به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

تک گويی...

امروز زنگ زدم محیط زیست تهران که برای پروانه بپرسم که گفتن: اول شهریور دیگه قطعی هست و صادر می شه. بعدش هم اینکه: يک روز سه تا شکارچی با هم قرار می ذارن که برن شکار تمساح ...بعد از مدتی ۲ تاشون برمی گردن ولی هرچی منتظر می مونن می بيبنن اون يکی نمی ياد. اون دو تا هم نگران می شن می رن دنبالش...بعد از مدتی می بينن يارو يقه يه مارمولک رو گرفته و هی می گه: "بگو بابات کجاست، بگو بابات کجاست... :ی:ی

اینم می خواین باور کنین، می خواین نکنین، واسه دل خودم نوشتمش...  یه داستان نه چندان واقعی هست که اتفاق افتاده:

 

توی کومه باقرقره منتظر نشسته ام، گم گشته در انبوه شاخه های نمک گرفته درختان گز. لبانم شور شده است و تلخ، نمی دانم چرا؟ شاید بی هوا به دستان آغشته به نمکم کشیده شده اند. کومه خوبی نساخته ام، جایم راحت نیست؛ فقط در یک حالت است که می توانم  خوب تکیه بدهم و شاخه ای به تنم فرو نرود. حوصله ام سر رفته است، شاید بیش از هزار بار نوشته های روی تفنگ را خوانده ام و بر کنده کاری هایش دقیق شده ام یا بر اثر یک وسواس بازش کرده ام و درون لوله اش را نگاه کرده ام... پس چرا نمی آیند...؟ (می دانم که حداقل نیم ساعت دیگر نیز باید صبر کنم).

از جایی نشسته ام از پشت سر شاخه های گزها فقط آسمان آبی خالی را می بینم و رودخانه را که جایی در دور دست از انبوه گز بیرون آمده است و تپه های سرخرنگ که علفهای خشک شده بر سر یالهاشان در زیر نور خورشید صبحگاهی به رنگ طلا در آمده است و می درخشد و از دور صدای نه چندان خوش عوعو سگ و زنگ گله. می ترسم خلوتم را بشکنند...

کلاهم را از سر بر می دارم، زانو ها را به سینه جمع می کنم و حایل سرم. تفنگ را به شانه ام وا می دهم. چشمانم از کم خوابی شب قبل می سوزند؛ می بندمشان.... و دوباره باز می کنم. به زیر درخت و به انبوه شاخه هایش نگاه می کنم و اینبار جوری دیگر، سعی به شکستن آن دارم؛ در خیالم کوچک و کوچکتر می شوند و در نهایت در ذهنم به شکل کوچکی تبدیل می شود که در اثر تکرارش آن حجم بزرگ پدید آمده است؛ آیا ریشه هایش هم...؟

در بین شاخه ها نگاهم جلب عنکبوتی می شود که دام خود را پهن کرده و به انتظار صبحانه نشسته است. چقدر به هم شبیهیم، خوب می توان بفهممش... نمی دانم می فهمد یا نه ولی زیر لب می گویم: " می دانی رفیق، فکر نکنم که الان توی دنیا هیچ کسی هم اندازه تو بتواند مرا بفهمد..." و به گردش روزگار فکر می کنم که دو موجود از دو سنخ متفاوت را در زمان و مکانی مشترک با هدفی مشترک اما متفاوت در کنار هم قرار داده است... شوخی روزگار!!؟ عنکبوت تکانی به خودش می دهد.

نه، فکر نکنم... همیشه بوده است و فقط اینبار دیده ام، شاید به خاطر همین نیم ساعت وقت اضافه، راستی خوب است که آدم صبح ها نیم ساعت زودتر از خواب بیدار شود... می گویم: همقطار، جای خوبی برای زندگی داری، زندگی ساده ای، برای تو همه چیز همانی هست که باید باشد، تو هم همانطور که دوست داری زندگی می کنی، اما برای من شاید اگر شانس بیاورم هفته ای یکبار، گاهی هم که خیلی خوش شانس باشم 2-3 روز پشت سر هم.

پشتش را به من می کند و خودش را به گوشه تارش می کشد و در گوشه دنجی از آن خف می کند... انگار که اصلا برایش مهم نیست که من کنارش هستم و دارم با حرف می زنم.

از دستش لجم می گیرد. بند دوربین شکاریم را از دور گردن بیرون می آورم و برعکسش می کنم و با آن به عنکبوت نگاه می کنم... "رفیق، زشت تر از آن حرفهایی هستی که فکر می کردم... که می بینم یکی از پاهایش را به نشانه سکوت بر روی بینی اش می گذارد و می شنوم که می گوید:"هیس!!!" هاج و واج ماندم که این واقعیت دارد یا به نظرم رسیده که پشه ای را می بینم که مستقیم وارد دام عنکبوت می شود، دام چند تکان محکم می خورد ولی راه فراری نیست... لبخند موذیانه ای را بر لبانش می بینم، زیر لب می گویم:" ای بندپای حروم زاده ..." می بینمش که لبخند زنان بی هیچ عجله ای به سمت شکار هراسیده اش پیش می رود، در همین حال و هوا هستم که از گوشه سمت چپم صدای آشنای "چکور، چکور" ی می شنوم و لحظه ای دیگر در دید تفنگم دارمش، اما فاصله دور تر از آنی هست که بتوانم مطمئن شلیک کنم، بدرقه اش می کنم و تفنگ را دوباره به ضامن می کنم، می دانم که دیگر شروع شده است...

اینبار از سمت چپ و پشت سرم، به روی زانو بلند می شوم و نود درجه می چرخم، یک دسته 8-9 تایی هستند که با دیدن من به چپ و به بالا می کشند؛ شلیک می کنم و از آخر دسته حجم قهوه ای رنگی معلق می شود و با صدای خفه ای در پشت درخت گزی در سمت چپم به زمین می خورد. جایش را نشان می کنم...

مانده ام بروم به سراغش یا نه؟ ترس گم کردنش را دارم و ترس دیده شدن و دیگر تیر نزدن. ندای انسان حسابگر طماعی در وجودم می پرسد که فقط برای یک تیر 100 کیلومتر راه آمدی؟ 

نگاه پرسشگرم را به عنکبوت میاندازم، از چشمان سیاهش می خوانم که با تعجب می گوید:" مگر شکارت را نزده ای، چرا به دنبالش نمی روی...؟

 اگر بنشینم نه با او صادق بوده ام نه با خودم! به دو می روم به پشت درختی که نشانش کرده ام، ولی چیزی نیست. دسته ای از روبه رویم می آید ولی از دور بالا می کشد. باز به میان گزها می روم ولی  باز دلم طاقت نمی آورد. بلند می شوم، کمی جلوتر و اینبار با دقت بیشتر... چند پر کوچک پیدا می کنم و کمی جلوتر خودش را، در شکافی... انگار که هیچوقت جان نداشته است، سنگین است و لَخت، دستم که به میان پرهایش فرو می رود، گرمی بدنش را حس می کنم...

دسته ای دیگر از روی سرم رد می شود که با نگاه بدرقه شان می کنم. بگذار بگذرند... تا باز هم بهانه ای باشد... به خودم می گویم.

 به دنبال ساک شکارم که در زیر درخت گز است می روم. عنکبوت می خندد من هم می خندم ولبه کلاهم را به نشان احترام و خداحافظی پایین می کشم و او را با دنیای وحشی و زیبایش تنها می گذارم.

ساک شکارم دیگر بر روی شانه ام لق نمی خورد، احساس سنگینی دلچسبی  از آن می کنم و لبخندی بر روی لبانم حس می کنم، به عنکبوت فکر می کنم و به تارش که گه گداری سنگین می شود و آن لبخند موذیانه.

 

by Ali Ameri 

 

 سیگاری آتش می زنم...


چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤

شاهین



بارون، شهاب، ماهي، لار و کلونی!!!

راستش برنامه ریخته بودیم که جمعه شب بریم پای دماوند شهاب بارون رو ببینیم بعدش هم بریم دریاچه سد لار ماهیگیری. اما جمعه شب حدودای ساعت 11 که بعد از کلی با ر و بندیل بستن و کِرم گرفتن و ... از خونشون راه افتادیم که بریم دنبال محسن که بارون گرفت.....

آسمون سرخ و بارون یه نواخت که اصلا شبیه رگبار های دو سه دقیقه ای تابستونی که تا حالا دیده بودم، نبود و خلاصه در حالی که احتمالا همه از بارش این بارون لطیف و البته گل آلود تابستونی سر کیف اومده بودن، رفتن ما به سمت لار برای دیدن شهاب بارون و ماهیگیری فردا صبحش، تبدیل به کاری شده بود که خنده خودمون رو هم در اورده بود(جریان همون اتوبوس جهانگردی کارتن مورچه و مورچه خوار!) :))

ولی خب یه حسی داشتم که بهم می گفت فردا روز خوبی برای ماهیگیریه، حس آشنایی که بعضی از صبح های شکار هم سراغم میاد و باهاش آشنایی دارم...

خلاصه رفتیم محسن رو برداشتیم و به سمت پلور حرکت کردیم. مصطفی هم از روز قبل رودهن رفته بود و در ضمن پروانه های ماهیگیری رو هم گرفته بود که اون رو هم سر راه برداشتیم و همچنان زیر بارون شدید راه رو ادامه دادیم. به پلور که رسیدیم بارون تقریبا بند اومده بود و با مهدی رفتیم دم رودخونه و مقداری رُش (نوعی میگوی کوچک آب شیرین) جمع کردیم و با توجه به وضع هوا و  رفتیم به سمت سد لار و پاسگاه محیط بانی "دلی چای*". نکته جالب توجه انبوه ماشین هایی بود که پشت در پاسگاه صف بسته بودند و منتظر فرا رسیدن ساعت 6:00 و خرید پروانه ماهیگیری و ورود به منطقه بودن!

ساعت حدود 3:30 – 4:00 بود و هوا خیلی سرد بود و بارون بند اومده بود و هوا نیمه ابری شده بود، طوری که همه مجبور به پوشیدن کاپشن و بادگیر شدیم. یه شامی همونجا خوردیم و تا ساعت 6:00 که جاده ورودی منطقه رو باز می کردن باید منتظر می موندیم. مهدی و مصطفی رفتن توی ماشین و من و محسن هم برای اینکه یه کم گرم بشیم رفتیم پیاده روی و از شانس ما درست جهت جاده به سمت شمال شرقی و بود و فقط کافی بود آسمون رو نگاه کنی و از بین ابرایی که می رفتن و میومدن شهاب های ریز و درشت و ببینی و به هیجان بیای!

 

 by ali ameri

برآ...  ای خوشه خورشید...

 

حدودای ساعت 6:00 که ورود به منطقه آزاد می شد پشت در پاسگاه عین پیست مسابقات فرمول 1 شده بود همه ماشین ها رو روشن کرده بودن و مشغول گاز دادن بودن تا آنی که پروانه رو گرفتن، سریعا حرکت کنن و خلاصه غلغله ای بود...

 

 by ali ameri

انبوه ماشین هایی که منتظر ورود به منطقه بودن و نکته جالب این بود که بر خلاف تصور اکثر ماشین ها سواری های معمولی بودن و ماشین های 4WD کمتر دیده می شد!!!

 

ما چون پروانه رو از روز قبل گرفته بودیم جزو اولین ماشین هایی بودیم که وارد منطقه شدیم و رفتیم به سمت جایی که مهدی از قبل برای ماهیگیری در نظر گرفته بود و زود مستقر شدیم، منطقه بسیار زیبایی بود که فقط به علت بارندگی های زیاد، به شدت گلی شده بود و با در نظر گرفتن شیب تندی که داشت یه کمی برای رفت و آمد مشکل ایجاد می کرد که اون هم خودش کلی بساط خنده بود...

خلاصه چوب ها رو انداختیم توی آب و هنوز یه ربع نشده بود که یکی از چوب ها دوتا ماهی زد که شروع خوبی برای یه روز خوب ماهیگیری بود. تا ظهر تقریبا بد شانسی اوردیم، هم چند بار ماهی فراری دادیم هم اینکه دو سه بار نخ هامون پاره شد یا گورید تو هم که کلی باز کردنشون وقت گرفت و در همین قسمت باز کردن گره بود که مصطفی واقعا صبوری به خرج داد و یه نخ های به هم گوریده ای رو باز کرد که جدا دستش درد نکنه:)

 

by ali ameri 

منظره ای که از زیر سایبونمون می دیدیم، سایبونمون شبیه سیاه چادرهای عشایر شده بود و واقعا نشستن زیرش توی اون هوا بسیار لذت بخش بود:)

 

 

 by ali ameri

...

 

اما از ظهر به بعد اوضاع عوض شد و بهتر از صبح ماهی گرفتیم و تقریبا دیگه مجالی نمی داد که بتونیم یه ساعت بشینیم و یه نهاری بخوریم. البته ناگفته نماند که مراسم سرخپوستی شب قبل و استفاده از  یک جمله رمزی مخصوص یکی از ماهیگیران حرفه ای منطقه (م.الف:)) ) و استفاده مهدی از روشهای پرتابی اون هم بی تاثیر نبود!

 اما با این حال بالاخره حدود ساعت 5:00 بود که موفق شدیم نهار بخوریم. دیگه اونموقع دریاچه هم واقعا قشنگ شده بود و بازی ابر و آفتاب و نقشهای زیبایی که روی آب و آسمون میانداختن واقعا مناظر بدیعی رو می آفرید که از نگاه کردن بشون سیر نمی شدی. برنامه ادامه داشت تا حدود ساعت 7:45 که چوبها رو از توی آب جمع کردیم و نکته جالب اینجا بود که آخرین چوب رو هم با دو ماهی کشیدیم بیرون...

 

by ali ameri 

یکی از مناظری که وصفش رفت، اما راستش این عکس کوچیک کجا و اون وسعتی که ما دیدیم کجا...

 

 by ali ameri

این هم عکس ماهی ها، ثمره ی یک روز تلاش!

 

خلاصه جمع و جور کردیم و دیگه ما بودیم و یه عالمه راه برای برگشتن و روزی که برای ما هم ماهیگیریش خاطره شد و هم شهاب بارونش... راستش خیلی وقت بود که چهارتایی دور هم جمع نشده بودیم و فکر می کنم که این برنامه واقعا لازم بود تا کلونی بتونه یه بار دیگه قابلیت های خودش رو توی کار تیمی ثابت کنه:))

 

by ali ameri 

در پایان از همه بچه ها که با کمک هم تونستیم این روز خوب رو برای هم بیافرینیم تشکر می کنم به خصوص از مهدی که خیلی از زحمت ها به دوشش بود.

 

 

به مهدی، مصطفی و محسن:

 

می گم بچه ها همه چی هماهنگه، حالا دستامون بشوریم، چی بخوریم:))!!؟ 


یکشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٤

شاهین



چند خبر:

·          بارش شهاب برساووشی: جمعه شب و شنبه شب می تونید از دیدن شهاب بارون لذت ببرید. فقط کافیه از شهرهاتون که چراغاش بیشتر آسمون رو روشن می کنه تا زمین رو، یه کم فاصله بگیرید و یه جای تاریک پیدا کنید که افق بازی داشته باشه. (اوج بارش ساعت 23:00 جمعه شب، شمال شرقی آسمون). اطلاعات بیشتر رو می تونید از اینجا بگیرید!

 

 

·          "طبیعت مَرد" را دَریابید که دُر یابید! : آخرین قسمت مقاله سگ های شکاری که به معرفی انواع توله ها پرداخته است.


پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٤

شاهین



رفتن...

 by ali ameri

 

این عکس رو خیلی دوست دارم و هر وقت که نگاهش می کنم یه حس خوبی بهم القا می کنه؛ حس خوب رفتن...

 

 

پانوشت:

عکس هم ایده اش مال علیرضا بود و هم اینکه با دوربین خودش گرفتم و شاید تنها هنر من این بود که تونستم توی تکون های لندرور در حال حرکت چندتا کادر ببندم که یکی از توشون خوب از کار دربیاد.


یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٤

شاهین



آرزو...

*وقتی مرغابیان وحشی در موسم مهاجرت به پرواز در می آیند در سرزمینهایی که در زیر بالهایشان گسترده می شود آشوبی عجیب پدید می آورند. مرغابیان اهلی گویی به صف شکسته پرواز آنها کشیده می شوند و ناشیانه جستنی می کنند، خیزی در آروزی پروازی. آوای طبیعت وحشی بقایای مرموزی را از دوران وحش در آنها بیدار کرده و مرغابیان کنج روستا را لحظه ای به مرغان مهاجر مبدل ساخته است و ببین که در این مغز کوچک خشک که جز نقش های حقیر برکه و کرم و مرغدانی نقشی در آن نبود؛ پهنه قاره، ساحت و گستره اقیانوسها و طعم بادهای فراخنای دریا ها پدید آمده است.حیوان نمی دانست که مغزش گنجایش چنین شگفتیهایی را داشته است و ببین که چطور بال می زند و دانه و کرم را خوار می دارد و سر آن دارد که مرغابی وحشی گردد...

 

 by ali ameri

 

*از "زمین انسانها"، نوشته: "آنتوان دو سنت اگزوپری"، ترجمه "سروش حبیبی"


جمعه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٤

شاهین



برای شادی روح آن مرحوم؛ الفاتحه مع الصلوات... :(

خبر رو که شنیدم یاد پارسال افتادم... سفر میانکاله و غروب زیبایی که داشتیم در امتداد ساحل راه میرفتیم، هر کس توی تنهایی خودش و انگار آرامش منطقه بهمون غلبه کرده بود و من جلوتر از همه، درست لب خط آب راه می رفتم؛ جوری که یه پام توی آب بود و اون یکی توی خشکی و به رد پای پارویی شکل اردک ها نگاه می کردم که حاشیه آب و خط ساحل رو پوشونده بود و زمین و زمان که زیر تابش سرخ خورشید در حال غروب، رنگ طلایی به خودش گرفته بود و سطح آب که مثل مخمل نرم زیبایی به نظر می رسید که عکس آسمون رو روش کشیده باشن. نمی دونم آرامش غریبی بود، خیلی غریب و افسون کننده...

 

by ali ameriby ali ameri 

 

خبر از این قرار بود که بعد از کشمکش های فراوون، دولت با تبدیل شدن قسمتی از اراضی آشوراده(شرقیترین قسمت شبه جزیره میانکاله) به مرکز توریستی و تفریحی موافقت کرده... جایی که قراره به ادعای یکی از مسوولین سازمان گردشگری به دومین مرکز توریستی کشور بعد از جزیره کیش تبدیل بشه؛ 3 تا هتل چهار ستاره، مجتمع بزرگ ورزشی، مراکز خرید و ... قسمتی از چیزایی بود که قراره برای یه سری آدم از خودراضی بسازن که بشینن توی ماشین های کولر دارشون و برن شمال و توی اتاقای لوکس هتلهاش  و از پشت شیشه های رنگ و وارنگشون از مناظر زیبای خلیج گرگان مثلا لذت ببرن و تا می تونن پول خرج کنن و اشتغال ایجاد کنن و کلی واسه مملکت خوب بشه... محلی ها هم که حتما کلی خوشحال شدن و دارن با دمشون گردو می شکنن؛ چون قیمت زمیناشون حتما کلی کشیده بالا و خلاصه همه راضی از چسب رازی...

حالا این وسط مونده یه سری آدم که فریادشون به گوش کسی نمیرسه؛ چون اصلا گوشی نیست که گوش کنه و همه اونایی که باید گوش کنن و جوابگو باشن، گوشهاشون رو دایورت کردن روی یه جای دیگهشون و چشماشون فقط برق درهم و دینار عرب های حاشیه خلیج فارس رو می بینه! و بیچاره طبیعت ایران که این آدم ها شدن کفیلش و براش تصمیم می گیرن! دلم برای سرمحیطبان منطقه می سوزه که پارسال چون آدمهای بنیاد رو توی منطقه راه نداده بود کلی زندونیش کردن و حالا امسال بنیاد کار خودش رو راحت کرد و زمین هایی رو که ادعای مالکیتشون رو داشت رو به سازمان گردشگری فروخت و خودش رو کشید کنار!

 

by ali ameri 

 

نمی دونم شاید جایی که پارسال ما کمپ زدیم تا دو سه سال دیگه یه اتوبان چهار بانده شده باشه و نه دیگه از اون سکوت اثری مونده باشه و نه از اون آرامش و نه حتی از میانکاله... عکسی که اون بالا گذاشتم، عکس آخرین ببر ایران هست که توی موزه پارک پردیسان تهران با افتخار به نمایشش گذاشتن، ببر باشکوهی که در اوایل قرن اخیر همین منطقه میانکاله و خلیج گرگان یکی از بهترین زیستگاه هاش بوده و اول نسل خودش رو ور انداختن و بعد حیوونای دیگه شو و حالا هم به جون زمین هاش افتادن... یادمه که دو سال قبل توی خانه طبیعت زاغمرز عکس آخرین گرگ میانکاله رو هم دیدم و اینجور که داره پیش می ره تا چند سال دیگه احتمالا عکس آخرین قرقاول میانکاله و آخرین درخت انار میانکاله رو هم باید منتظر باشیم تا ببینیم...

 

 

اما چند مطلب خواندنی...

 

1-       وبلاگ "طبیعتمرد" و مطلبی در مورد تازی ایرانی با عکسهایی بسیار جذاب!

2-       مقاله جامعی پیرامون تفنگهای بادی در وبلاگ "شکار و طبیعت".

3-       ناگفته هایی از صعود اورست 84 به قلم امیر بهرامی، برادر لیلا بهرامی( یکی از اعضای تیم صعود کننده)


دوشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٤

شاهین



داستان گل من...

اسفند چند سال پیش بابا از فاریاب(*) یه گلدون کوچک "گل کاغذی" اورد، دو سه تا شاحه 10-20 سانتی نازک داشت با برگهای ضخیم کرک دار سدری رنگ و البته 2 تا دونه گل صورتی بسیار زیبا. خب، اولش موندیم که چکارش کنیم، چون گیاهی بود که احتیاج به نور شدید آفتاب و هوای گرم داشت و ما اگر بیرون از خونه نگهش می داشتیم سرما خشکش می کرد و اگر هم توی خونه می اوردیم دیگه از آفتاب آنچنانی خبری نبود... خلاصه به این نتیجه رسیدیم که پشت آفتابگیرترین پنجره خونه یه جایی براش درست کنیم...

یکی دو روز که گذشت دیدیم که برگهاش شل شدن و با اندک اشاره ای می افتن و بعد از چند روز دیگه هیچ برگ و گلی نداشت و شده بود یه چوب لخت با خار های بلند. همه گفتن رفت ولی من گفتم نه! چون هنوز با دست زدن به شاخه هاش می تونستم زنده بودنش رو حس کنم، برای همین دیگه شد گلدون من. خب، جایی هم که از ما تنگ نکرده بود واسه همین گذاشتمش به حال خودش تا ببینیم چی می شه!

بعد از حدود بیست روز یا یه ماه، دیدیم که یکی از دو تا شاخهاش  جوونه کرده که بعد از چند وقت تبدیل به برگ شدن؛ برگ هایی که هیچ تناسبی با اون برگهای اولیه اش نداشتن، این جدیدا برگهایی بودن به رنگ سبز مغز پسته ای، نازک و بدون کرک و البته خیلی کوچکتر از برگهای اصلی. خب دیگه بهار هم شده بود و حداقل توی روز می شد بیرون گذاشتش؛ بردمش توی یه گلدون بزرگتر و هر روز صبح می بردمش بیرون و دوباره شب می اوردمش توی خونه، تا شد تابستان و شبها هم دیگه توی خونه نمی اوردمش و البته اگه صبحای زود نگاهش می کردی می دیدی که برگهاش حالت افتاده پیدا کردن و معلوم بود که سردش می شه، اما خب با اولین تابش خورشید دوباره جون می گرفت و سرحال می شد، برگهاشم دیگه شکلشون عوض شده بود و همونجور کم رنگ و ضخیم وکرک دار شده بودن و بالاخره مرداد ماه بود که به گل نشست و چون یه شاخه بلند نازک بیشتر نبود تبدیل شد به خط سبز و صورتی رنگی که مثل رنگین کمون خم برداشته بود!

تابستون به همین منوال گذشت و پاییز رسید و سرما و گل من هم نه خیال برگ ریختن داشت و نه گل ندادن... اما دوباره مجبور بودم که بیارمش توی خونه و بذارم همونجا بمونه... خلاصه رفت سر جای قبلیش و دوباره مثل زمستون گذشته، برگ ها و گل هاش ریخت و البته این بار می دونستم که چه خبره؛ برای همین از فرصت استفاده کردم و هرسش کردم تا دوباره که جوونه زد، توپی بشه و اون هم همین کار کرد و دقیقا همونی شد که می خواستم و تا تونست برگ داد و شاخه هاش رو بلند کرد و البته گل نداد تا بهار رسید و دوباره داستان های سال قبل و دوباره تابستون و گرما و تبدیل شدن به یه گلوله گل و ... همه چیز عالی بود تا وسط های پاییز که دوباره سرد شد و باید می اوردمش توی خونه که با خودخواهی تموم بهش گفتم من دیگه حوصله ندارم هی بیارمت تو و هی بیارمت بیرون و توهم هی برگهات توی خونه بریزه و من مجبور باشم جمعشون کنم... اومدی تهروون زندگی کنی باید به آب و هوای اینجا هم عادت کنی و یعنی چی که هنوز یه گلدون کوچولو موندی و الان همسنات توی فاریاب، برای خودشون درخت هم اگه نشده باشن درختچه شدن و تو هم که اصلا گل گلدونی نیستی و جات توی باغچه هس و فکر کردم رستم دستان شده.... خلاصه از توی گلدون درش اوردم وبردم کاشتمش توی باغچه. باد و بارون های پاییز و برفای زمستون که تموم شد و بهار که همه درختا جوونه زدن؛ هر روز با یه حماقت ساده لوحانه ای نگاهش می کردم که ببینم این کی جوونه می زنه!!؟ اما نه اون بهار و نه بهار های سالای بعد، دیگه هیچوقت جوونه نزد و چوب خشکش رو چند سال به نشونه سند خودخواهیم توی باغچه نگه داشته بودم و نگاهش می کردم و افسوس روزای خوبی رو می خوردم که گلهای زیباش رو به نشان موفقیت به نخ می کشیدم و از در و دیوار اتاقم آویزون می کردم...

 

 

   * منطقه ای گرمسیری در جنوبی ترین قسمت استان کرمان و شمال استان هرمزگان


شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤

شاهین



داستان يک روز برفی...

خب بعد از یه روز واقعا عالی شکار، ماجرا از از جایی شروع شد که توی ماشین نشستیم و استارت زدیم و بعد از یه پنج دقیقه گرم کردن؛ اومدیم راه بیفتیم که دیدیم چهار تا چرخ ماشین مثل چهار تا پای لاکپشتی که دست گذاشتی زیر شکمش و از زمین بلندش کردی، دارن واسه خودشون هرز می چرخن...

اول خیلی قضیه یه رو جدی نگرفتیم، با کمک سنگین و یه کم هل دادن و اینا خواستیم درش بیاریم که دیدیم نه کار از این حرفها گذشته و با بررسی دقیقتر دیدیم که کف ماشین کاملا توی برف فرو رفته و یخ زده و اکسل عقب که کاملا توی برف مدفون شده! هیچ چاره ای نداشتیم باید زیر ماشین رو خالی می کردیم تا یه ماشین دیگه بتونه با بکسل کردن اون رو در بیاره.

ساعت حدود 2:30 بعد از ظهر بود و تا تاریکی هوا حدودا سه ساعت وقت داشتیم و دماسنج علی رضا (8- ) درجه سانتیگراد رو نشون می داد و آسمان کاملا صاف و سوز سردی که شروع کرده بود نوید شب وحشتناک سردی رو می داد.

وقتی برای تلف کردن نبود، بابا و نادر که اوضاع پاهاش به خاطر پوتین ها و جوراب های خیسش خیلی خراب بود برای پیدا کردن کمک به طرف نزدیک ترین آبادی منطقه راه افتادن و من و علیرضا و کیوان هم موندیم تا برف و یخ های زیر ماشین رو خالی کنیم.

تنها وسایلی که برای اینکار داشتیم بیلچه ای بود که به خاطر سبکی و دست کوتاهش چندان هم مناسب این کار نبود و میله جک که باهاش یخ ها را می شکستیم.

قسمت انتهایی ماشین که کاملا در برف فرو رفته بود در وهله اول خیلی دور از دسترس می نمود و باید از قسمتهای جلوتر شروع می کردیم تا به آنجا برسیم. نحوه کار به این صورت بود که یکی یخها را می شکست، یکنفر به کمک بیل برفها را خالی می کرد و نفر سوم برفهای بیرون آورده شده رو به خارج از محوطه ماشین هدایت می کرد.

بعد از حدود یکساعت کار طاقت فرسا در زیر ماشین تازه به اکسل یخ زده و مدفون عقب ماشین رسیدیم و از نادر اینها هم که از طریق بیسیم با هم ارتباط داشتیم، هنوز خبر امیدوار کننده ای نرسیده بود...

 

 

همه در تکاپو...:) (1)  

 

دیگه کم کم خستگی و سرما و حجم کار باقیمونده مشغول غلبه کردن بود که نادر بیسیم زد که یه نیسان پیدا کردیم که به خاطر سرما روشن نمی شه، اما اگه تونستیم روشنش کنیم با همون میایم...

باز هم یه کم امیدوارتر شدیم و کار رو ادامه دادیم اما واقعا سخت شده بود یکنفر باید کاملا زیر ماشین می رفت و در فضایی بسیار محدود کار می کرد و پودر برف رو به همراه هوا تنفس می کرد و جایی رو که نمی دید می کند!

اما هر جور بود بالاخره درش آوردیم و وقتی که صدای نادر از پشت بیسیم اومد که ما داریم با نیسان میایم، دیگه تقریبا کار تموم شده بود و رفتیم طناب ها رو اوردیم و گره زدیم و تا نیسان برسه ته مانده آب جوشی رو که داشتیم قهوه درست کردیم که خیلی چسبید:)

نیسان که رسید؛ سر دیگه طناب رو به بکسل بندش گره زدیم و بعد از چند بار درجا زدن روی جاده یخ زده بالاخره تونست ماشین به برف نشسته ما رو یه تکونی بده و یخ های باقیمانده رو بشکنه و در میان خوشحالی همه ما ماشین رو بیرون بکشه... دستشون درد نکنه بچه های خیلی با معرفتی بودن...

 

 

 

سلام بر آفتاب...

 

جاده کوهستانی رو که رد کردیم و از پناه کوه که در آمدیم؛ دوباره خورشید رو دیدیم که بهمون سلام کرد و جاده و هر چیز که کنارش بود زیر نور خوشید می درخشید و دوباره همه چیز خوب شده بود...

نهار دیر هنگامی توی "کبابی دکتر ماندگار(2)" در بین راه خوردیم و دو ساعت آخر راه رو توی تاریکی هماهنگ با صدای خر و پف علیرضا و بابا رانندگی کردم تا به خونه رسیدیم... :)

 

 

 

پانوشت:

 

1-       عکسهای این پست تماما کار علیرضا هست که همينجا ازش تشکر می کنم!

2-       جایی که به قول نادر از چربی زیاد کباب هاش معمولا سر و کار مشتریاش با دکتر ماندگار(جراح معروف قلب) می افته!!!


سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤

شاهین



شوکران!!!

 

 by ali ameri

1-       یه وقت اصلا فکر نکنین این پروانه ها حالش بد بوداااااا... اتفاقا خیلی هم توپ بود، بچه ها شاهدن؛ داشتم 5 دقیقه باهاش بازی می کردم تا بالهاش رو باز کنه و ازش عکس بگیرم! بعدش هم که بالاخره حوصله اش از این نشئه پرونی ما سر رفت و پرید، بد جور تلو تلو می خورد و بال می زد:))

 

  

۲-       توی همین برنامه اخیر دماوند، شب اول توی رینه غیر از ما 3 تا لهستانی هم بودند که آدمهای جالبی بودن، اول که خیلی سبک و ارزون سفر کرده بودن تا به اونجا رسیده بودن، دوم اینکه بیولوژیست بودن و به گفته آقای فرامرزی پور یه مجموعه بزرگ از مار و عقرب و رتیل جمع کرده بودند و از همه جالبتر اینکه قله رو از روی کروکی که 20 و چند سال پیش مادر یکیشون از صعود دماوند تهیه کرده بود، صعود کرده بودند، اون هم از مسیر قدیمی بر روی جبهه جنوبی که دیگه صعود کننده های عادی از اون استفاده نمی کنن. به این فکر کردم که بعضی قومیت و ملتها چقدر خوب و دقیق کارهایی رو که انجام می دن رو document  می کنن، که بعدا به این خوبی قابل استفاده هستن برعکس بعضی از ما ها که نه تنها هیچ علاقه ای به این کار نداریم بلکه می ترسیم خدای نکرده یکی این کاری رو که ما انجام دادیم رو انجام بده واسه همین مستندات موجود رو هم یا از بین می بریم یا قایم می کنیم که مبادا دست یکی بیفته!

 

 

by ali ameri 

 

by ali ameri

3-       این عکس رو توی ارتفاع حدود 4800 متری توی دماوند گرفتم. توی ارتفاعی که دیگه تقریبا از حیات مشهود خبری نیست و دیگه هر چی هست سنگ هست و برف هست و یخ، و دیدن همچین هیولایی خیلی جالب بود... فاصله بین دو سر بالش فکر کنم چیزی حدود 2 متر بود! لطفا هر کی که می تونه در مورد اسمش راهنمایی کنه... (عکس دوم رو بعدا اضافه کردم شايد کمک کرد!)

 

4-       اسباب کشی "شاهو" به خانه جدید:)

 

5-       وبلاگ "کوله کش" و مقاله ی جالب دیگری مورد تفنگ و فشنگ های ساچمه زنی...

 

6-       یکی از دوستان در بخش نظرات یکی از مطالب قبل خواستار سایتی شده بودند که در مورد اصول اولیه کوهنوردی صحبت کرده باشد که من همانجا جواب ایشان را دادم که گویا جواب را دریافت نکرده اند و دوباره سوال را پرسیده اند... همانطور که قبلا هم گفتم، آقای ع. عزیز اللهی در  وبلاگ خودشان در این  مورد مطالب خوبی خوب و جامعی نوشته اند که می توانید آنها را اینجا بخوانید!

 

تذکر: پست این مطلب به معنی مختومه شدن بحث مطلب قبل نیست و همچنان علاقمند هستم که چنانچه مایل باشید در آن مورد به گفتگو و تبادل نظر بپردازیم!


شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا