به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

...

صدای موج های کوچکی که به ساحل می خورد، صدای لپ زدن ماهی ها، صدای پرنده ای که در دوردست نوای غمگینی  سر داده بود، صدایی که می شد آن را دوست داشت و دل را برایش تنگ کرد و آن سو تَرَک، رقص شعله ها و آن بالا...، ستاره ها و چشمانی که از دیدنشان سیر نمی شد و آن دور زنجره ای که لالایی شب را در گوش تو می خواند...


جمعه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

شاهین



 

By Ali Ameri

 

سر کوه بلند تا کی بشینُم                 که لاله سردرآره مو بچــــینُم

که لاله بی وفایه بی وفایه                 نمی دونُم کدوم گل رو بچینُم

...


چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

شاهین



ياد...


عشق شکار...

 

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

 

"تراژدی، داستانی است از کشمکشهای انسانی، که

 پایان آن در شکست قهرمان و یا در تن دادن او به فرمان

 نیروی مخالف است.تراژدیtragedie واژه‌ای فرانسوی

 است که به فارسی درآمده است.تراژدی نمایشی است

 که اثرش بر روی بیننده غم و اندوه باشد و  بیشتر  به

راستی‌های زندگی می‌‌پردازد...."

 

بچه تر که بودم تفنگ برام یه موجود پر از رمز و راز بود، قابل احترام بود و توی دستم که می گرفتمش دلم قنج می زد. بزرگتر که شدم یکی از کارهای مورد علاقه ام نشستن پای بساط تفنگ تمیز کنی بابا بود که با وسواس و دقت سمبه می زد، روغن می زد و پارچه می کشید و بعدش جلوی نور می گرفت و دوباره و دوباره و چقدر اون موقع ها برام دیدن اون حلقه های نورانی و رقصان توی لول رویایی بود و شاید از همون موقع بود که بوی مخلوط آهن، روغن و باروت برای همیشه ذهنم ثبت شد. اونموقع ها شاید واسه اینکه برم شکار خیلی کوچیک بودم، اما فقط کافی بود که بفهمم خبراییه و بابا فردا قراره جایی بره؛ اصرارای ما انکارای بابا شروع می شد که نه اونجا اِله و بِله و نمی تونی بیایی و اذیت می کنی و منم گریه و زاری و قسم و آیه که نه و نه! و اونشبا شبهایی بود که همیشه با گریه می خوابیدم و صبحا با چشمای پف کرده بیدار می شدم و تا شبش که بابا برگرده با همه قهر بودم و شب که می شد دیگه دل تو دلم نبود که بابا کی بر می گرده و با خودش چی میاره و ... خلاصه روزگاری بود. یادمه که یه بار توی یکی از اون شب هایی که بابا فرداش قرار بود بره شکار وقتی که دیدم بابا به هیچ وجه راضی نمی شه دست به دامن مادربزرگم شدم که اتفاقی مهمونمون بود اینقدر توی بغلش گریه و زاری کردم که بلخره واسطه ما شد و بابا قبول کرد و از خوشحالی پریدم سر مشقای پنجشنبه، جمعه که دیگه بهانه ای نباشه و شبش هم از هیجانش خوابم نبرد و نصفه شب هم پتوم رو برداشتم و رفتم پشت در خوابیدم که مبادا بابا یادش بره یا نخواد که صبح من رو بیدار کنه... و این داستانا بود تا وقتی بزرگتر شدم و یاد گرفتم که توی کوه و کمر راه برم و کم کمک دیگه بابا اعتماد می کرد و ما شدیم پای ثابت برنامه های شکار و البته کلی خوش به حال بابا شده بود که یه پادویی پیدا شده بود که همه کارای بند و بساط برداشتن رو انجام می داد و فقط یه تفنگ و فشنگ می موند که اون باید بر می داشت و البته بعد ها رانندگی هم به پادویی اضافه شد! کم کم مجله شکاری اومد که شد کتاب مقدسم، سطر سطرش رو با دل و جون می خوندم و با دنیا های تازه ای آشنا می شدم. اصول تیراندازی به صورت علمی توش یاد گرفتم و تمرین می کردم. اون موقع ها زمانی بود که همیشه از سقف اتاق پذیرایی یه پاندول آویزون بود که باش تمرین تیراندازی می کردم. توی خیابون قدم هام رو می شمردم و هر گنجشک و کفتر و کلاغی هم که از جلوی پام می پریدن یا توی هوا می دیدم از تیراندازی های فرضی ما در امان نبودن، گویی که الان هم در امان نیستن!!! خلاصه اون تمرینات اثرات خیلی خوبی داشت و تونستم چشم غالبم رو از چپ به راست عوض کنم و تیر هام هم کم کم شروع کردن به خوردن و خلاصه کلی دلمون خوش بود. هر پرنده ای که برای اولین بار می زدم ازش چنتا پر یادگاری بر می داشتم و می چسبودم روی کتابخونه ای که توی اتاق داشتم.. اولین کبک، اولین تیهو، سر سبز، خوتکا، باقرقره تا سار و...  هر وقت چیزی می زدم، می رفتم بالای سرش و توی چشماش می دیدم که داره بهم می خنده و من هم بهش می خندیدم و تا بزرگتر که شدم و فهمیدم که این خنده خودمه که دارم توی صورت اون می بینم و اون بیچاره توی اون لحظه اینقدر درد و زجر داره می کشه که تنها کاری که نمی تونه بکنه اینه که بخنده و دیگه از اون به بعد خودم هم نخندیدم... و وقتی که این رو فهمیدم افتادم دنبال اینکه یه چیزی پیدا کنم که بتونه این کارم رو توجیه کنه تا شاید دوباره بتونم بخندم... راستش دیگه اونقدر ها دیگه از زدن لذت نمی بردم و هرچی بیشتر گشتم، کمتر یافتم. البته چیزهای زیادی پیدا کردم؛ کلمات قلنبه سلمبه و حرفای دهن پر کن و انواع و اقسام جواب ها به اشکالاتی که به شکار می گرفتن ولی نه اون چیزی که بتونه ته دلم رو راضی کنه. اما این گشتن ها هر چی نداشت این خوبی رو داشت که نگرشم به شکار رو عوض کرد. دیگه اون آدمی که دوست داشت به زمین و زمان تیر بندازه عوض شده بود. دیگه فهمیدم اون چیزی رو که دنبالش می گردم رو باید توی دل خودم پیدا کنم، نه توی این کتاب یا اون مجله و یا این سایت و اون سایت. راستش به یه نتایجی هم رسیدم که خیلی راحت هم قابل بیان نیستن و اونا رو کردم فلسفه و دلیل خودم برای این کار و هر موقعی که ازشون عدول می کنم، خودم رو تنبیه می کم و گناهکار می دونم...

 اما با همه این حرفا، دروغ چرا؟ هنوز هم بوی باروت و تفنگ و فشنگ سرشارم می کنه، هنوز صبحای شکار قبل از زنگ ساعت از خواب بیدار می پرم. هنوز وقتی که وارد شکارگاه می شم قلبم به تپش میوفته و یه چیزی توی دلم قنج می زنه، هنوز وقتی صدای بال کبکی رو می شنوم؛ دلم می ریزه... درست مثل همون قدیما و با همون کیفیت... فقط تنها چیزی که فرق کرده اینه که هدف تبدیل به بهانه شده، بهانه ای برای با خود بودن، برای رفتن به اعماق انسان، اصیل ترین انسان- انسان وحشی- رجعت. برای تجربه خیلی چیزها که از داشتن چنتا کبک و ... خیلی با ارزش ترن و مهمترن. چیزهایی که فقط در کنار شکار به دست می یان و نه هیچ چیز دیگه ای... چرا که شکار ورزش نیست، حکایت نَفسی است که باز می ماند و قلبیست که از تپش می افتد، حکایت خون است و مرگ. یک تراژدیست، داستانی که قهرمانش نه شکارچی بلکه شکار است و برای ما -شايد- جشنیست بی کران...


جمعه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

شاهین



 

By Ali Ameri 

ساحل بدجوری گلی بود. جایی در بین سوزاها پیدا کرد و نشست. نسیم سرد و مرطوبی می وزید و موج های کوچکی را به ساحل می آورد؛ ان قدر کوچک که فکر می کرد برای شنیدن شان فقط باید چشمهایش را ببندد... . سیگاری گیراند و به افق خیره شد؛ به چراغهای روستاهای آن طرف که کَم کَمک معلوم می شدند، به سطح مخملین آب و به قوها که  مغرور و متکبر- فارغ از چشمانی که نگاهشان می کردند- بر روی آن می خرامیدند... یاد کلام دکتر کهرم افتاد: " قوها، امضای خداوند پای تابلوی طبیعت."...

.

.

.

ذهنش خالی بود از تمام چیزهایی که ازشان فرار کرده بود و انگار تشنه سرشار شدن از چیزهایی که به خاطرشان به آنجا آمده بود. یک حس خوشی و سرزندگی...

هوا دیگر کاملن تاریک شده بود. آخرین جرعه لیوانش را نوشید. بلند شد. سیگار دیگری گیراند و زیر نور چراغ پیشانی به دنبال بقیه راه افتاد...

 


سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

شاهین



 

By Ali Ameri 

از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن...


یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

شاهین



گلسنگ ها...

By Ali Ameri 

یکی از شب های سرد زمستون بود که پسر داشت بر می گشت خونه. سرش درد می کرد و چشماش از آلودگی هوا می سوخت. توی اتوبوس و روی یکی صندلی های ردیف جلو- پشت راننده- نشسته بود و پاهاش رو دراز کرده و چشماش رو بسته بود و کنارش یه عالمه آدم خسته و عصبی با اوقات های تلخ مثل خیارشور های توی شیشه، ایستاده به هم چسبیده بودن و به سختی نفس می کشیدن و همدیگه رو تحمل می کردن. اتوبوس توی ایستگاه ایستاد، از بیرون صدای ساز می اومد. دو تا بودن، دو تا پسر بچه 10-12 ساله که یکیشون آکاردئن می زد و یکیشون دایره و مشغول چک و چونه زدن با راننده اتوبوس شدن که اجازه بده سوار بشن و بلخره تونستن راضیش کنن. توی دلش گفت آخه اینقدر چونه می زنین که چی... اینجا حتی نفس هم نمی شه کشید... خلاصه ندید چطوری، ولی از در عقب سوار شدن و هنوز لحظاتی نگذشته بود که صدای سازشون بلند شد و یکشون با صدایی که در نمیومد می خوند- سلطان قلب ها- و تا دوتا ایستگاه اونورتر یه نفس ساز زدن و خوندن و پسر دید که بعضی ها حالا چقدر بهتر نفس می کشیدن. بعد یکیشون که دایره می زد راه افتاد، یه پسر لاغر با صورتی استخونی و چشمای گود رفته و دستای سیاه، اما مغرور، قیافه اش اون رو یاد لوله پاکن داستان های صمد انداخت. هر کی که دوست داشت براش مبلغی توی دایره ش انداخت و توی اولین ایستگاه بعدی پیاده شدن و پسر به اونا فکر کرد... به اونایی که شهر رو با تمام کثافت بودنش فشار می دن، شیره ش رو می کشن و روزی شون رو ازش بر می دارن...  


چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥

شاهین



پياده روی دشت لار...

سورپرایز مهدی: قرار بود که بریم قله کلک چال، ساعت 6:30. تجریش، قرار داشتیم؛ ولی نمی دونم یهو چی شد که دور و ور ساعت 8:30 جلو در نگهبانی تاسیسات سازمان آب سد لار بودیم!

سر جاده پاسگاه دلی چای رو خاک ریخته بودن و زنجیر کشیده بودن و این یعنی دیگه از این به بعد پیاده! غیر از ما چندتا گروه دیگه هم بودن که اومدن و بیشتر خونوادگی. کوله ها رو می بندیم، خورده ریزهای اضافی رو که فکر می کنیم به درد اونجا نمی خورن و می ذاریم تو ماشین و پا به راه می شیم. هوا آفتابیه، شب قبل برف زده و هوا هم سرده و هم سوز داره. حوصله لباس پوشیدن نیست؛ شاید هم زورمون میاد به هر حال... تندش می کنیم که گرم بشیم.

پاسگاه رو رد می کنیم، بالگرد(هلیکوپتر)ی در میانه راه به زمین نشسته دلمان خوش می شود که حتمن مسوولی، کسی برای بازدید از منطقه آمده. از کنارشان که رد می شویم می فهمیم که زهی خیال باطل! گویا دسته ای اسکی باز هستند که می خواهند با پرش از بالگرد دماوند را اسکی کنند. خیر پیشی می گوییم و دوباره راه...

از جماعتی که از پی مان می آمدند دیگر کسی نمانده، سبزی چیدن که بالا و پایین ندارد! هر چه نزدیک تر بهتر! همان دور و ور پاسگاه دست به کار شده اند و دشت را به ما سپرده اند، خدا هم خیری به آنها بدهد و هم برکتی به این دشت...

دشت آدمی را می ماند که خوب خوابیده و چند دقیقه ای است که بیدار شده و مشغول کش و قوس دادن به خود است و چشمانش برق شادی دارد، اما تنبلیش می شود که بلند شود... پیش قراولان بهار کَم کَمک در آمده اند و در کنار سیاهی های جا مانده از زمستان و برف جا خوش کرده اند. زمین یا سبز است یا سیاه! می توانی زندگی را ببنی که از کنار مرگ خود را بالا کشیده و بی خیال آنچه که محتومش هست و می بیند عطرش را با خنکی هوا در هم آمیخته و به قرض خاک داده است. صدای آخرین خمیازه های دشت به خوبی شنیده می شود... آماده انفجار گُل است...

 

همه جا ساکت است. عشایر هم هنوز نیامده اند، پس از صدای گله و هیاهوی سگ نیز خبری نیست. اگر هم صدایی هم هست صدای نغمه هََزار است و خروش رود و البته گه گداری صدای پرواز بالگرد اسکی بازها که معلوم نیست چکار می کند: می رود، میاید، دور می زند، می نشیند و دوباره بلند می شود... احتمالن توفان رو قله بهشان اجازه پرش نمی دهد و مترصد فرصتند...

 

 

By Ali Ameri

نزدیک ظهر است که یادمان می افتند هنوز چیزی نخورده ایم، کف دره دریاچه هستیم که سطح آب حسابی پایین کشیده و انتهای خلیج ها حالت چالابی پیدا کرده است شیب تند دیواره دریاچه را بالا می کشیم و اولین دماغه را به سمت آب پیش می گیریم. محوطه چمنی زیبایی را برای چادر زدن انتخاب می کنیم. صبحانه می خوریم!

.

.

.

.

.

By Ali Ameri

کف چادر دراز کشیده ام، غرق دماوندم. یکدست سپید است و غرق ابرهایی که باد برایش می آورد. شده آن خانم مشکل پسندی که هیچ لباسی راضیش نمی کند. به دماوند فکر می کنم و به آدمهایی که الان دارند خود را از یال هایش بالا می کشند، به آن اسکی بازانی که در جستجوی هوای خوب به دورش می چرخند، به مردمی که سال ها در پایش زیسته اند و نانشان داده و به خودم که این پایین نشسته ام و از نگاه کردنش لذت می برم. هیچوقت او را این قدر با آرامش نگاه نکرده بودم. با شکوهست و جایی برای تکیه دادن. دلم برایش تنگ شده بود...

 

 

.

.

.

By Ali Ameri

 

By Ali Ameri

سفر با یپاده روی سبکباری در بعد از ظهر ادامه پیدا کرد با قارچ هایی که نتوانستیم بگیریمشان!!! با رقص خورشید و ابر و آب بر سطح دریاچه و با عدس پلو که خیلی چسبید و در نهایت که حدود 7:30 شامگاه  دوباره کنار ماشین بودیم...

 

 

پانوشت:

 

- تشکر ویژه ار تمام هم سفران:)

- مصطفی جاش خیلی خالی بود:(

- سوسو آپدیت شد.   

 


یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

شاهین



 

By A.jourabchi--Mian kale 

 

چقدر خوب بود...


پنجشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

شاهین



دیروز و امروز...

دیروز:

 

با حامد بعد از سال ها تنبلی بلخره رفتیم موزه دار آباد* که خلاصه هم فال بود و هم تماشا و هم فرصت خوبی برای عکاسی و این هم چندتا از عکس هاش:

 

 

 By Ali Ameri

پلنگ ایرانی(زنده)

 

 

لينک عکس

یه کبک عجیب و غریب(زنده)

 

 

لينک عکس

سنجاب (زنده)

 

 

لينک عکس

قوچ های با شکوه اوریال(تروفه)

 

 

 لينک عکس

طاووس (زنده)

 

اما چند نکته:

 

-          مکان جالبی بود؛ بسیار تمیز و با سلیقه اداره می شد و فقط صدای رادیو پیام که در داخل سالن ها موزه و در محوطه آن پخش می شد کمی روی اعصاب بود.

-          ایده نگهداری جانوران زنده کنار نمونه های تاکسیدرمی شده فضای زنده و با نشاطی به موزه بخشیده بود.

-          به نظر من جالبترین و جامع ترین قسمتش بخش مربوط به پرندگان ایران بود. البته در قسمت پرندگان شکاری چندان غنی نیست اما در قسمت مرغابی ها و ماکیان(خانواده کبک و قرقاول و...) تقریبن کامل است. (بالاخره موفق شدم این کبک چیل را ببینم!)

-          برای عکاسی محدودیتی وجود ندارد و فقط برای عکاسی از ماهی ها نباید از فلاش استفاده کرد.

 

***

امروز:

 

 

By Ali Ameri 

رفته بودم دار آباد (تا باغچه خلیل). عجیبه که انگار مد شده هر کسی توی این فصل میاد کوه حتمن باید با کیسه ای از علف ها و گیاهان کوهی به خانه برگرده و نتیجه این شده که هجوم بی رویه (بخوانید ملخ وار)  افرادی رو شاهدیم که خارج از مسیر های روتین به کوه می زنند و به قیمت چیدن چنتا دونه والک و سیرک و ... بی رحمانه خاک را پاکوب و عقیم می کنند و لانه و آرامش پرندگانی که همین موقع ها روی زمین و زیر بته ها تخم گذاری کرده اند و یا بر روی تخم هایشان خوابیده اند را به هم می زنند و البته همه اینها را اضافه کنید به اینکه نسل خود اون گیاهان نیز در بعضی از نقاط را ور انداخته اند. ما که سنی نداریم ولی با همین سن کممون هم سال هایی رو یاد می آریم که توی همین دره پیاز چال تا بالای زانو می رفتیم توی علف و دست های 20-30 تایی کبک، گله به گله از جلوی پامون می پریدن... کبک ها رو که زدن و گوسفندها هم کچلش کردن و حال آدم ها هم افتادن به جونش. راستش رو بخواین این چیز ها که یادم میوفته به اهمیت موزه هایی مثل همین موزه دارآباد بیشتر واقف می شم!

 

 

* انتهای خیابان دار آباد، خیابان موزه، بهای بلیط برای بزرگسالان 300 تومان.

** سوسو آپديت شد. ( از سری عکس های دارآباد و به نظر خودم بهترينش)


جمعه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا