به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

یک روز عالی همراه دوستان خوب:)

By Ali Ameri 

یه مرغ مینای جیغ جیغو که سکوت کوچه باغ های اول مسیر رو حسابی به هم زده بود!

 

 

 By Ali Ameri

یه عکسی که مدتها منتظر بودم بگیرمش... پیش برنامه عکاسی از گرگ، البته اگر گرگی مونده باشه!

 

 

By Ali Ameri 

ستایندگان آفتاب

 

 

By Ali Ameri 

بلبل مست... توی اين فصل خوب ميشه ازشون عکس گرفت چون هم درختا برگ ندارن هم اينکه خودشون چندان حواسشون نيست!

 

 

 By Ali Ameri

این هم دو تا سوسک شیطون!


شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

شاهین



شکار و شکارگری در کشور آلمان

در شماره اخیر(شماره 3) مجله "شکار" مقاله ای راجع به شکار در کشور آلمان در سال 2001-2000  خواندم. بعد از بررسی آمار ارائه شده مقداری متحیر و متعجب شدم و با اینکه خیلی بعید بود اما راستش مقداری در صحت اعداد داده شده شک کردم و تصمیم گرفتم که خودم در این زمینه تحقیق کنم و بعد از مقداری جستجو خوشبختانه توانستم اصل مقاله را پیدا کنم که احتمالن دوستان در مجله هم یا از همین رفرنس استفاده کرده اند و یا آن را در ژورنال های چاپ شده خوانده و ترجمه کرده اند.  بعد از خواندن دیدم که نه! هیچ اشتباهی رخ نداده و اعداد کاملن درستند!!!

گوشه از آن را که بیشتر جالب بود، ترجمه کردم و مابقیش را اگر علاقه داشتید می توانید در اینجا بخوانید.

 

 

 

شکار در کشور آلمان

 

1-       نواحی:

 

-          مساحت کل : 357،025 کیلومتر مربع*

-          مناطق جنگلی : 104،920 کیلومتر مربع (30% مساحت کل)

-          کشتزار ها: 193،430 کیلومتر مربع (54% مساحت کل)

-          مناطق آبی: 7،940 کیلومتر مربع (2.2% مساحت کل)

-          مناطق قابل شکار : 220،900 کیلومتر مربع (90% مساحت کل)

 

* حدود یک پنجم مساحت ایران!

 

2-       جمعیت شکارچیان :

 

-          جمعیت کل : 82،560،000 نفر

-          تعداد شکارچیان : 338،580 نفر

-          درصد شکارچیان : 4%

-          اعضای DVJ * : 286،076 نفر

 

* انجمن شکارچیان آلمان

 

 

3-       هزینه های صرف شده در صنعت شکارگری

 

-          در سال 2001-2000 مبلغ 750 میلیون یورو را شکارچیان صرف شکار کرده اند این هزینه شامل: ملیات های شکار، هزینه خرید پروانه شکار، اجاره شکارگاه، دستمزد راهنمایان شکار، هزینه استفاده از امکانات شکارگاهی، هزینه نگهداری از سگ های شکاری، هزینه تعلیم و آموزش شکارچیان و خرید ادوات و لوازم شکار و ... می باشد.

-          حدود مبلغ یک میلیارد یورو را نیز شکارچیان صرف مشارکت در امر حفاظت از جانواران شکاری و حفظ مناطق شکارگاهی کرده اند.

 

4-       اسلحه های مورد استفاده:

 

-          ساچمه زنی: محدودیت کالیبری وجود ندارد. گیج های 12، 16 و 20 بیشتر رایجند. استفاده از ساچمه های غیر سربی برای شکار پرنده های آبزی  توصیه می شود.

-          گلوله زنی: برای شکار شوکا باید کمینه انرژی گلوله در 100 متری برابر 1000 ژول باشد و برای دیگر سم پایان حداقل کالیبر 6.5 میلیمتر و حداقل انرژی گلوله در 100 متری برابر 2000 ژول باشد.

-          استفاده از سلاح های خودکار و نیمه خودکار با ظرفیت خشاب بیش از دو فشنگ ممنوع می باشد.

 

 

5-       گونه های شکار شده و تعداد آنها در قصل شکار 2001-2000 :

 

-          گوزن قرمز : 57،593 راس

-          گوزن زرد : 48،951 راس

-          شوکا* : 1،060،272 راس

 

-          شاموآ*: 4،273 راس

-          گراز: 531،887 عدد

-          خرگوش : 446،350 عدد

 

-          کبک: 12،252 قطعه

-          قرقاول : 318،821 قطعه

-          اردک سرسبز : 549،118 قطعه

 

-          کبوتر: 831،216 قطعه

-          غاز: 33،568 قطعه

-          روباه : 642،892 عدد

 

* انواعی از گوزن های کوچک

 

 

با یک حساب اجمالی می توان دید که در آن سال حدود دو میلیون و هشتصد هزار عدد از انواع پستانداران شکاری و یک میلیون و هشتصد هزار عدد از انواع پرندگان قابل شکار از مناطق شکارگاهی کشور آلمان برداشت شده اند! 

.

.

.

خب همين ديگه!!!


پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥

شاهین



 

By Ali Ameri 

نگاه...


سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

شاهین



برای يک دوست...

By Ali Ameri 

 می دونی این خیلی خوبه که بعد از چند سال یه آدم رو ببینی، حتی ببینی که دو تا دست کوچولو هم توی دستاشه که صاحبشون، که با يه زبون نصفه نيمه بهش بابا بابا می گه... بعدش فکر کنی که آی خدا چه روزایی با هم داشتین و الان چقدر از هم دور شدین... اما توی یه لحظه چشماتون به هم گره بخوره و دوباره همون برق همیشگی رو توشون ببینی و خیالت راحت بشه واسه همیشه که حتی اگر صد سال دیگه هم همدیگه رو نبینیم باز هم با رفیقین...

یادم نیست... یه جایی خوندم که بعضی از دوستی ها مثل ستاره هستن که تو همیشه می تونی بهشون قسم بخوری که همیشه همون بالا توی آسمون هستن، حتی اگه نبینیشون... به همون خوشگلی... و این یه احساسیه که آدم رو سرشار می کنه...

 

 

بخوانید:

 

-          بلا روزگاریه عاشقیت (نمونه هایی از گفتار نویسی علی حاتمی)

 

-          ایرانگردی (سفرنامه تالابهای شمال، جزایر جنوب و ...)


دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥

شاهین



وحشيِ وحشی...

His wild eyes flash in desperation. His breath comes in truncated snorts. The Cape buffalo’s hoarse bellows resonate across a stretch of Africa’s Great Rift Valley. Soon his struggle will end as two hungry young lions deal the final blows.

 

Chris Johns, May 1990

National Geographic

 

 

See more…


یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥

شاهین



 

By Ali Ameri 

 

عرض به خدمت خوانندگان محترم که پست قبلی تمامن چاخان* روز سیزده بود! (البته همون پایینش نوشته بودم ولی خب با رنگ سفید! دیگه حالا شما حرف گوش کن نبودید یا حرف گوش کن با دقت نبودید دیگه تقصیر من نیست:))

.

.

.

.

توصیه سرآشپز:

 

1-       بهارانه از علیرضا خان طبیعت مرد!

2-       گرگ تندیس غرور و تنهایی مطلبی از آشیل گرامی!

3-       مطلبی درباره فیلم رژه پنگوئن ها از محمد عزیز:)

 

و

4-       سوسو:)

 

 

* بيشرمانه ترين دروغ تاریخ اینه که ماهیگیرها و شکارچی ها دروغ گو های بزرگی هستند:))  "کارتن شکارچی بزرگ"


سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥

شاهین



سيزده به در پر ماجرا!!!

خب داستان از اینجا شروع شد که اینجانب یهویی هوا برش داشت که سنت شکنی کنه و بر خلاف ادوار گذشته روز سیزده را در دامان طبیعت بگذراند! و از اونجایی که یه عمو بیشتر نداریم که پایه اینکار باشد؛ خلاصه زنگ زدیم بهش و بعد از کلی چک و چونه که آقا بی خیال و هر جا بریم گیر می افتیم و موقع برگشتن به مشکل می خوریم و این حرفا... راضیش کردم که بیاد و قرار شد برای آسودگی بیشتر بی خیال کوه و آب رکن آباد و گلگشت مصلی بشیم و بریم توی همون بر بیابون هایی که توش می ریم واسه شکار و البته به جای روز سیزده، شب سیزده راه بیفتیم که به ترافیک اتوبان کرج نخوریم و بریم یه آتشی راه بندازیم و کبابی و گپی بزنیم و بعدش چرتی و آت تا قبل از ظهر هم برگردیم و از اونجایی که اونجا یه کم حالت حاشیه شهری داره و زیاد امن نیست، قرار شد که علیرضا تفنگ رو هم بیاره که هم شب خیالمون راحت باشه و هم صبح چندتا دونه تیر به قوطی موطی بزنیم!

خلاصه، ساعت 11 شب دوازدهم بود که راه افتادیم که البته پیش خودمون فکر می کردیم که خیلی زرنگیم و همچین که اومدیم توی اتوبان دیدیم که ملت طبیعت دوست کنار این پارکای جنگلی بساط قلیون و کبابشون براهه و خلاصه کلی دارن از برکات این شب عزیز فیض می برن! توی دل خدا رو شکر کردیم که اینقدر طبیعت دوست نیستیم و "قل هو الله" ی خوندیم و فوت کردیم به خودمون راه رو ادامه داریم!

برای اینکه از ادامه ماجرا خیلی جا نخورید توی پرانتز این رو بگم که اون منطقه ای ما قصد رفتنش رو داشتیم یه مثل تمام مناطق حاشیه شهری تهران در محاصره پادگان های ارتش و سپاه و سال به سال هم بیشتر اون منطقه رو می بلعن!

القصه، مهرشهر رو رد کردیم و ماهدشت و در نهایت جاده خاکی که ما رو می رسوند کنار رودخونه(البته شور) که مقصدمون بود. طبق عادت روزای شکار اول جاده خاکی تفنگ رو از جلد بیرون اوردم و  چون قصد شکار نداشتیم؛ 2تا از اون چهارپاره های 9 تایی مخصوص علیرضا رو هم گذاشتم توش. پروژکتور رو روشن کردم و همینجور که علیرضا رانندگی می کرد منم سمت راست جاده رو چراغ می کشیدم. البته نه به قصد شکار و بیشتر به قصد اینکه چیزی ببینیم...

آخرای راه بود و داشتم یه خاطره شکار شب خرگوش رو برای علیرضا تعریف می کردم که یهو از نی زار سمت چپ جاده یه چیزایی پریدن وسط جاده و جلوی ماشین شروع کردن به دویدن! علیرضا گاز ماشین رو گرفت و رسیدیم بهشون و در حالی که با تعجب نگاه می کردیم، یهو یه گله 9-10 گراز دیدیم که از جلوی ماشین، عرض جاده رو رد کردن و وارد دشت سمت من شدن. دیگه زیاد واسه تصمیم گیری وقتی نبود... علیرضا محکم زد روی ترمز و پروژکتور رو گرفت و من هم زیر نور پروژکتور آخرینشون رو که به نظر  از همه کوچکتر هم بود رو نشونه گرفتم و بنگ! و فقط دیدیم که با کله رفت توی زمین و دیگه هیچی معلوم نبود. و تازه بعد از تیر زدن فهمیدیم که چکار کردیم و کلی سر کیف از حرکت و تیمی و خوشحال از این همه هماهنگی و البته کنی نگران از اینکه حالا باید چکارش کنیم!

قرار شد که یه 20 دقیقه ای توی ماشین بشینیم که اگه حیوون زخمی شده ضعیف بشه و بشه رفت سمتش. چراغای ماشین رو خاموش کردیم و همینطور نشستیم، خلاصه یه ربعی گذشته بود که دیگه طاقت نیوردیم. علیرضا تفنگ رو برداشت و من هم یه داس و چراغ قوه و رفتیم به اون سمتی که آخرین بار دیده بودیمش و بعد از یه کم رفتن، دیدیمش که یه مقدار جلوتر در دامنه یه تپه کوچیک اون جلوتر افتاده و کاملن بی حرکت... یه چند قدمی رفتیم جلوتر و تحت حمایت علیرضا یه چندتا سنگ برداشتم و پرتاب کردم طرفش که اصلن تکون نخورد، جلوتر رفتیم و تقریبا به فاصله 40 متریش رسیده بودیم که یهو دیدیم شروع کرد به چرخیدن دور خودش رو انداخت توی شیب تپه و قل خورد اومد پایین و در حالیکه پوزه اشو پایین گرفته بود مستقیم به سمت ما... شاید خدایی شد که فرار نکردم! علیرضا رو دیدم که تفنگ رو قراول رفت و تا شلیک کنه به نظرم یه سال گذشت! گراز رو دیدیم که از ضربه گلوله منحرف شد و غلطید روی زمین و دوباره بلند شد که تیر دوم علی رضا دیگه انداختش... سریع فشنگ عوض کردیم و با احتیاط از پشت بهش نزدیک شدیم و بلخره بعد از کلی تست کردن مطمئن شدیم که مرده و یه نفس راحتی کشیدیم...گراز خیلی بزرگی نبود و فکر نکنم که بیشتر از 80-90 کیلو وزنش می شد( گراز های بزرگ تا 250 کیلو  هم می شن) حالا مونده هم بودیم که باهاش چیکار کنیم و خلاصه تصمیم بر این شد که به کمک همون داس رونهاش رو جدا کنیم و باقیش رو هم بذاریم واسه شغالا که بخورن و دعا به جون ما کنن! خلاصه دوتایی با علیرضا مشغول قصابی شدیم( به حق کارای نکرده!) بعد از 45 دقیقه کارمون تموم شد و رفتم یه گونی از توی ماشین اوردم و اینا رو انداختیم توش و راه افتادیم سمت ماشین که کنار ماشین یه عقرب بزرگ 8-10 سانتی سیاه رو هم دیدیم که زود فرار کرد!

القصه راه افتادیم و رسیدیم به منطقه و اونجا یه جایی هست که حالت فرو رفته داره و خیلی از مناطق اطراف دید نداره و با ماشین رفتیم توش و هیزم هایی رو که داشتیم و بیرون اوردیم و آتشی روشن کردیم و از ترس عقرب صندلی سفری گذاشتیم کنار آتش و نشستیم به چای درست کردن و کباب هامون رو سیخ کشیدن و از اونجایی که گوشت تازه خیلی به درد کباب نمی خوره از شکار اونشب فقط به مقداری از چربی هاش قناعت کرده و اونا رو لای کبابای خودمون کشیدیم و گذاشتیم برای کباب شدن و خلاصه جاتون خالی یه دود و دم اساسی و بوی کباب نصفه شبی واسه خودمون راه انداخته بودیم و Mr. Absolute رو هم  اوردیم که حسابی مجلس رو گرم کنیم و  سه تایی اون ترانه" زندگی بهتر از این نمی شه:))"  منصور رو بخونیم که...

اول صدای چندتا ماشین رو شنیدیم که ساکت شدیم که یهو دیدیم چاله ای که توش بودیم زیر نور چراغای قوی 2 تا ماشین مثل نور روشن شده! تنها کاری که تونستم انجام دادم این بود که دویدم سمت ماشین و Mr. Absolute رو قایمش کردم و همونجا وایستادم. بعد صدای یه تیر هوایی و آدمی که از توی بلندگوی دستی دستور می داد که اسلحه رو بذارین روی کاپوت ماشین، خودتون برین اون طرف آتش رو زمین دراز بکشین! در حالی که از ترس زانوهامون می لرزید دستورات رو انجام دادیم که دیدیم مثل مور و ملخ سرباز هست که داره با فریاد های "حسن بگیر و نقی ببند" از شیب چاله پایین میاد...

اول یه بازرسی بدنی  اولیه که کاردهای کمریمون رو گرفتن و بعد دستور سر پا و بازرسی کاملتر و بعد یه سرهنگی بود که به نظر فرمانده اون جمع بود جلو اومد و شروع کرد به پرس و جو و یه عده هم رفتن که ماشین رو بگردن...

اول که کارت شناسایی و جواز تفنگ و ... گرفت و حسابی زیر رو کرد و بعدش پرسید:

-          اومدین اینجا چکار؟ (با لهجه غلیظ یزدی)

-          اومدیم سیزده به در واسه گردش!

-          توی منطقه نظامی؟ تازه تیراندازی هم می کنین؟

-          والا جناب سرهنگ نمی دونستیم اینجا نظامیه، ما همیشه میاییم اینجا برا شکار...

-          تابلوی ورود ممنوع به اون بزرگی رو ندیدین؟ محض اطلاع بگم که شما جایی که الان وایستادین، قراره زاغه اسلحه و مهمات درست بشه!( و اشاره به تل شن و ماسه ای کرد که توی تاریکی متوجهش نشده بودیم...!)

-          (تازه فهمیدیم که ای دل غافل شکار نیومدن این چند وقت کار دستمون داده اینجا جدیدا اضافه شده) جناب سرهنگ، والا بِلا ما نمی دونستیم، اگه اجازه بدید، جمع کنیم بریم!

-          (انگار که حرف ما رو نشنید) به چی تیر زدین؟

-          گراز بود جناب سرهنگ!

-          الان کجاست؟

-          توی ماشینه قربان! توی گونی!(با ترس و لرز)

-          (رفت سر ماشین و با چراغ قوه یه نگاهی به درون گونی انداخت و چونه ای خاروند!) حالا چی کنم با شما؟

-          اگه اجازه بدید، جمع می کنیم می ریم!

-          ( که در کمال ناباوری ما و سرباز ها) گفت خیلی خوب!!! و بعد بیسیم زد که: "مورد شکارچی بودن که راه رو گم کرده بودن و چیز مشکوکی دیده نشد! تا خروج از منطقه همراهی می شن! "

 

راستش دیگه ذوق مرگ شده بودیم! سه سوت همه چیز رو ریختیم روی هم و استارت زدیم. جناب سرهنگ هم سوار ماشین ما شد و اومد بالا بعد همه سرباز ها رو با یه ماشین فرستاد و فقط به سرباز خودش دستور داد که با ماشین پشت سر ما راه بیفته...

توی راه بود که تازه فهمیدیم جناب سرهنگ خودش اهل بخیه هست و شکارچی و اون حال و هوا رو که دیده خودش هم کلی به هوس افتاده وگرنه خیلی بیشتر از این حرفها ممکن بود کار ما بیخ پیدا کنه... تعارف علیرضا هم دیگه تیر خلاص بود. خلاصه اولین جایی که می شد نشستیم و دوباره بساط کباب به راه شد و گپ و حرف و کم کم داشتیم پر رو می شدیم که Mr. Absolute رو هم دعوت کنیم که  ساعت 4-5 صبح شد که جناب سرهنگ گفتن باید برن و ما هم از خدا خواسته دو پا داشتیم دوپای دیگه  هم قرض کردیم و فرار و بر قرار ترجیح دادیم و پشت دستمون رو داغ کردیم که دیگه به قول کرمونی های هوس "سیزده گردی" نکنیم!

.

.

.

.

خلاصه این بود داستان این سیزده به در پر ماجرا!

 

 

*نمی دونم تونستم عمق فاجعه رو برسونم یا نه!!؟ ولی راستش همین الان هم تو شُک هستم!

** از اونجایی که ما یه دوربین داریم و چند سر عایله، اونشب دوربین نداشتم و عکسهای تماما پیش علیرضا هست و در اولین فرصت که ازش گرفتم، به مطلب اضافه اش می کنم!

*** جناب سرهنگ شماره موبایلشون رو هم دادن که هر وقت اونجا ها میریم برای شکار به ایشون هم زنگ بزنیم که بیان!

**** این یزدی ها هم آدمهای خوبی هستنا!!!

Select all this page!

د ر و غ  س ی ز د ه  ِ  ب ا و ر  ن ک ن ی د !:))


دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٥

شاهین



 

By Ali Ameri 

گل دلتنگی... قاصدک!

 


جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٥

شاهین



موش و گربه...

اگر داری تو عقل و دانش و هوش --- بیا بشنو حدیث گربه و مــوش

بخوانم از برایت داستانـــــــــــــی --- که در معنای آن حیران بمانی

 

* * *

 

ای خردمند عاقل و دانــــــــــــــــــا ---  قصۀ موش و گربه برخوانا

قصۀ موش و گربه‌ی منظــــــــــــوم --- گوش کن همچو دُر غلطانا

از قضای فلک یکی گربـــــــــــــــــه --- بود چون اژدها به کرمانا

شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر ---  شیر دم و پلنگ چنگانا

از غریوش به وقت غریــــــــــــــدن ---  شیر درنده شد هراسانا

سر هر سفره چون نهادی پــــــای ---  شیر از وی شدی گریزانا

 

* * *

 

روزی اندر شرابخانه شدی ---  از برای شکار موشانا

در پس خُم می‌ نمود کمین ---  همچو دزدی که در بیابانا

ناگهان موشکی ز دیواری --- جست بر خُم می خروشانا

سر به خُم برنهاد و می نوشید ---  مست شد همچو شیر غرانا

گفت کو گربه تا سرش بکنم ---  پوستش پر کنم ز کاهانا

گربه در پیش من چو سگ باشد ---  که شود روبرو به میدانا

 

* * *

 

گربه این را شنید و دم نزدی --- چنگ و دندان زدی به سوهانا

ناگهان جست و موش را بگرفت ---  چون پلنگی شکار کوهانا

موش گفتا که من غلام توام ---  عفو کن بر من این گناهانا

گربه گفتا دروغ کمتر گوی ---  نخورم من فریب و مکرانا

می شنیدم هرآن چه می گفتی ---  آروادین قحبۀ مسلمانا

 

* * *

 

گربه آن موش را بکشت و بخورد ---  سوی مسجد شدی خرامانا

دست و رو را بشست و مسح کشید ---  ورد می خواند همچو مُلّانا

بارالها که توبه کردم من ---  ندرم موش را به دندانا

بهر این خون ناحق ای خلاق ---  من تصدق دهم دو من نانا

آن قدر لابه کرد و زاری کردی ---  تا به حدی که گشت گریانا

 

***

 

موشکی بود در پس منبر ---  زود برد این خبر به موشانا

مژدگانی که گربه تائب شد --- زاهد و عابد و مسلمانا

بود در مسجد آن ستوده خصال ---  در نماز و نیاز و افغانا

این خبر چون رسید بر موشان ---  همه گشتند شاد و خندانا

هفت موش گزیده برجستند ---  هر یکی کدخدا و دهقانا

برگرفتند بهر گربه ز مهر ---  هر یکی تحفه‌های الوانا

آن یکی شیشه‌ شراب به کف ---  وآن دگر بره‌های بریانا

آن یکی طشتکی پر از کشمش ---  وان دگر یک طبق ز خرمانا

آن یکی ظرفی از پنیر به دست ---  وان دگر ماست با کره نانا

آن یکی خوانچه پلو بر سر ---  افشره، آب لیمو عمانا

 

* * *

 

نزد گربه شدند آن موشان ---  با سلام و درود و احسانا

عرض کردند با هزار ادب ---  کای فدای رهت همه جانا

لایق خدمت تو پیشکشی ---  کرده‌ایم ما قبول فرمانا

گربه چون موشکان بدید بخواند ---  رزقکم فی السماء حقانا

من گرسنه بسی بسر بردم ---  رزقم امروز شد فراوانا

روزه بودم به روزهای دگر ---  از برای رضای رحمانا

هرکه کار خدا کند به یقین --- روزی اش می شود فراوانا

 

* * *

 

بعد از آن گفت پیش فرمائید ---  قدمی چند ای رفیقانا

موشکان جمله پیش می رفتند ---  تنشان همچو بید لرزانا

ناگهان گربه جست بر موشان ---  چون مبارز به روز میدانا

پنج موش گزیده را بگرفت --- هر یکی کدخدا و ایلخانا

دو بدین چنگ و دو بدان چنگال ---  یک به دندان، چو شیر غرانا

آن دو موش دگر که جان بردند ---  زود بردند خبر به موشانا

که چه بنشسته‌اید ای موشان ---  خاک تان بر سر ای جوانانا

پنج موش رئیس را بدرید ---  گربه با چنگها و دندانا

 

* * *

 

موشکان را از این مصیبت و غم ---  شد لباس همه سیاهانا

خاک بر سر کنان همی گفتند ---  ای دریغا رئیس موشانا

بعد از آن متفق شدند که ما ---  می‌رویم پای تخت سلطانا

تا به شه عرض حال خویش کنیم ---  از ستم‌های خیل گربانا

شاه موشان نشسته بود به تخت ---  دید از دور خیل موشانا

همه یکباره کردنش تعظیم --- کای تو شاهنشهی به دورانا

گربه کرده است ظلم بر ماها ---  ای شهنشه اولم به قربانا

سالی یک دانه می گرفت از ما ---  حال حرصش شده فراوانا

این زمان پنج پنج می گیرد ---  چون شده تائب و مسلمانا

درد دل چون به شاه خود گفتند ---  شاه فرمود کای عزیزانا

من تلافی به گربه خواهم کرد ---  که شود داستان به دورانا

 

* * *

 

بعد یک هفته لشگری آراست ---  سیصد و سی هزار موشانا

همه با نیزه‌ها و تیر و کمان ---  همه با سیف‌های برانا

فوج‌های پیاده از یک سو ---  تیغ‌ها در میانه جولانا

چون که جمع آوری لشگر شد ---  از خراسان و رشت و گیلانا

یکه موشی وزیر لشکر بود ---  هوشمند و دلیر و فطانا

گفت باید یکی ز ما برود ---  نزد گربه به شهر کرمانا

یا بیا پای تخت در خدمت ---  یا که آماده باش جنگانا

 

* * *

 

موشکی بود ایلچی ز قدیم ---  شد روانه به شهر کرمانا

نرم نرمک به گربه حالی کرد ---  که منم ایلچی ز شاهانا

خبر آورده‌ام برای شما ---  عزم جنگ کرده شاه موشانا

یا برو پای تخت در خدمت ---  یا که آماده باش جنگانا

گربه گفتا که موش گه خورده ---  من نیایم برون ز کرمانا

لیکن اندر خفا تدارک کرد ---  لشکر معظمی ز گربانا

گربه‌های براق شیر شکار ---  از صفاهان و یزد و کرمانا

لشکر گربه چون مهیا شد ---  داد فرمان به سوی میدانا

 

* * *

 

لشکر موشها ز راه کویر ---  لشگر گربه از کهستانا

در بیابان فارس هر دو سپاه ---  رزم دادند چون دلیرانا

جنگ مغلوبه شد در آن وادی ---  هر طرف رستمانه جنگانا

آن قدر موش و گربه کشته شدند ---  که نیاید حساب آسانا

حملۀ سخت کرد گربه چو شیر ---  بعد از آن زد به قلب موشانا

موشکی اسب گربه را پی کرد ---  گربه شد سرنگون ز زینانا

الله الله فتاد در موشان ---  که بگیرید پهلوانانا

موشکان طبل شادیانه زدند ---  بهر فتح و ظفر فراوانا

شاه موشان بشد به فیل سوار ---  لشگر از پیش و پس خروشانا

 

* * *

 

گربه را هر دو دست بسته به هم ---  با کلاف و طناب و ریسمانا

شاه گفتا به دار آویزند ---  این سگ روسیاه نادانا

گربه چون دید شاه موشان را ---  غیرتش شد چو دیگ جوشانا

همچو شیری نشست بر زانو ---  کند آن ریسمان به دندانا

موشکان را گرفت و زد به زمین ---  که شدندی به خاک یکسانا

لشگر از یک طرف فراری شد ---  شاه از یک جهت گریزانا

از میان رفت فیل و فیل سوار ---  مخزن تاج و تخت و ایوانا

 

* * *

 

هست این قصۀ عجیب و غریب ---  یادگار عبید زاکانا

جان من پند گیر از این قصه ---  که شوی در زمانه شادانا

غرض از موش و گربه برخواندن ---  مدعا فهم کن پسر جانا

 

 

"عبید زاکانی"


چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٥

شاهین



ميهمانان نوروزی!

 

 By Ali Ameri

 

 By Ali Ameri

 

خنگ های دوست داشتنی، آوازه خوانان کوچه پس کوچه های شهر، عاشقان بی غم و معماران بی بدیل دنیای پرندگان... :))  (خودمونيم جلوی دوربين هم بد ژست نمی گيرن!)

 

 

پس نویسه:

 

۱- سوسو آپدیت شد! 

۲- سگ به جای شير (شايد هم شير به جای سگ!)- مطلبی از آشيل عزيز!

۳- (فقط) به خاطر صداقتت و يک اتفاق ساده (در پی آن!)

 


جمعه ٤ فروردین ،۱۳۸٥

شاهین



بدین بایستگی روزی...

به فر کیانی یکی تخت ساخــت           چه مایه بدو گوهر اندر شناخــــت

که چون خواستی دیو برداشتی           ز هامون به گردون برافراشتــــــی

چو خورشید تابان میان هـــــــوا            نشسته بر او شاه فرمـــــــان روا

جهان انجمن شد بر تخــــــت او           شگفتی فرو مانده از بخــــــــت او

به جمشید بر، گوهر افشانــدند           مر آن روز را روز نو خواندنــــــــــــد

سر سال نو هرمز فرودیـــــــــن*            بر آسوده از رنج روی زمیـــــــــــن

بزرگان به شادی بیاراستنـــــــد            می و جام و رامشگران خواستنــد

چنین جشن فرخ از آن روزگــــار            به ماند به ما از آن خسروان یادگار

...

"شاهنامه فردوسی"

 

by ali ameri 

 

نوروز یادگار خسروان است بی تردید، اما در جان و دل عامه ایرانیان حفظ شد؛ چرا که حتمن فرمایشی نبوده است و همین است راز ماندگاری آن!

 

سال نو همه مبارک، بهارتان خجسته و نوروزتان پیروز... 

 

 

*هرمز فرودین: روز اول فروردین


سه‌شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٥

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا