به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

کلاس چهارم(ب)...

دیر هنگامیست که دیگر مهر بوی مهر نمی دهد؛ اما هنوز خوب صدای پسرک در خاطرم هست که در خلوتش با خود نجوا می کرد:

            باد سرد آرام بر صحرا گذشت

                 سبزه زاران رفته رفته زرد گشت

 

           تک درخت نارون شد رنگ رنگ

                 زرد شد آن چتر شاداب قشنگ

...

.

.

by Ali Ameri 

پاییر آمد...


سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٤

شاهین



بدون شرح!

این کامنت رو چند وقت پیش توی یکی از وبلاگ های کوهنوردی دیدم، کمی تا قسمتی قابل تامله....(نام و ایمیل نویسنده را پاک کردم)

 

نويسنده:

يکشنبه 13 شهريور1384 ساعت: 11:3

سلام
من دنبال یک گروه کوهنورد خوب و سالم می گردم. میشه اگر چنین گروهی سراغ داشتید به من

معرفی کنید. مرسی

 

پست الکترونیک

 

و

 

by Ali Ameri 

این عکس رو هم پارسال توی مسافرت اصفهان، حوالی قم گرفتم!

 

و این هم bird watching از نوع در کوهیش!

 

by Ali Ameri 

این عکس رو هم دو هفته پیش در حاشیه منطقه حفاظت شده البرز مرکزی گرفتم. راستش اونروز خیلی کبک دیدیم که البته اکثرا هنوز خیلی کوچک بودن و به همون اندازه گیج و گول. و به خاطر همین و از ترس اینکه مبادا نامحرمی اینجا رو بخونه اسم محل رو نمیارم، چون توی اون منطقه و اون کبکایی که من دیدم با یه تفنگ بادی معمولی هم خیلی کارها می شد کرد...

اما، توی این عکس 4تا کبک دیده می شه که پیدا کردنشون از راست به چپ سخت تر می شه، خلاصه مهارت خودتون رو توی پیدا کردنشون محک بزنید و با مقایسه با جواب مساله به صورت زیر به خودتون نمره بدهید(از سمت راست):

کبک اول: 4 نمره

"     دوم: 6  "

"   سوم: 8  "

" چهارم:  2 " (چون پیدا کردنش خیلی سخته، بخصوص توی این سایز کوچک!!!)

 

راهنمایی: می تونید عکس رو توی سیستماتون ذخیره کنید و با مقداری بزرگنمایی جستجو کنید!

بعدش هم اگه دوست داشتید نمره هاتون رو برای من بنویسید:)

 

 

* بحث پست قبل کماکان ادامه دارد!


یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٤

شاهین



آنفولانزای مرغی و فصل شکار امسال!!!

حتما همه در مورد این  قضیه احتمال شیوع آنفولانزای مرغی در ایران چیزهایی شنیده اید. گویا پس از همه گیری این بیماری در آسیای جنوب شرقی و گسترش آن به مناطق شمالی آسیا و از جمله منطقه سیبری که محل تابستان گذرانی اغلب گونه های مرغابی سان ِ مهاجر به ایران است؛ اکنون این بیماری به همراه سفیرانش در راه انتقال به ایران است، انتقالی که به هیچ گونه ای راه مقابله با آن وجود ندارد. پس بر دوستان عزیز شکارچی است که با توجه به خطرناک بودن بیش از حد این بیماری، با رعایت نکات ایمنی در برخورد با این پرندگان مهاجر خود و اطرافیانشان را از گزند هر گونه آسیبی محفوظ دارند و البته اسباب مسرت خاطر و خوشحالی آنتی های عزیز را فراهم نياورند و این بهانه را به دستشان ندهند که بعدا پشت سرشان بگویند که آه شکارها دامنشان را گرفت و به تیر غیب دچار شدند و …:))  (البته این جمله آخر شوخی بود!!!)

برای نوشتن این مطلب از چند منبع مختلف استفاده کردم که سوی پیکان های هشدارهایشان بیشتر به سوی مرغدارها و مجتمع های مرغداری بود و این وسط اصلا کسی اشاره ای به شکارچیان که جزو اولین نفراتی هستند که ممکن است با این پرندگان آلوده برخوردی داشته باشند نکرده بود!

به همین دلیل خلاصه ای از مطالب را که خواندم بعلاوه استنتاجات خودم از آنها، به صورتی ساده و کاربردی می نویسم، امیدوارم که مفید واقع شوند و در ضمن دوستان اگر نظر تکمیلی یا اصلاحی دارند حتما در قسمت نظرخواهی بنویسند که همه از آن استفاده کنیم.

 

خلاصه ای در مورد بیماری:

این بیماری یک بیماری ویروسی است که مخصوص ماکیان بوده ودر بین آن ها شیوع دارد و البته گزارش شده است که سایر پرندگان مانند اردک ها و... و نیز حیوانات اهلی و خانگی مانند گربه ها و خوک ها نیز از آن مصون نمی مانند. این ویروس چنانچه به انسانی که خود ناقل ویروس آنفولانزای فصلی می باشد منتقل شود با ویروس موجود در بدن او ترکیب شده و بعد از یک جهش ژنتیکی، ویروس پیوند خورده ای را تولید می نماید که قابلیت شیوع بین انسان ها را دارا می باشد. این ویروس بسیار خطرناک توصیف شده به طوری که بنا بر تحقیقات به عمل آمده از سال 2003 هشتاد درصد(80%) کسانی به آن مبتلا شده اند، جان باخته اند و به گفته مسولان پزشکی کشور این بیماری از حیث خطرناک بودن در راس هرم بیماری های مشترک انسان دام از قبیل تب كریمه كنگو، سارس، بروسلوز، سل و هاری قرار دارد و تقریبا هیچ فردی در مقابل آن مصونیت ندارد.

 

علایم بیماری:

این بیماری ابتدا با يك تب خفيف، سردرد و درد مفاصل آغاز می‌شود. تب بيمار ممكن است به مدت يك روز فروكش كند. بيمار به سختی تنفس می‌كند و به تدريج سرفه‌ها آغاز می‌شود. همزمان با كم رسيدن اكسيژن به مغز در اثر اشكال در تنفس حالت كما و مرگ به همراه خواهد داشت. از آنجا كه علائم آنفولانزای مرغی بسيار مشابه آنفولانزای معمولی است، خطر آن اينست كه ممكنست پزشكان نتوانند تفاوت آنها را تشخيص دهند. اما در صورتی كه اين بيماری ظرف 48 ساعت تشخيص داده شود و بيمار تحت درمان خاص بيماری مانند مصرف داروی ضد ويروسی Tamiflu قرار گيرد، بيمار معمولا بهبودی كامل بدست می‌آورد. برای این بیماری هنوز واکسن مطمئنی ساخته نشده است.

 

توصیه های ایمنی

تا آنجایی که من دستگیرم شد، در اکثر موارد انتقال بیماری از طریق تماس پوستی یا تنفسی با مدفوع و یا اعما احشای پرنده آلوده صورت می گیرد. لذا برای جلوگیری از انتقال، راهکارهای زیر پیشنهاد می شود:

 

-          در صورتی که پرنده شکار شده دارای هر گونه علایم بیماری( سیاه بودن غیر عادی ساق پاها، خونریزی های غیر عادی و ...) بود، از مصرف آن خودداری شود وبا در نظر گرفتن موارد ایمنی و رعایت بهداشت آب و خاک سریعا معدوم گردد.

-          پرکندن و شکم کردن پرنده شکار حتما در محیط خارج از خانه و با استفاده از دستکش های یکبار مصرف صورت گردد و دقت گردد که پوست و گوشت حیوان به هیچ وجه با مدفوع و یا اعما احشا، آلوده نگردد و در نهایت دستکش های مستعمل به همراه اعما احشای خارج شده، با در نظر گرفتن موارد ایمنی و رعایت بهداشت آب و خاک سریعا معدوم گردد.

-          بعد از طی کردن مرحله بالا، در صورت آلوده شدن گوشت یا پوست که بعضی اوقات به سبب محل اصابت ساچمه ها اجتناب ناپذیر است، در همان محل شکارگاه یک شست و شوی اولیه انجام شود و هر پرنده در یک کیسه پلاستیکی مجزا و در بسته و بدون هر گونه تماس با اتومبیل و یا لباسهای افراد به خانه برده شود.

-          در خانه با استفاده از دستکش یکبار مصرف به خوبی شسته شود و بعد از این کار محل شستشو حتما ضدعفونی شود.

-          این ویروس برای کشته شدن باید حداقل 30 دقیقه در دمای بالای 70 درجه سانتی گراد قرار گیرد. بنابراین اکیدا توصیه می شود که گوشت حتما به صورت پخته شده و نه کبابی یا سرخ شده مصرف گردد.

 

تذکر 1: گرچه که راه ورود این بیماری از طریق پرندگان مهاجر است ولی در نقاط آلوده شده پرندگان اهلی و نیز پرندگان بومی وحشی مانند کبک و ... از آن مصون نیستند.

تذکر 2: اگر شرایطی پیش آمد که ورود بیماری و همه گیری آن کاملا محرز شد، به سبب خطر بالقوه ای که در آماده سازی و مصرف گوشت این پرندگان وجود دارد بهتر است که کلا از شکار این پرنده ها برای این فصل خودداری شود.

 تذکر 3: به نظر من خیلی مناسب می آید که سازمان حفاظت محیط زیست در کنار صدور پروانه های شکار با             چاپ برگه های هشدار و الصاق آنها به پروانه صادر شده، شکارچیان را از خطرات و راه های پیشگیری از این بیماری مطلع کند.

 

 

منابع:

http://www.nedayesalamat.com/modules.php?name=News&file=article&sid=22

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=220247

http://biology82.blogsky.com/?PostId=129

http://asp.irteb.com/news/completenews.aspx?id=5256

 

 

امیدوارم که مطلب برای همه عزیزان مفید و قابل استفاده بوده باشد و دوباره تاکید می کنم که در صورت داشتن نظرات اصلاحی یا تکمیلی حتما آن ها را در قسمت نظرخواهی درج کنید تا همه از آن ها استفاده کنیم. و در پایان آرزو می کنم که همگی فصل شکار خوب و سالمی را پیش روی داشته باشید...:) 


جمعه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٤

شاهین



 

گویا سرود کوهستان در خانه جدیدش ماندگار شد!!!


جمعه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٤

شاهین



پدرها و پسرها... (يادداشتی برای دل خودم)

-          بریم، من هم میام!

-           آخه با این پا مگه می تونی؟

-          یه کاریش می کنم، می شینم تو ماشین، تو برو بالا

-          نمی دونم، میل خودت...

 

تازه سه چهار روز بود که یه کمی پام بهتر شده بود و ورمش کم شده بود و می تونستم بدون درد یه کمی خمش کنم، حس کردم خوشحال می شه اگه باهاش باشم و در عین حال می دونستم اگه باهاش نرم خودش تنها نمی ره- از بعد قضیه اون سکته دست به عصا تر بیابون می ره- خودم هم بد جوری هوای بیابون کرده بودم. گفتم می رم، فوقش اینه که همون دور و ور ماشین می چرخم یه چندتا عکس می گیرم، اونم میره 2-3 ساعت، یه چرخی می زنه و بر می گردیم. 

اونجا که رسیدیم و صبحانه رو که خوردیم، اون رفت و من موندم. جلوم یه عالمه راه بود برا رفتن و من بودم یه پایی که از زانو خم نمی شد... عمق فاجعه رو اونجایی حس کردم که یه تپه خاکی کوچیک رو رفتم پایین و موقع بالا اومدن پام رو شن ها سر خورد و برای اینکه خودم رو کنترل کنم مجبور شدم زانوم رو خم کنم و اون درد و سوزش وحشتناک که پیچید توش و نفسم رو بند اورد و مجبورم کرد که یه 2-3 دقیقه ای همونجا روی یه سنگ خیس بشینم...

.

.

خلاصه اونروز بعد از اون اتفاق رفتم توی ماشین نشستم و حتی اونجور که دوست داشتم عکس ننداختم. هوا هم خراب بود و بعضی وقتا بدجوری تاریک می شد و من حسابی هم دلم گرفته بود و هم حوصله ام سر رفته بود. خلاصه زد به سرم که همین مسیر صاف جاده رو تا یه جایی برم و برگردم و لنگ لنگ زنون راه افتادم. حدود 700- 800 متر که از ماشین دور شدم یه جای بازی نشستم و با دوربین کشی خودم رو سرگرم کردم که دیدم هوا بدجوری داره می بنده و اون ابر سیاه کاملا نزدیک شده و شروع کرده به رعد و برق زدن و یهو بارون گرفت و بعدش تگرگ شد و تا خودم رو لنگ لنگون به ماشین برسونم زمین رو سفید کرده بود.

رفتم توی ماشین، یه کم جلو عقبش کردم که از یه طرف بارون و تگرگ نیاد توش که بتونم پنجره رو باز نگه دارم و بعدش همونجا پیک نیکی رو روشن کردم و کتری گذاشتم روش برای چای. می دونستم هر جا باشه تا نیم ساعت یه ساعت دیگه احتمالا خیس و خسته خودش رو می رسونه و چی بهتر از یه لیوان چای داغ ...

زودتر از اونی که فکر می کردم برگشت و همونطور که حدس زده بودم و البته با یه خراش روی پیشونیش و ناراحت و آبچکون. زیر یه بوته زرشک دنبال یه کبک زخمی گشته بود و هم دست و بالش زخمی شده بود و هم پیشونیش و آخرش هم گیرش نیورده بود. غیر از اون دوتا دیگه زده بود که اورده بودشون که یکیشون از اون بزرگاش بود... می لرزید و تعریف می کرد، یه ژاکت خشک بهش دادم و بخاری ماشین رو براش روشن کردم، لیوان رو دادم دستش و دیدم داره خیلی خودش رو می خوره، موضوع حرف رو عوض کردم.

خلاصه چای خورد و گفت بریم، دیگه توی این گل نمی شه راه رفت، لباس هام هم که خیس خیس شده می ترسم سرما بخورم!- توی لحنش ناراحتی رو می شد خوند- من هم از خدا خواسته راه افتادم، دیگه تحمل نداشتم که بخوام چند ساعت دیگه با این هوای بد توی ماشین حبس بکشم، کبک ها رو هم که دیدم کلی دپرس شدم، به خصوص واسه اون که گم شده بود، حالا نه فقط به خاطر خودش، بیشتر از این ناراحت بودم که حیوون با درد باید سر کنه تا بمیره یا خوراک روباهی، شغالی چیزی بشه... اون هم از همین ناراحت بود.

راه افتادیم و سر گردنه که رسیدیم از دور توی جاده یه چیزیایی دیدم. اما بارون اجازه دید واضح نمی داد. شک کردم به کبک، ولی اونجا هیچوقت سابقه نداشت. بیدارش کردم، گفتم ببین، فکر کنم که کبکن!

بخار روی شیشه رو پاک کرد و گفت: آره، خودشونن، بغل جاده رو گرفتن دارن می رن بالا... گفتم عجیبه... اینجا سابقه نداشته، حتما به خاطر همین بارون و تگرگ یه جایی پناه اوردن و از صدای ماشین ترسیدن... خلاصه گاز ماشین و گرفتم و 1-2 دقیقه بعد همونجا بودم و همون وسط جاده از ماشین پریدم پایین و تا اومد بگه که پات و ... کمر تفنگ رو چسبیده بودم و داشتم تپه خاکی کنار جاده رو بالا می رفتم. نزدیک یال که رسیدم. یه کم وایستادم که نفسم سر جاش بیاد و دردی که توی پام پیچیده بود کم بشه، پشت سرم رو که نگاه کردم، دیدم که ماشین رو زده کنار جاده و توی اون بارون بیرون از ماشین وایستاده و داره نگران نگاه می کنه. روم رو برگردوندم و آخرین گام رو برداشتم و رفتم روی سر یال، تفنگ رو به شونه اوردم و ضامن رو آزاد کردم... اما هیچ خبری نبود... انگار آب شده بودن رفته بودن تو زمین، اول فکر کردم که پریدن، بعد فکر کردم که توی این بارون بعیده که پریده باشن. یه کم به راست رفتم که هیچ خبری نبود... تفنگ رو پایین اوردم و اینبار رو یه  تخته سنگ نواری شکل  به چپ رفتم که یهو از فاصله 70- 80 متری روبروم 2 تا پریدن و سریع دور شدن... می دونستم تو این جور موقع ها که کبکا این جوری خف می کنن، معمولا کبکایی که دورتر هستن زودتر می پرن، فکر کنم به خاطر حاشیه امنیتی هست که حس می کنن... حدس می زدم که جلوی پام باید پر کبک باشه... یه قدم جلوتر رفتم و اونوقت بود که دیدم از همه طرفم دارن می پرن... 2تا از چپ.. 3تا از راست... از روبروم... جوری که برای تیر اول هول شدم و خیلی بد زدم... اما تیر دوم رو نه، یه هدف گیری عالی، قبل از چکوندن می دونستم میوفته و همون هم شد... معلق شدنش رو دیدم، اما محل افتادنش رو نه، یه سنگ سبز رو که پشتش افتاده بود رو نشون کردم و با کمک تفنگ از سینه سنگی تپه پایین رفتم و همش خدا خدا می کردم که افتاده باشه... چون نه فشنگ دیگه ای داشتم و نه می تونستم دنبالش کنم. به سنگ که رسیدم و دورش زدم و با یه کم گشتن پیداش کردم، به پشت افتاده بود و سفیدی شکمش به بالا بود. برش داشتم، سرد بود و نمناک. از مسیر ساده تری از پایینتر برگشتم که دیدم هنوز داره به جایی که من پناه شدم نگاه می کنه... یه سوت براش زدم و دستی تکون دادم و کبک رو نشونش دادم... نمی دونم اون لبخند زد، یا خنده خودم بود که توی صورت اون دیدم. به هر حال خوب بود، خیلی هم خوب، هم کبکه هم اون خنده... هر دوتاش! دستم رو که خونی شده بود گرفتم زیر بارون و بعد مالیدمش به یه سنگ صاف سفید و بعد دیدم که بارون چطور سطح سنگ رو شست... اول رقیقش کرد و بعد یهو محو شد، مثل یه قطره رنگ که بیفته توی یه لیوان بزرگ آب. انگار برای یه لحظه یادم رفته بود که چقدر پام داره می سوزه...

.

.

.

خیلی وقتا با هم اختلاف داریم، بعضی جاها کاملا متفاوت فکر می کنیم. گاهی قهر می کنیم و روزها با هم حرف نمی زنیم... اما حس می کنم که روزهای بیابون رفتن و شکار دوتاییمون سعی می کنیم آدم های متفاوتی باشیم، یه جور قرار داد نانوشته... البته نه اینکه به معنی کلمه بخوایم سعی خاصی کنیم... خود به خود اینجوری میشه، اگر هم اختلافی پیش بیاد سر همین قضیه شکار هست نه چیز دیگه که اینا هم، توی این سالها که من موقع ماشه چکوندن یه کم بیشتر فکر می کنم، خیلی کمتر شده. واسه همین حس می کنم روزهای شکار معمولا روزهای باشکوهی توی ارتباط ما می شن... یه بار هم گفته بودم: برای من شکار خیلی چیزها رو معنی می کنه که خشن ترین قسمتش شاید همون ماشه چکوندن و بدترین قسمتش کشتنش باشه؛ چیزیای که شکار بدون اونا دیگه معنی نداره...


چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤

شاهین



کی بود در زمانه وفا، جام می بيار...


 

عجیب شهر بی هویتی است؛ حتی گربه هایش هم موش های بزرگی بیش نیستند...


یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤

شاهین



من مامور قانون هستم و دختر يك شكارچي!!!

محمد رضا محمدي :

چه كسي خبر دارد كه در گوشه اي از شهر كرمان دختر 28 ساله اي زندگي مي كند كه مثل يك مرد اسلحه به دست مي گيرد و به همراه محيط بانان مرد به تعقيب شكارچيان غير قانوني مي پردازد؟ شايد شبيه فيلم و سريال هاي خارجي كه هميشه در راس يك عمليات نجات يا امداد، يك زن به دل خطر مي رود تا همه باور كنند كه حتي يك زن هم مي تواند پاسبان يا محافظ باشد. مرجان شاكري، كارشناس محيط طبيعي سازمان حفاظت محيط زيست است، اما به دليل كمبود نيروي انساني، بعضي اوقات به همراه محيط بانان، كارهاي كاملا مردانه را انجام مي دهد. شاكري، دختر سرسختي است. ماه ها پرسه زدن در جنگل، كوه و بيابان از او انسان خدشه ناپذيري ساخته است. او اداره و پشت ميز نشيني را دوست ندارد، بيشتر به دنبال توقيف شكار و شكارچيان است.
يادش مي آيد كه يك روز در راه كوه، زنگ تلفن همراه او به صدا درمي آيد. صداي يكي از محيط بان هاست كه بي وقفه مي گويد: خانم شاكري خودتان را زود برسانيد. ما در جاده دره برماهان هستيم، متخلف گرفته ايم و يكي از آنها خانم است. روي گوشت ها نشسته و خودش را به غش زده . ساعت حدود 11 شب است، او خودش را با موتور برادرش به محل مي رساند. شكارچي متخلف ازپولدار هاي كرمان است؛ همراه با يك تفنگ برنو. يك بلد محلي و مادرش هم همراه شكارچي  هستند. آنها 6 روز را در منطقه چرخيده بودند، البته ماموران گارد ردشان را داشتند تا اينكه بالاخره وقتي شكارچي قصد خروج از منطقه به وسيله آژانس (!) را داشته، توسط ماموران دستگير مي شود. بعد از دستگيري، مادر بلد محلي كه اتفاقا پيرزن سنگيني هم بوده، روي صندلي جلو كه گوشت شكارها زير همان صندلي جاسازي شده، مي نشيند و داد و فرياد راه مي اندازد. اطرافيانش هم سعي داشتند وانمود كنند كه پيرزن در حال سكته است. آنها مدعي بودند كه پيرزن حالش بد شده و دارند او را به بيمارستان مي برند. خلاصه اينكه بالاخره با هزار مكافات پيرزن از روي صندلي پياده مي شود و سه لاشه ميش و يك لاشه قوچ سه ساله از زير صندلي بيرون كشيده مي شود.
تفنگ جناب پولدار ضبط مي شود و پرونده شكارچي متخلف بعد از پرداخت يك ميليون و 120 هزار تومان بابت ضرر و زيان به سازمان حفاظت محيط زيست، به مراجع قضايي تحويل مي شود كه البته كمك ها و نقش بسيار موثر قاضي سالاري را در اين بين نبايد ناديده گرفت.
مرجان شاكري مي گويد: بعد از اين ماجرا شنيدم رئيسم وقتي شرح ماوقع را شنيده بود گفته بود: واقعا شاكري خودش را رساند، عجب جانوريه!
شغل واقعي اش كارشناس محيط طبيعي سازمان حفاظت محيط زيست است، اما خودش معتقد است نقش آچار فرانسه را بازي مي كند، او مي گويد: وقتي وارد محيط زيست مي شوي، اولين چيزي كه بايد آويزه گوشت كني اين است كه رده و راسته و سمت و منصب و اينجور چيزها را كنار بگذاري. قرار بوده به عنوان كارشناس محيط طبيعي كار كنم، ولي به خاطر كمبود نيروي انساني، بخصوص در بخش اجرايي با گارد اجرايي سازمان يعني همان محيط بان ها هم همكاري مي كنم.
او متخلف هم مي گيرد. حتي شكارچي هاي مسلح را؛ البته تخلفاتي كه به محيط زيست مربوط مي شود به طور كلي دو دسته است؛ تخلفات مربوط به محيط انساني و تخلفات مربوط به محيط طبيعي. تخلفات بخش انساني، معمولا شامل آلاينده هايي است كه از طرف صنايع وارد آب و هوا و خاك مي شود و تخلفات محيط طبيعي كه معمولا قطع درختان و شكارهاي غيرمجاز را در برمي گيرد.
در بخش انساني كه در بعضي مواقع سرانجام اخطارها به پلمپ واحدهاي آلاينده مي انجامد، معمولا جار و جنجال زياد است؛ مثلا پلمپ يك كارخانه
قير سفت كني كار هر كسي نيست، ولي خانم مهندس شاكري حتي براي پلمپ ها، خودش وارد عمل مي شود. او مي گويد: گاهي اگر خودم نروم، نتيجه نمي گيرم، البته اين كار خطرات خودش را هم دارد. تهديدم مي كنند و برايم پيغام مي فرستند كه به فلاني بگوييد پايش را از كفش ما بيرون بكشد يا اينكه چنين و چنان مي كنيم؛ مثلا بارها گفته اند بالاخره مي اندازيمت پشت ميله هاي زندان. البته همه اش در حد حرف است. من مامور قانون هستم و دختر يك شكارچي .
اما او در كارش بيش از اينها دقيق است و معمولا تا جايي كه امكان دارد سعي در كمك به ارباب رجوع دارد. حتي در بعضي طرح ها هم كه مجبور به مخالفت با طرح مشكل دار هستند، چنان با آرامش و ملايمت درصدد متقاعد كردن صاحب صنعت برمي آيد كه شاكي ها در آخر با ابراز تشكر از اتاق بيرون مي روند و از طرف ديگر بسيار پيگير و دقيق است. او درباره يكي از مراكز صنعتي كه بالاخره با هزار بدبختي و بگير و ببند مجاب به نصب فيلتر روي سيستم فاضلابش شده، اما به دليل مصرف بالاي برق معمولا از فيلتر استفاده نمي كنند، مي گويد: بعضي وقت ها پيش مي آيد كه روزي سه بار به مركز سر مي زنم و بسط مي نشينم تا فيلتر را به كار بيندازند. به ماموران هم تاكيد كرده ام كه هر وقت از اين منطقه رد شدند، سري هم به اين واحد بزنند و در اين خصوص تذكر بدهند .
او معمولا در گشت هاي روزانه، بخصوص آخر هفته، محيط بان ها را همراهي مي كند و در برخورد با متخلف وارد عمل شده و حتي كار بازجويي را نيز انجام مي دهد. البته به دليل محدوديت هاي سازماني، اجازه حمل سلاح و موتورسواري را ندارد، اما اگر پيش بيايد، موتورسواري هم مي كند. اما تا حالا فقط چندين بار با پاي پياده در كوه متخلفان را تعقيب كرده است. او پا به پاي محيط بان هاي مرد در كوه مي دود. حتي گاهي جلوتر از آنها. البته او هم مصون ازچون و چراهاي برخي قوانين اجتماعي دست و پا گير نيست، اما او هيچ اهميتي به اين حرف و حديث ها نمي دهد و به همين دليل، بسياري از سدها را شكسته است.
۲۸ ساله است و يك سال و 6 ماه است كه عملا مشغول به كار محيط باني است. البته به قول طبيعت گردان و طبيعت دوستان، بچه بيابان است. پدرش شكارچي بوده و مادرش شاعر است. او مي گويد:  پدرم شكارچي بود و عاشق طبيعت. همه مي گويند پدرش شكارچي بوده و خودش شده محيط بان، ولي به نظر من اين دو هيچ تناقضي با هم ندارند؛ هر دو عاشق طبيعتند و برخوردشان با يكديگر به دليل موازي بودن علاقه هايشان است .
نظارت و كنترل محيط بان ها كه معمولا افراد محلي و مغروري هستند، اصلا كار راحتي نيست؛ بخصوص اگر آن مسئول زن باشد، قطعا مشكلاتش چند برابر است. اما شاكري به روش خودش اين مسئله را نيز حل كرده است، او مي گويد:  ما عملا هيچ رده بندي در سازمان نداريم. همه محيط بان ها مثل برادرهاي من هستند و ما كاملا روابطي دوستانه داريم و رئيس و مرئوس بين ما هيچ معنايي ندارد. وقتي من از آنها مي خواهم كه كاري را انجام بدهند، دستور نيست؛ يك خواهش دوستانه است. البته خب، اوايل كار يك مقدار سخت بود، بخصوص براي محيط بان ها، حتي براي آنها هم جا نيفتاده بود كه من در منطقه بگردم و پروانه شكار و صيد صيادان و جواز اسلحه شكارچيان را چك كنم، چه برسد براي مردم عادي، بخصوص خود صيادان و شكارچي ها كه حتي به ماموران مرد هم جواب درست و حسابي نمي دهند .
او به دليل وسعت زياد منطقه و كمبود نيروي اجرايي در فصل شكار و صيد، تمام آخر هفته ها را به گشتزني در منطقه و سركشي و نظارت بر روند كار صيادان و شكارچيان مي گذارند.
شاكري بچه كرمان است و كرمان را دوست داشتني ترين جاي دنيا مي داند و مي گويد:  كرمان دل عالم است و ما اهل دليم . او از بزرگترين خواسته اش مي گويد: خيلي دوست دارم كه بالاخره يك روز محدوديت هايي كه دست و پاي ما خانم ها را به خاطر جنسيت مان بسته است، از بين برود. خيلي از استعدادهاي خانم ها فقط به خاطر اين محدوديت ها سرخورده شده و از بين مي روند .
اما اينكه اصلا چطور شد كه او وارد وادي طبيعت شد و به جمع حافظان طبيعت پيوست را بهتر است از زبان شيرين خودش بشنويد.
وقتي رشته محيط زيست قبول شدم، راستش نه تنها خوشحال نشدم، بلكه خيلي هم ناراحت شدم، چون دوست داشتم گياه پزشكي بخوانم. اتفاقا سال اول، گياه پزشكي شيراز هم قبول شدم، ولي خانواده ام طبق تمام سناريوها، دوست داشتند من يا دندانپزشك شوم يا داروساز و من هيچ كدام از اينها را قبول نشدم و سال دوم، تنها رشته اي كه قبول شدم، مهندسي منابع طبيعي، گرايش محيط زيست بود؛ آن هم دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران شمال. برايم خيلي سخت بود، هم دوري از خانواده ام كه در كرمان بودند و هم بي علاقگي ام به اين رشته. البته همين رشته را هم به زور قبول شدم، چون نفر آخر ذخيره هاي سال 75 بودم،  يعني اگر يك رتبه بيشتر بودم، بايد مي رفتم خدمت. 4 ترم را با بدبختي درس خواندم و طي اين 4 ترم دو ترم مشروط شدم. به همين دليل بعد از انتخاب واحد ترم 5، تصميم به انصراف گرفتم؛ دوست داشتم به شهرم برگردم. در گير و دار انصراف بودم كه يك روز دوشنبه كه اتفاقا درس بيولوژي حيوانات شكاري هم داشتم، نمي دانم چرا، ولي در راهرو قدم مي زدم كه سرم كج شد و وارد كلاس شدم. صحبت هاي استادم هوشنگ ضيايي، درباره حيات وحش برايم خيلي جالب بود. طرز صحبت كردنش خيلي به نظرم گرم و نزديك مي آمد. صحبت از پرنده اي به نام جيرفتي شد و من اسم محلي پرنده را گفتم و استادم پرسيد از كجا مي دانم و خلاصه اينكه با مهندس ضيايي همشهري درآمديم. بعد از كلاس، كلي صحبت كرديم و همانجا من تصميم به ادامه تحصيل گرفتم و حتي همان روز موضوع پايان نامه ام را هم انتخاب كردم و همانجا من آلوده محيط زيست شدم و تازه فهميدم چه خبر است و ديگر - بكوب - شروع به درس خواندن كردم، حتي ترم هاي تابستان. به قول مهندس ضيايي "خولوشو* كرموني " بالاخره آدم شد و با همه بچه هاي ورودي 75 فارغ التحصيل شدم .

 

 

 

*در گویش کرمانی خولوش به آدم گیج، سر به هوا و ... گفته می شود.


جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤

شاهین



تقدير و تشکر:)

www.photosig.com 

خب این هم از تولد بازی:)) تشکر می کنم از همه دوستانی که وقت گذاشتن و کلامی برای من نوشتن، چه اونایی که کامنت گذاشتن و چه اونهایی که ایمیل زدن.(جای این آقا هم خیلی خالی بود!) بی تعارف بگم: بعضیاش واقعا به دلم نشست و خیلی برام روحیه بخش بود و خوندنشون لذت بخش. اما راستش کنار همه اینها دلم یه چندتا نقد و تحلیل جوندار می خواست، نقدها و تحلیل هایی که می تونست هم شکلی باشه و هم محتوایی و می تونستن برام افق های جدیدی رو باز کنن و توی کار راهگشا باشه. که خب، کسی برام ننوشت و با این حساب باید (تقریبا مثل همیشه) خودم دنبالش باشم و این کار، کار سختیه چون آدم باید کاناپه راحتی رو که روش لم داده رو ول کنه و مثل مگس بچسبه به سقف و گردنش رو 180 درجه بچرخونه و از بالا به  نقش و نگاری که از نشستنش روی کاناپه پدید اومده نگاه کنه و تحلیلش کنه! (حالا به من حق می دین یا نه؟ )

خلاصه به قول ملاها.. این باب انتقاد همیشه مفتوحه و باور کنید که خوشحال می شم، چون اعتقاد دارم که لازمه انتقاد جوندار و منطقی دقیق شدن روی مطلب هست و هیچ چیز برام لذت بخش تر از این نیست که بیبینم یه چیزی که نوشتم به دقت خونده شده! *

 

بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را               که موج می زندش آب نوش بر سر نیش

 

برای همه روزگار خوش و خوبی آرزو دارم:)

 

 

*حالا در آینده یکی از دستاورد های مهمی که از خوندن یه نقد خوب در مورد کارم به دست اوردم رو براتون می گم!


جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤

شاهین



اتوبوسی به نام "در کوه" ...

به یاد آهوانم افتادم. در ژوبی آهو پرورش می دادم. ما همه آنجا آهو پرورش می دادیم. آنها را در حصار های توری و در هوای آزاد نگه می داشتیم. زیرا آهو به نسیم زنده است که برایش به منزله آب جاری هست و هیچ حیوانی به ظرافت آهو نیست. آهو چون در خردسالی به دام افتد در اسارت زنده می ماند و از دست انسان علف می خورد. نوازش ما را می پذیرد و پوزه نمناک خود را در گودی کف دست ما فرو می برد. می پنداریم اهلیشان کردیم و از غم نامعلومی که چراغ عمرشان را بی صدا خاموش می کند و مرگشان را چنین رقت بار می سازد پناهشان داده ایم... اما روزی می رسد که می بینید که شاخ های کوچک خود را به تور حصار می فشارند. نیرویی همچون مغناطیس آنها را می رباید. نمی دانند که از ما می گریزند. می آیند و شیری را که برایشان برده ایم می نوشند. همچنان به نوازش های ما تسلیم می شوند و پوزه خود را با مهر بیشتری در کف دست ما فرو می برند... اما همینکه رهایشان می کنیم می بینیم که پس از جست و خیزی به ظاهر شادمانه به کنار دیوار سیمی باز می گردند و اگر دخالت نکنیم همانجا می مانند و حتی در صدد نبرد با مانع بر نمی آیند و فقط با گردنی آویخته شاخ های کوچک خود را آنقدر به آن می فشارند تا بمیرند. آیا این به سبب فرا رسیدن موسم جفت یابی است یا نیاز جست زدن تا واپسین نفس تا دوردستِ دشت؟ آنها خود نمی دانند. وقتی آنها را برای ما گرفتند هنوز چشمشان باز نشده بود. آنها نه از آزادی در ریگزار چیزی می دانند و نه از بوی جفت. ولی ما داناتر از آنهاییم. ما خوب می دانیم که آنها چه می جویند. آنها در پی بیکرانی ِ دشتند که موجب کمال آنهاست. آنها می خواهند آهو باشند و آهوانه به رقص آیند. می خواهند چون تیر از کمان رها شوند و خط راست شتابشان را در دامن دشت با جهش های بلند شکسته کنند، چنانچه گویی جای به جای، آتش از سینه شنزار فواره می زند. اگر حقیقت غزالان چشیدن شرنگ ترس باشد که آنها را با تلاشی مافوق توانشان وا می دارد و قدرت بلندترین جستن ها را به آنها می بخشد، خطر شغالان کجا در حساب می آید؟ اگر حقیقت غزالان آن باشد که با یک ضربت چنگال شیر با شکمی درنده در آفتاب افتند؛ درندگی شیر کجا وزنی دارد؟ به آنها می نگرید و فکر می کنید که درد فراق به سراغشان آمده است. درد فراق میل چیزی است که مجهول است... موضوع میل هست اما تعبیری برای آن نیست.

.

و ما چه کم داریم؟

 از زمین انسان ها نوشته:  آنتوان دوسنت اگزوپری

 

 Damavand, by Ali Ameri

 

دو سال گذشت، دو سال از زمان اولین کلامی که در اینجا نقش بست: "درش می نویسم از کوه و از شکار که این خود بهانه ایست برای در کوه بودن و لاغیر..."  دو سال نوشتن که برای من نقش همان شاخ فشار دادن آهو ها به حصار را داشت. نوشتن برای دمی با خود بودن و زندگی در دنیایی مجازی در حسرت حقیقت دور از دسترس آن سوی حصار... گرچه که گاهی همین هم از روزمرگی ها و ناشادی های زندگیم فارغ نبود... اما سعیم همیشه بر آن بود که آنی باشد که بر سر درش نوشتم. شهر تا همیشه تفریح من، جزیره ای که همیشه دوست داشتم داشته باشمش؛ همانی که تام سایر  وسط می سی سی پی داشت...

اما از نگاهی دیگر، دو سال است که راننده اتوبوسی به نام در کوه هستم و مانند تمام راننده اتوبوس ها تعامل با مسافرانم بخشی از زندگی ام را تشکیل داده است. اما، مسافرانم... راستش همه جورش را داشته و دارم؛ آنهایی که یکی دو منزل بیشتر با من نیامدند و آنهایی که هنوز سوارند و آنهایی که تازه یکی دو منزل است که سوار شده اند. آنهایی که روی صندلی پشت راننده می نشستند و با هم حرف می زدیم و آنهایی که ترجیح می دادند روی صندلی ای آن دورها بیشتر نظاره گری خاموش باشند. کسانی که وقتی تصادف می کردم یا ماشین خراب می شد با من پایین می آمدند و آنهایی که فقط مسافر بودند و ساعت هاشان را نگاه می کردند. خوش اخلاق ها و بد اخلاق ها، از اون پادشاه و آقا سرخ مو ِ شیکم گندهِ گرفته تا شازده کوچولوهایی که فقط از من می خواستن یه بره براشون بکشم. کسانی که می گفتند تند رفتی، کند رفتی، سبقت بدی گرفتی یا خوب رفتی و کسانی که هیچ نمی گفتند. آنهایی که تا کنون فقط در آینه دیدمشان و آنهایی که گاه با هم در منزلگاهی؛ لب نهری و زیر سایه کهن چناری به کناری زده ایم و دور از هیاهوی جاده و ماشین، جامی با هم سرکشیدیم و گلویی تازه کردیم... آنهایی که خیلی دوستشان دارم و آنهایی که کمتر. همه و همه مسافرانم که  صرف بودن و چگونه بودنشان برای راننده اتوبوسی چون من انگیزه راندن و رفتن بود و هست. از همه شان و از همه تان سپاسگزارم که هر کدامتان درس هایی به من آموختید و بودن با شما تجربه ارزشمند برای من بود...

اما در مورد نظر خواهی این مطلب، راستش فکر می کنم بنا بر مطالبی که تا کنون در اینجا نوشته شده و خیلی کمتر پیش آمده که صرفا در مورد خود اینجا باشد، این مطلب فرصت خوبی باشد که نظر و احساس شما را راجع به کلیت اینجا بدانم و احتمالا اگر انتقادی یا پیشنهادی... به هر صورت که راحت هستید: ایمیل، کامنت و...

برای همه آرزوی خوشی و خوبی دارم:)


یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٤

شاهین



سر اومد زمستون...

by ali ameri 

 یه نوار خوب دستم اومده، یه موسیقی عالی؛ "سر اومد زمستون..." ، "باد و توفان گر کند غوغا بر پا..." و چندتا سرود دیگه... بوی کوه می دن، بوی آزادی و آزادگی، بوی آدم های که از گذاشتن جونشون و عمرشون سر آرماناشون هیچ ابایی نداشتن. آدم هایی که یه زمان پاکیشون رو از آب چشمه ها وام می گرفتن و  نستوهیشون رو از کوه و بخشندگیشون رو از ابر، کسایی که به چیزی که می خوندن اعتقاد داشتن. آدم هایی که خیلی هاشون پاک مردن، خیلی هاشون موندن و الان به لجن کشیده شدن و بعضی هاشون هم موندن و همونطوری پیر شدن و از اون همه شر و شور فقط برقش  تو چشماشون مونده و افسوس خیلی چیزها توی دلشون و کوه. چندتا از همین آدمها بودن که واژه ای به نام "کوهنورد" رو برام تعریف کردن. تعریفی که هنوز که هنوزه خیلی برام قابل احترامه درست مثل خود آدمهاش.

 

 

آفتابکاران جنگل

 

سر اومد زمستون، شکفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

کوه ها لاله زارن، لاله ها بیدارن

توی کوه ها دارن گل گل گل، آفتابو می کارن

 

توی کوهستون، دلش بیداره

تفنگ و گل و گندم داره میاره

توی سینه اش جان جان جان

یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره

 

لبش خنده نور

دلش شعله شور

صداش چشمه و یادش، آهوی جنگل دور

 

راستش، نه سراینده اشو می شناسم و نه خواننده اشو. اما می دونم خیلی حنجره ها توی کوه ها و توی زندون ها فریادش کشیدن... تا سینه به سینه به ما رسید...

.

.

 چه حلاج ها رفته بر دارها... 


پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٤

شاهین




:)

بعضی از وسایل هستن که در نگاه اول خیلی ساده و بدیهی به نظر می رسن. اما وقتی در عمل باهاشون کار کردی تازه پی به کارایی و قابلیت هاشون می بریو که این قضیه نشان از صرف وقت و تجربه ای داره که در طول زمان افرادی صرف اجرای یک ایده جدید و بهبود اون کردن تا گذشته و گذشته تا تبدیل به چیزی شده که الان توی دست ماست و باهاش کار می کنیم و بهترین کارایی رو داره و چه قشنگ گفتن که "تجربه، انباشت خرد در طول زمان است..".

حالا نمونه اش همین تبرچه یا به قولی داسی هست که عکسش رو پایین می بینید و محصول کار یه استادکار مازندرانیه. راستش نمی دونم چند سال یا شاید چند قرن هست که همینطوری و با همین شکل ساخته می شه اما هر چی هست شکل فعلیش، تبدیل به وسیله چند منظوره ایده آل برای شاخه زنی، علف بری، راه باز کردن توی کوره راه های جنگلی و حتی دفاع شخصی شده است.

 

by Ali Ameri 

 

اما حالا داستان چیه که در مورد این نوشتم؟

راستش خیلی وقت ها توی طبیعت احتیاج داری که از شاخه درختان و یا درختچه ها چوب تهیه کنی حالا چه برای به عنوان هیزم برای سوخت و یا استفاده های دیگه مثل کومه ساختن. در این چور موارد به خصوص اگر شاخه تر و از یه حدی ضخیم تر باشه، نه کاردهای شکاری و نه تبرهای خشکه بر موجود، هیچکدوم نمی تونن کمک زیادی توی اینجور موارد به آدم بکنن و دقیقا کمبود یه همچین وسیله ای حس می شه و روی همین حساب، خیلی وقت بود که دنبالش بودم تا اینکه دیشب در کمال ناباوری یدونه اشو  از علیرضا کادو گرفتم!!! و کلی خوش به حالم شد:)) و امروزم هم یه مقداری وقت گذاشتم و یه کم اسپرتش کردم:)) و خلاصه همونی شد که سال ها دوست داشتم که داشته باشمش... عموعلی دستت درد نکنه!


شنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٤

شاهین



به قدر یک جرعه...

نيز 

   اين 

       سرود سپاسی ديگرست 

       سرود ستايشی ديگر: 

ستايش دستی که مضراب‌اش نوازشی‌ست

و هرتار جان مرا به سرودی تازه می‌نوازد.

و اين سخن چه قديمی‌ست!

 

 

 by Ali Ameri

 

 by Ali Ameri

 

 by Ali Ameri

 

 by Ali Ameri 

 

یک چیزی بین مه و بارون، کوره راهی جنگلی و انبوه درختان در هم فرورفته که چادر مه را بر سر خود کشیده اند. من هستم و یک دوربین و کفش های شهری که بر روی علفهای خیس سر می خورند؛ عجب حماقتی! دلم کفش هایم را می خواهد و یک چوب دست که هم پای من باشد و هم پایه ای برای دوربین... البته قرار هم نبود که اینقدر  بالا بروم؛ گفتم که یک ساعته می روم و بر می گردم، اما بیشتر از یکساعت گذشته و هنوز هم تب رفتن دارم، فقط تا آن درخت... درختی که بارها و بارها جایش عوض شد. نمی شود، این جور مسافرت ها این گرفتاری ها را هم دارد. باید برگردم... چند عکس می گیریم... با بزرگترین بزرگنمایی؛ نقش دلی که جا ماند و یک سوال: آن بالا، پشت آن درخت چه خبر بود،...؟

 

 by Ali Ameri

 

 

 

 by Ali Ameri

 

 

کلاردشت-28/5/1384


سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا