چیپس و ماست پلور هم دیگه آخرشه و فاز می ده واسه گلو درد... تا تهران می خوابم!

 

 

پانوشت:

 

1-       دست همه درد نکنه(مهدی، مانل، محسن) جای اونایی هم که دوست داشتن بیان و نشد هم خالی.. البته اگر به باد و خاک و آفتاب و ماهی نگیری علاقه داشته باشن!

2-       زیاد عکس نگرفتم، اینقدر که هوا بد بود و کلافه بودم... باز هم همت محسن که یه چندتایی گرفت(از جمله عکس بالا).

3-       شب که رسیدم خونه و یه سری وسایل رو بردم تو و اومدم سری دوم رو ببرم که دیدم یه گربه نشسته روی یخدون ماهیا، چشماش بد جوری توی نور هد لمپ برق زد، هم من ترسیدم و هم اون. آشاید چون نه اون اینوقت شب انتظار ماهی ماهی داشت و نه من انتظار گربه... خلاصه اگه دیر رسیده بودم...:))

 

.

.

.

حالا میای بریم لار، لار، لار.....؟


دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥

شاهین



 

By Ali Ameri*

 

چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنـــــــــگ‌ها    برکنم از آینه هر منکری من زنگ‌هـــــــــــــــــــا

بر مرکب عشق تو دل می‌راند و این مرکبش    در هر قدم می‌بگذرد زان سوی جان فرسنگ‌ها

بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتـــــــی    تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ‌هـــــا

با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدنـــــد    کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ‌هــــــا

...

«دیوان شمس»

 

 

*موقع گرفتنش متوجه شدم که نور زیاد دیده و فکر کردم که نباید چندان جالب شده باشه. اما وقتی توی خونه دیدمش حس خوبی ازش گرفتم...


پنجشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٥

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا