به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

سخنی با موافقان و مخالفان شکار

photosig.comخب خیلی هایی که اینجا میایند و مطالب را می خوانند شکارچی هستند و البته تعداد بیشتری هم شکارچی نیستند که درصد بالایی از آنها هم احتمالا با شکار مخالفند. تجربه شخصی من از برخورد با آدم های مختلف این را نشان می دهد که اکثر این مخالفت ها حالت احساسی دارند و معمولا مستدل نیستند، مثال بارز آن همین قضیه ماهیگیری هست که در واقع خود نوعی از شکار محسوب می شود اما چون در آن از خون و خونریزی خبری نیست بالطبع کمتر هم با آن مخالفت ابراز می شود و و در میان همین مخالفان شکار حتی هستند کسانی که با ماهیگیری موافق هستند و از آن لذت می برند!

از این مورد که بگذریم و تعمقی در سوال ها و جوابهای رد و بدل شده بین مخالفان و موافقان شکار داشته داشته باشیم به چند سوال و جواب کلیشه ای بر می خوریم که کمی روی آن بحث می کنیم:

معمولا موافقان شکار در پاسخ مخالفان این گونه استدلال می کنند که: " مگر شما خودتان گوشت نمی خورید؟ و یا می دانید تا به حال  چند حیوان بی گناه قربانی شدند که خوراک شما تامین بشود؟ و سوالاتی از این دست... . که پاسخ آنتی ها گرامی به این سوالات اغلب به این گونه هست که یا می گویند ما گیاهخوار هستیم!!! و خیال همه را راحت می کنند و یا هوشمندانه تر اینگونه پاسخ می دهند که: این حیواناتی که ما می خوریم یه همین قصد پرورش پیدا می کنند و رسالت وجودیشان همین هست ولی حیواناتی که شما شکار می کنید روح زنده کوه و دشت و بیابان هستند و اگر هم که قرار است که کشته و خورده شوند باید به دست همان حیوانات وحشی و در محیط طبیعت این کار انجام شود و انسان حق ندارد که دخالت کند و ...

خب آندسته که معمولا در این موارد گیاهخوار می شوند که خب هیچ، اما پاسخ گروه دوم شاید در نگاه اول درست و منطقی به نظر بیاید، اما از همین دوستان من یک سوال می پرسم: " آیا تا به حال هیجوقت شده است که از فراورده غذایی به نام "کنسرو ماهی" استفاده کرده باشید؟ آیا می دانید که این ماهی که گوشت آن کنسرو شده است؛ دقیقا شکار شده است و اصلا به این قصد پرورش پیدا نکرده است؟ تازه آن هم شکار صنعتی!!؟ یعنی قسمی از شکار که بیشترین ضرر را برای بقای آن گونه دارد؟ آیا می دانید همین ماهی ها چند درصد غذای مردم روی زمین را فراهم می کنند و نسل چند گونه مهمشان در خطر انقراض قرار گرفته است؟

اصلا از اين قضيه بگذريم، يک نمونه ديگر را مثال می زنم حتما تا به حال گوشت مرغ مصرف کرده ايد؛ آيا می دانيد کارخانه های توليد خوراک دام و طيور از پودر ماهی برای تهيه اين غذاها استفاده می کنند؟ ماهيهايی که مستقيما از صيد به دست می آيند؟

پس دوستان عزیزم چه بخواهیم و چه نخواهیم همه به نوعی، مستقیم یا غیر مستقیم از این قضیه شکار منتفع هستیم؛ پس با مخالفت های کورکورانه و جبهه گیری های افراطی و احساسی کاری نکنید که جو به گونه ای شود که دیگر هیچ گوش شنوایی برای حرفهایتان پیدا نشود، بلکه به نظر من بهتر است با قبول کردن اصل شکار به عنوان واقعیتی که هیچوقت از فرزندان آدم جدا نبوده، راههایی برای هرچه قانونمند تر کردن، محدود کردن و جوانمردانه تر کردن آن پیدا کنید... راهی که پیش از ما در خیلی از کشورهای پیشرفته پیموده شده و نتایج مثبت آن هم اکنون بر محیط زیست و اقتصادشان مشهود است...

 

اما سخنی هم دارم با دوستان شکارچی:

دوستان خوبم، شما خودتان بهتر از من با جو حاکم بر محیط های شکار و اخلاق شکار غالب آشنا هستید، خود خیلی بهتر از من می دانید که در حال حاضر به ازای هر یک شکارچی خوب و جوانمرد شاید 100 شکارچی منفعت طلب و متخلف داریم، کسانی که زمستان و تابستان تفنگشان از نعره زدن نمی افتد و تنها چیزی که سرشان نمی شود فصل شکار است  و اخلاق شکار. خب با توجه به این مطلب معلوم است که برای یک آدمی که با این عوالم نا آشناست شخص شکارچی چگونه آدمی تعریف می شود و شاید خیلی هم تقصیر نداشته باشند، پس بر ماست که کوشش کنیم تا این تصویر مخدوش شده را تا جایی که می توانیم با صبر متانت و توضيحات منطقی و عمل خودمان ترمیم کرده و برای کسانی که با این عالم بیگانه اند تصویر شکارچی واقعی را از قصاب حیوانات جدا کنیم و آنها را به این باور برسانیم که یک شکارچی واقعی خود از هر شخص دیگری به حفظ محیط زیست طبیعی علاقمند است.

این بحث رو با ذکر خاطره ای به اتمام می رسانم: چند سال پیش به اتفاق یکی از دوستان شبی را در پناهگاه پلنگ چال مانده بودیم و در بالکن پناهگاه نشسته بودیم و داشتم برای دوستم از خاطرات شکار تعریف می کردم که دوست کوهنوردی که او هم آنشب آنجا مانده بود شروع کرد به بدگویی از شکارچی ها که ژست های الکی می گیرند و همه سر و ته یه کرباس هستن و ... اشاره کرد به آزاد کوه که زمانی پر از شکار بوده و الان هیچی نمونده و ... که ازش پرسیدم، آیا برای شما که کوهنورد هستی خیلی فرق می کنه که آزاد کوه شکار داشته باشه یا نه؟ که گفت: خب معلومه که فرق می کنه و همه دعوام هم سر همین فرقه... ازش پرسیدم منظورم اینه که آیا اینقدر فرق می کنه که اگه یه روزی دیگه شکار نداشته باشه، از خیر آزاد کوه بگذری؟ که با ریشخند گفت: همین الانش هم دیگه هیچی نداره ولی خب کاری به کار ما نداره... و من در جوابش گفتم بیین دوست عزیز اما برای من شکارچی این خیلی فرق داره و معنیش اینه که دیگه برای شکار نمی شه رفت آزاد کوه و اگر یه روزی دیگه هیچ شکاری نباشه من مجبورم که تفنگم رو به دیوار خونم آویزون کنم و بشینم حسرت خاطرات گذشته رو بخورم، پس من خیلی بیشتر از شما دوست دارم که آزاد کوه و آزاد کوه ها همیشه پر از شکار باشند، البته اگر شکارچی واقعی باشم...

 

در حاشیه مطلب:

 

·          اگر بخواهیم تمام تقصیر نابودی وحوش را گردن شکارچی ها حتی شکارچی های متخلف بیاندازیم، راه انصاف را نرفته ایم زیرا که در ایران بزرگترین صدمه به وحوش را تخریب زیستگاه ها که ناشی از گسترش شهر ها، جاده سازی ها و معدن کاری های بی حساب و کتاب، آلودگی هوا و آب، چرای بیش از حد ظرفیت احشام و ... زده است. یاد خاطره پیرمرد شکارچی می افتم که تعریف می کرد در مکانی که اکنون شهر جدید پرند را ساخته اند روزی روزگاری 30 تا 30 تا مرغابی سرسبز شکار می کرده است...

 

·          اشکال بزرگی که در ایران وجود دارد، نحوه صدور پروانه حمل سلاح است که بیشتر فرایندی پلیسی-اطلاعاتی هست و کسی که از این فیلتر ها گذشت عملا صاحب صلاحیت هست در حالیکه در مملکتی که پروانه حمل سلاح فقط و فقط به قصد شکار صادر می شود فرد متقاضی باید صاحب شرایط دیگری هم باشد که متاسفانه این مهم اصلا مورد توجه قرار نمی گیرد و وضعیت همانی می شود که اکنون است...


پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٤

شاهین



دماوند...

با درودی به خانه می‌آيی و 

                                   با بدرودی 

خانه را ترک‌می‌گويی.

ای سازنده! 

               لحظه‌ی عمر من 

به جز فاصله‌ی ميان اين درود و بدرود نيست:

 

 

اين آن لحظه‌ی واقعی‌ست

که لحظه‌ی ديگر را انتظارمی‌کشد.

نوسانی در لنگر ساعت است

که لنگر را با نوسانی ديگر به‌کارمی‌کشد.

 

 

گامی است پيش از گامی ديگر

که جاده را بيدارمی‌کند.

تداومی است که زمان مرا می‌سازد

لحظه‌هايی است که عمر مرا سرشار می‌کند.

                                                              "ا.بامداد"

 

 

خیلی وقتا یه چیز یا یه کار فقط از یه هوس شروع می شه... مثلا هوس می کنی روز تولدت روی قله دماوند باشی... بعدش می ری سراغ تقویم و می بینی که 24 تیر روز جمعه هست و تو روز قبلش ساعت 3:00 یه تحویل پروژه داری و باید بری دانشگاه، اولش یه کم دپرس می شی؛ بعدش به این فکر می کنی که شاید بشه یه روزه صعود کرد؛ بعدش یه چیزی توی دلت قنج می زنه و اونقدر از این فکر هیجان زده می شی که همون آن به دوستی زنگ می زنی که می تونه برای تمام سوال هایی که توی ذهنت داری جواب داشته باشه و با همون قول و قرار این برنامه رو می ذاری... حالا تو هستی بیست روز وقت که باید صبر کنی تا تموم شه و البته بهترین فرصت برای اینکه بارها و بارها توی ذهنت این صعود رو انجام بدی... 

خلاصه اینجوری بود که فکر این برنامه شکل گرفت. اولش هم خیلی امید نداشتم که غیر از خودم و عادل بچه های دیگه هم بیان ولی ظرف 4-5 روز آخر مهدی و مصطفی هم جو گیر شدن و خلاصه ساعت 4:25 صبح جمعه چهارتایی با هم پای مسیر بودیم.

در کل برنامه خوب و تجربه یگانه ای بود و فعلا هنوز مشغول مزه مزه کردنش هستم و چیز زیادی نمی تونم ازش بنویسم، شاید هم هیچوقت نتونستم... مثل پارسال که نتونستم، نمی دونم شاید به خاطر ابهت، شکوه و کوه بودن خود دماوند باشه... واقعا نمی دونم ولی همینقدر بگم که تپه گوگردی رو با یه حس خاصی بالا رفتم و به قله که رسیدم و وارد کاسه شدم و دیدم که هیچ کس نیست و فقط و فقط خودم با او تنها هستم؛ حسی بهم دست داد انگار بهترین هدیه عمرم رو گرفته ام، حسی سرشار از سرخوشی و شکر و سپاس و آن روز دماوند چه سخاوتمند بود...

 

اینها هم چندتا از عکس های این برنامه:

 

 

لينک عکس 

دماوند(عکاس مصطفی)

 

 

 لينک عکس

نمایی از منظره پایین دست زیر بارگاه سوم؛ سمت راست دریاچه لار و سمت چپ دریاچه ای از ابر...

 

 

 لينک عکس

آبشار یخی(ارتفاع حدود 5000 متر)

 

 

لينک عکس 

من، تپه گوگردی و قله(عکاس: مصطفی)

 

 

by ali ameri 

پانوراما از نمای شمالی قله... عدم پیوستگی شکل ابرها در سمت راست  ناشی از سرعت زیاد باد هنگام عکاسی بود!

 

 

لينک عکس 

من، کف کاسه قله کنار دریاچه نیمه یخزده قله(عکاس:مهدی)

رفته بودم  از طرف یکی از دوستان، سکه ای در آب بیندازم:)

 

 

لينک عکس 

نمای جنوبی، از کف قله، نقطه قرمز وسط عکس احتمالا عادل هست که نشسته!

 

 

لينک عکس 

احجام سنگی عجیب داخل کاسه دماوند!

 

 

لينک عکس 

مصطفی، مهدی، عادل... می گم آفتاب گرفتن بالای قله دماوند هم عالمی داشت:)

 

 

 

جمعه شب خواب دلچسبی توی رینه داشتیم... برعکس شب قبلش که از زور سر و صدای جشن عروسی حتی لحظه ای هم نتوانستيم بخوابيم...

 

تا بعد...


یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٤

شاهین



چند مطلب خواندنی...

1-       بالاخره بعد از یک ماه و اندی، عموعلی  آپدیت فرمودند... البته توصیه می شود با رعایت تمام تدابیر امنیتی و با تجهیزات کامل (زنجیر چرخ و چراغ مه شکن و...) به سراغ مطلب بروید!!!

 

2-       طاهر عزیز هم مطلب آموزش غواصی را ادامه داده و قسمت دوم آن را هم توی وبلاگش گذاشته... خواندنش برای من که خیلی جالب بود!

 

 

3-       علیرضا عزیز هم که از قدیمی ترین وبلاگ نویس ها در حیطه شکار هستند بعد از وقفه ای طولانی سلسله مطالبی را در مورد آموزش شکار کبک شروع کرده اند که البته در کنار مطالب و تجربیات خیلی ارزنده خودشان از یکی از مطالب من هم که پارسال نوشته بودم، استفاده کرده اند.  البته تقاضایی هم که از شما دارم این است که صرفا اگر به این مبحث علاقه مند هستید به آنجا سر بزنید و اگر کلا با فلسفه شکار مخالف هستید از آنجا کامنتینگ آنجا به عنوان تریبون ضد شکار استفاده نکنید و صرفه به عنوان یک مطلب تخصصی به آن نگاه کنید!


چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٤

شاهین



 

 

 

by ali ameri

 

 

پس نویسه(20/4/84):

 

بخوانید: سلطان سبلان؛ نوشته ای به طعم عسل، سرشار از لذت صعود...


یکشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٤

شاهین



آن پرنده، نامش ايمان بود...

دیشب از سر اتفاق آلبوم گمشده ای مربوط به عکس های چند سال پیش را پیدا کردم و دیدن آن عکس ها، یاد و خاطره یک سفر شیرین به کرمان را برای من تازه کرد. یکی از این عکس ها مربوط به شبی بود که من به همراه پسر عمه ام در خانه یک شکارچی روستایی مهمان بودیم و طبق معمول، هر جا که ما دوتا بودیم فقط و فقط بحث از شکار بود و شکار...

حسین، پیرمرد روستایی هم که آوازه شکارچی بودنش در منطقه پیچیده بود و این را دریافته بود که ما با چه پیش قضاوتی پای صحبتش نشستیم و نگاه های مریدانه ما دو تازه کار را می دید؛ سرخوش از نشئه تریاک، عرصه را برای ترکتازی مناسب دیده و خاطرات تقریبا محیرالعقولی را از شکار هایش در آن منطقه با اعتماد به نفس جالبی برای تعریف می کرد و ما دو بچه شهری هم هاج و واج، کلمه از دهانش درنیامده روی هوا می گرفتیم و با دهانی باز سر تکان می دادیم...

گفت و گفت تا بحث به تعداد شکارهای زده اش در آن منطقه رسید که در جواب ما عددی گفت که چندان برای ما قابل هضم نبود و پیرمرد که نگاه های متعجب ما را دید شکارچی دیگری را مثال آورد که قبل از آنکه "نشون ببینه" عددی بیش از آنچه او گفته بود، شکار کرده بود و بعد شروع کرد به تعریف که "نشون دیدن" یعنی چه و تعریف خاطرات کسانی که این "نشون" را دیده بودند.

آن جور که تعریف می کرد گویا "نشون دیدن" عبارت است از دیدن واقعه ای غیر عادی در حین شکار، که شکارچی بعد از دیدن آن باید بلافاصله دست از شکار بکشد و کارد شکاری خود را در همان مکان دفن کند و دیگر هم به گرد شکار و شکارگری نگردد که اگر غیر از این کار کند دچار عقوبت های سخت می شود و خلاصه عاقبت به خیر نمی شود! و علت این را زیاده روی فرد شکارچی در شکار و این را هشدار طبیعت به او می دانست. ذهن حسین پر بود از خاطرات کسانی که این نشون را دیده بودند و کسانی که آن هشدار را جدی گرفته بودند و نگرفته بودند:

داستان مردی که پس از شکار یک میش تفنگ خود را به سمت بره اش گرفته بود که ناگاه میش مرده به پا خواسته بود و بلند بر سر مرد فریاد زده بود که: "بَسِت نیست؟" یا مردی که بعد از زدن قوچی، گله شکار را دیده بود که به دور قوچ کشته شده می گشتند و سینه می زدند و یا قوچی که بعد از تیر خوردن بر روی دوپا بلند شده بود و شروع کرده بود به راه رفتن و حرف زدن و.... موارد بسیار دیگری که مرور زمان آن ها را از خاطرم برده است.

حسین به "نشون دیدن" اعتقاد داشت و شدیدا از آن می ترسید زیرا سرنوشت کسانی که هشدار را نادیده گرفته بودند، آیینه عبرتش شده بود: از دیوانگی و جنون تا بدبختی و فلاکت فرزندانشان تا پرت شدن از کوه و علیل شدن و تا از دست دادن زن و زندگی و ...

...

آن شب هم حسین خیلی ترسید و هم ما را ترساند و دیشب که یاد این موضوع افتادم پیش خودم گفتم که حتی اگر آن نشان دیدن ها همه توهم و آن بدبیاری ها همه اتفاق بوده باشند؛ چیزی که مهم است این است که به هر حال اعتقاد به این موارد در قدیم خود مکانیسمی بوده از که طرف عقلای آن قوم برای حفظ محیط زیستشان اندیشیده شده بوده و رواج پیدا کرده و در ذهن این مردم ساده دل به این استحکام نقش بسته و از نسل به نسل و از پدر به پسر منتقل شده است و فکر کنم در هر جای این آب و خاک را که بگردی مثال هایی از این دست ببینی، چنانچه دوست ماهیگیری تعریف می کرد از روستاهای حوالی کرمانشاه و از اعتقاد جالب مردمان آن دیار در مورد ماهی های رودخانه، که آنها را نظر کرده و وجود آن را مایه برکت آب می دانستند و هر گونه صید آن ها را کاری خلاف و گناهی نابخشودنی به شمار می آوردند.    

اما اکنون در عصر اطلاعات و هجوم رادیو و تلویزیون به گوشه، گوشه این مملکت و الگو کردن تیز ها و زرنگ ها، چه؟ آیا می شود از پسر حسین هم هنوز انتظار داشت که به "نشان دیدن" اعتقاد داشته باشد که همین اعتقاد سبب شود که نشان ببیند؟

آیا در این زمان که این اعتقادات را به ابتذال کشیدیم و آن ها را سست کردیم و شکستیم و مایه تمسخر و خنده قرار دادیم، آیا توانسته ایم آگاهی و دانش را جایگزین آن کنیم که فرد آگاهانه همانطور عمل کند؟ یا فقط برای افراد ناآگاهی که دیگر هیچ هم اعتقادی ندارند، فقط بی محابا پروانه حمل سلاح صادر کردیم؟ 


چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤

شاهین



عطش...

 

 by ali ameri

امروز ظهر بعد از امتحان که تشنه و گرما زده داشتم ماشین به ماشین می کردم که برگردم خونه، همش یاد اون چشمه پایین شیرپلا بودم و آب گوارا و سایه خنک درختاش که هفته پیش موقع برگشتن یه ربعی مهمونش بودم و آب خوردم و خنک شدم و ...

 

 

پس نویسه:

 

1-       احسان یه مقاله خوب در مورد "کوه گرفتگی" نوشته که توصیه می کنم حتما بخونیدش!

2-       سوسو آپدیت شد:)


یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤

شاهین



از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت...

دیدیم اگر این فرصت رو هم از دست بدم باید تا آخر هفته دیگه هم باز صبر کنم. توچال هم بدجوری طلبیده بود. اصلا می خواستم شبش راه بیفتم برم ولی اینقدر خسته بودم که اصلا توی خودم ندیدم بخوام کوله سنگین بکشم... خلاصه صبح حول و حوش 5:30 بیدار شدم و واسه فلاسکم آب جوش اوردم یه کوله جمع و جور بستم و راه افتادم و ساعت 6:40 میدون سربند بودم. شبش توی کوه بارون زده بود و همچین که یه کمی آفتاب زد، دره زیر شیرپلا حسابی هواش دم کرد و هوای دم کرده و بی خوابی مزمن این 10-12 روز امتحان ها و سرماخوردگی خفیفی که داشتم بدجوری بی حالم کرد اینقدر که گفتم خودم رو به شیرپلا هم بتونم برسونم خودش خیلیه... خلاصه یه قدم یه خمیازه تا شیرپلا رفتم که حدود 2 ساعت طول کشید( هیچوقت یادم نمیاد اینقدر این مسیر رو اینقدر طول داده باشم!) با خودم گفتم اینجا که حال نمیده بمونم اقلا برم دره پیازچال و به یاد قدیما،  توی غار تنهایی ها یه چند ساعتی بخوابم و از سمت کلک برگردم و اگر حالم هم خوب بود تا قله کلک برم و واقعا هم تصمیم گرفتم که این کار رو کنم و چون غار بالاست و آب نداره فقط رفتم توی باغچه سمت چپ شیرپلا که ظرف آبم رو پر کنم...

خلاصه رفتم ظرفم رو پر کردم و یه کم هم خودم آب خوردم که نمی دونم چی شد یا توی آبش چی بود که یهو احساس یه انرژی زیاد + یه دلتنگی خاصی واسه قله توی خودم کردم و به سرم زد که برم همون قله که از اول هم قصدش رو داشتم!

 

 by ali ameri

 چشمه نرگس

 

شیب مارپیچ رو که رد کردم و روی یال افتادم خیلی اوضاع بهتر شد، چون هم ابر بود و آفتاب روی سرم نبود هم یه نسیم خوبی می اومد و سرحالم می کرد، تا جانپناه امیری رو آروم آروم رفتم. نکته جالب مهی بود که کل خط الراس توچال رو پوشونده بود و واسه تابستون منظره خیلی جالبی درست کرده بود. صبحانه رو عبارت بود از دوتا فنجون نسکافه غلیظ و چند تا دونه بیسکویت ساقه طلایی رو سریع خوردم و پنج دقیقه استراحت و دوباره راه افتادم.

 

by ali ameri 

یه پانوراما از آسمون گداری(خط الراس) پوشیده از مه توچال

 

روی یال قله باد همیشگی و دوست داشتنی غربی-شرقی در حال وزیدن بود و البته نه اونقدر سرد ولی مرطوب  و دامنه توچال حسابی سر سبز بود با بته های بزرگ از گل های بنفش و زرد و سفید و زنبق های درشت وحشی که بین خطوط باقیمانده برف که سطح کوه رو هاشور زده بودند جا به جا در آمده بودند. خلاصه آروم آروم رفتم بالا و هر جا هم که خسته می شدم یکی دو دقیقه ای می ایستادم یه عکس می گرفتم و یا می نشستم و یه کم آب می خوردم و دوباره راه می افتادم. 45 دقیقه آخر رو ولی واقعا زیر فشار راه رفتم که از عوارض بی تمرینی و دوری دراز مدت از ارتفاع بالای 3000 بود و وقتی آخرین گرده رو رد کردم و به سمت چپ پیچیدم، امید بخش ترین و زیباترین منظره اونروز رو دیدم: جانپناه های کارگر و اردلان که در میان حرکت تند  مه بر روی قله لحظه ای بودند و لحظه بعد نبودند.

 

by ali ameri

منظره فوق الذکر!!!

 

توی کاسه زیر قله باد خیلی شدید بود و من هم کلاه همراهم نداشتم چون اصلا انتظار همچین هوایی رو نداشتم و اون پلاری رو هم که با خودم آورده بودم هم بیشتر از روی عادت بود تا حس نیاز و تنها چیزی که داشتم یه دستمال بود که با همون سر و گوش رو بستم، نمی دونم چه شکلی شده بودم ولی مسلما خنده دار شده بودم!!! بالاخره بعد از حدود پنج ساعت و نیم، با یک پای چپ کاملا قفل شده ساعت 12:12 به قله رسیدم و لباس پوشیدم و رفتم بیرون از پناهگاه روبه منظره دماوند که توی ابر و مه گم شده بود نشستم و دو تا فنجون پشت سر هم چای و یه کم میوه و یه چرتکی و ساعت 1:15 جمع و جور کردم و از همون مسیر به سمت پایین راه افتادم و تا خود سیاه سنگ واسه خودم سوت زدم و آواز خوندم و همه جک و جونورای کوه رو سر ظهری بد خواب کردم:))  

by ali ameri

دامنه سرسبز توچال و قله دوست داشتنی "کلک چال" در دور دست...

 

زیر جانپناه امیری نشستم چند تا لقمه نون پنیر جای نهار خوردم و 6:30 بعد از ظهر میدون سربند بودم...

 

by ali ameri 

نمای "سنگ سیاه" از جایی که نهار خوردم!

 

در حاشیه:

 

1-       توی جانپناه اردلان عکس مرحوم حضرتی رو که هفته پیش بر اثر اشتباه چندتا آدم از خود راضی جونش رو از دست داده بود رو نصب کرده بودن، نمی دونم چرا قیافه اش به نظرم خیلی آشنا آمد!!؟

2-       وقتی که داشتم روی قله استراحت می کردم دو تا خارجی(احتمالا آلمانی) از سمت ایستگاه هفت اومدن و یکیشون از من پرسید که اینجا ارتفاعش چقدره که بهش گفتم 3965 متر، که بعدش با تعجب ازم پرسید: only? که من هم در جوابش با خنده گفتم :only! . فکر کنم بیچاره ها خیلی زحمت کشیده بودن تا به قله برسن. بعدش هم سراغ دماوند رو گرفتن که جاش رو بهشون نشون دادم و گفتم که الان توی ابر و مه...

3-       توی کوه که تنها باشم خیلی کم اشتها می شم، دیروز تا ساعت یه ربع به سه که رسیدم زیر جانپناه امیری تنها چیزایی که خوردم نصف بسته ساقه طلایی بود و چندتا فنجون چای و نسکافه و دو تا سیب!

4-       جدیدا حس می کنم که سلیقه ام با سلیقه مورچه ها در پیدا کردن یه جای خوب برای نشستن خیلی به هم شبیه شده... این دو سه دفعه آخر که کوه رفتم هر جایی که می شینم نهار بخورم کنارش یه لونه مورچه پیدا می شه!

5-       این قسمت سنگی مسیر شیرپلا واقعا واسه پایین آمدن افتضاحه؛ هر چقدر هم که بالاتر ها مراعات زانو هات رو کنی اونجا از خجالتوشن در میای! اینقدر هم که آشغال و به تیع اون مگس هم داره که... فقط یه 2-3 هزار سال باید ببندنش تا زباله های موجودش تجزیه بشه!

6-       صبح موقع بالا رفتن سه چهر نفر دیگه هم بودن که به سمت قله آمدن که فکر کنم دوتاشون دفعه اولشون بود چون هی از من می پرسیدن چقدر مونده؟ ولی موقع برگشت از قله تا کافه های پس قلعه هیچکس نبود و خودم بودم خودم...  

 

 

پس نویسه:

 

سوسو آپدیت شد!


چهارشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٤

شاهین



مردمانی که زمانی آزاد بودند...

"وقتی تمام درختان بریده شدند و هیچ حیوانی برای شکار نماند، آنگاه که تمام آب ها آلوده گشتند و هیچ هوای تمیزی برای تنفس نبود؛ تنها آن زمان است که در می یابید، پول چیزی نیست که بتواند شما را سیر کند..."

"پیشگوی مقدس"

 

 

در این چند هزار سالی که ما یک جا نشین شدیم، کشاورز شدیم، شهر نشین شدیم، صنعتی شدیم و خلاصه زحمت کشیدیم و متمدن شدیم؛ در آن سوی دنیا قومی زندگی می کردند که همچنان به زندگی آزاد و طبیعی خود ادامه می دادند و روزی خود را بی واسطه از زمین می گرفتند و این گونه زندگی چند هزار ساله، انباشت دانشی را از طبیعت و هر آنچه در اوست را در پیش آن ها پدید آورد که در میان ملتهای دنیا بی نظیر است. سرخپوست آمریکایی تعالی خود را در هماهنگی روحش با روح طبیعت و هماهنگی خود با آن می بینند، آنجا که می گوید:

 

"سرخپوست آمریکایی از خاک است، چه خاک زمین جنگلی، چه دشت، چه کوهپایه یا زمین های بلند. او با این زمینها همساز است، زیرا همان دستی که اینها را آفریده است، انسان را نیز متناسب با آنها آفریده است. او همانگونه طبیعی رشد می کند که یک آفتابگردان گردان وحشی می رود و متعلق به همانجایی هست که بافالو ها به آن تعلق دارند..."

 

"ایستاده خرس رییس قبیله اوکلالا سو"

 

 

 و بی شک همین هماهنگی است که باعث می شود که شکار برای او امری مقدس شود و آن را هدیه ای از مادر-زمین بداند:

 

"وقتی به شکار می رویم، این تیر ما نیست که موس* را می کشد؛ هر اندازه هم که کمان ما قدرت داشته باشد، باز هم طبیعت است که او را می کشد."

"تندر بزرگ"

 

و همین غرق شدن در طبیعت است که او را وارسته از هر مسلکی می کند، چه او حقیقت را بی واسطه دریافته است:

 

"صدای روح بزرگ در آواز پرندگان، شر شر آب ها و بوی خوش گل ها شنیده می شود. اگر پاگانیسم** این است، پس در این زمان من یک پاگان هستم..."

"کرترود سیمونز بونین"

 

و این جاست که او در می یابد:

 

"از شیوه زندگی سرخپوست آزادی بزرگی بدست می آید: عشق به طبیعت، احترام به زندگی، ایمان به نیرویی برتر و اصول حقیقت یعنی: راستی، درستی، عدالت، بخشندگی و برادری به عنوان راهنمایی در روابط دنیوی."

 

"ایستاده خرس رییس قبیله اوکلالا سو"

      

و به خاطر تمام این هاست که آنها را دوست دارم...

 

منابع:

http://www.greatdreams.com/wisdom.htm

 

http://www.sapphyr.net/natam

 

 

"تمام چیزهای واقعی نگاه شما را جلب می کنند، اما تنها تعقیب آنهاست که قلب شما را تسخیر خواهد کرد!"

 

"مثل قدیمی سرخپوستی"

 

 

پانوشت ها:

 

* نوعی گوزن بزرگ

** عدم اعتقاد به ادیان بزرگ


دوشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٤

شاهین



 

lucky-lucke.com 

I'm a poor lonesome cowboy
I've a long long way from home
And this poor lonesome cowboy
Has got a long long way to home
Over mountains and over prairies
And ??? today is done
My horse and me keep riding
Into this settin' sun

(Lonesome cowboy)
(You've a long long way to go)
(To go ...)
(To go)


شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٤

شاهین



به خاطر يک مشت دلار...

1-       نيكى محجوب: سه شير آفريقايى دختر ۱۲ ساله اى را از دست آدم ربايان نجات داده و تا زمان رسيدن پليس از اين كودك نگهدارى كردند. پليس اتيوپى با اعلام اين خبر گفت: هفت آدم ربا كودكى را براى ازدواج اجبارى از روستايش دزديده بودند و بارها مورد شكنجه و ضرب و جرح قرار دادند، اما با صداى گريه اين كودك سه شير براى نجات او وارد منطقه آدم ربايان شده و او را از دست آدم ربايان خارج كردند. اين شيرها يك روز و نيم و تا زمان رسيدن پليس، كودك را نگهدارى كرده و سپس به جنگل بازگشتند. مردانى كه اين دختر را به مدت هفت روز دزديده بودند و مورد آزار قرار داده بودند، توسط شيرها فرار كردند. ويند ودجى رئيس پليس منطقه بتياجنتى در ۵۶ كيلومترى پايتخت اتيوپى، آديس آبابا گفت: شيرها تا زمانى كه ما دختر را پيدا كنيم، از او نگهدارى مى كردند و با مشاهده ما اين كودك را به مانند هديه اى در اختيارمان گذاشته و به جنگل رفتند. اگر اين شيرها به كمك كودك نمى آمدند، ممكن بود اتفاق بسيار ناگوارى براى اين كودك رخ دهد. در بسيارى موارد اين دختران مورد تجاوز وحشيانه قرار مى گيرند تا تن به ازدواج اجبارى دهند و در بسيارى موارد ممكن است جانشان را از دست دهند. ودجى در ادامه گفت: اين يك معجزه است. در اين منطقه شيرها به انسان ها حمله مى كنند، در حالى كه اين شيرها از كودك نگهدارى كرده و او را سالم تحويل دادند. استوارت ويليامز مدير حيات وحش منطقه گفت: دليل اينكه به كودك حمله نشده، گريه و صداى ناله او بوده كه ممكن است صدايى شبيه اصوات كمك خواهى شيرها است (1) و همين سبب شده كه شيرها از كودك نگهدارى كنند و او را نخوردند. چهار برادر و خواهر اين دختر از ديدن او خوشحال شدند. پليس چهار متهم از هفت متهم اين پرونده را دستگير كرده و سه تن ديگر هنوز شناسايى نشده اند. اتيوپى از كشورهايى است كه براى ازدواج اجبارى دختران را مى دزدند و در بسيارى موارد با تجاوز و ضرب و جرح آنها را به اين كار مجبور مى كنند. اين دختر ۱۲ ساله در گفت وگويى با پليس منطقه گفت: آدم ربايان بسيار مرا اذيت كردند و بارها مرا زدند، اما شيرها هيچ آسيبى به من نرساندند و تنها در اطراف من حلقه اى درست كردند تا كسى نتواند به من نزديك شود. (شرق- حوادث- 2/4/84)

 

2-       امروز بعد از ظهر امتحان معارف 2 داشتم که در واقع آخرین درس عمومی بود که امتحان دادم و اگر مشمول لطف استاد محترمش نشم دیگه از دست اینجور درس ها تا آخر عمر راحت شدم... راستش درس وحشتناکی بود، نه به خاطر ادبیات مشکلش و نه به خاطر حجم زیاد مطلبش. نه، به خاطر اینکه مجبورت می کرد فقط به خاطر چند نمره یک چیزهایی حفظ کنی و سر جلسه هم سعی کنی با بهترین خطی که می تونی بنویسیشون. چیزهایی که بعضی هاشون کاملا با اون چیزایی که بهشون اعتقاد داری مغایر هستن، مثلا همین معارف 2 که حدود 170 صفحه کتاب هست که در واقع 150 صفحه اولش مقدمه ای است بر 20 صفحه آخرش که در مورد "ولایت مطلقه فقیه" هست. امروز خیلی دوست داشتم که این جسارت و بی خیالی رو داشتم که در جواب سوالاشون دقیقا اون چیزهایی رو که فکر می کردم درسته و بهشون اعتقاد دارم رو توی ورقه امتحان بنویسم، اما... . شاید هم یکی از بچه ها راست می گفت که :"بذار فکر کنن که تونستن اینجوری بشکننمون..." . به هر حال خوشحالم که تمام شد. ( یه نفس عمیق!!!)

 

 

1-       با اینکه خودم تقریبا آدم منطقی هستم ولی واسه بعضی چیزها مثل این قضیه دوست ندارم هیچ دلیل منطقی ارائه بدم یا بسازم. اگه از من می پرسین می گم که شیرها این کار رو کردن چون فکر می کردن باید بکنن!!!


پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٤

شاهین



درخت...

دره ای هست که یه بار خیلی اتفاقی پیداش کردم، اصلا نمی دونم چی شد که به اون طرف کشونده شدم. اول که واردش می شی هم فکر نمی کنی همچین جایی باشه و به نظرت می رسه که باید دره بنبست کوچکی باشه که هیچی هم توش نیست. اما یه شیب کوچیک اولش رو که بری بالا و خم اولش رو که رد کنی انگار وارد یه بهشت کوچیک می شی...

جا به جاش چشمه از زمین زده بیرون و کفش از به هم پیوستن آب این چشمه ها رودخونه کوچکی درست شده که دورادورش چندتا درخت سرو و بید و گردو توی هم رفتن و از بالا که نگاه کنی اصلا خط رود رو نمی بینی. در ضمن این دره پر درخت های سنجد با سخاوتی هست که با کمی تلاش می تونی حسابی دهنت رو باهاشون شیرین کنی و چندتا درخت بزرگ زرشک که درست بالای چشمه ها در اومدن که توی روزای گرم اول پاییز توشون هم پر کبک می شه هم می تونی با زرشکای ترش و آبدارش دهنت رو گَس گَس کنی. خلاصه جای خیلی بکریه و شاید این بکری رو از مسیر دسترسی طولانی، پرشیب، سنگلاخییش داره که شکارچی های شهری مکانیزه رو ازش دور نگه می داره و محلی ها هم اینقدر جاهای بهتر بلدن که لازم نمی بینن خودشون رو اینقدر به زحمت بندازن، خلاصه شاید اصلا دیوونگی باشه که بخوای این همه راه بری که حالا دوتا دونه سنجد یا زرشک بخوری یا 1-2 تا کبک توش بزنی یا نزنی چون توی نصف مسیری که تو رو به این دره می رسونه می تونی همه کارها رو بکنی.

 

 by ali ameri

 

اما چیزی که واسه دفعه دوم و سوم و ... من رو به اونجا کشوند و می کشونه تک درخت زیباییه که روی یال دامنه سمت چپی دره روییده، درست در بدترین جایی که یه درخت می تونه دربیاد؛ درست جایی که در معرض بیشترین و هولناکترین تندباد ها و طوفانهای زمستونیه و بعد بهار که برف ها آب شد بی آب می مونه تا پاییز که دوباره اولین بارون ها بیاد و سیرابش کنه. برای همین هر سال اوایل پاییز واسه اولین بار که می رم اونجا با نگروونی دنبالش می گردم که ببینم باد و طوفان ها و بهمن های زمستون و بی آبی تابستون رو تاب اُورده یا نه؟ و چقدر خوشحال می شم که هر سال دوباره سالم می بینمش و البته انتظاری هم جز این ندارم چرا که این درخت واسه من شده نماد نستوهی و شکست ناپذیری، می تونم ساعتها بشینم از دور نگاهش کنم، سرم رو بزارم رو شونه شو و باهاش حرف بزنم و از خسته شدن ها و بدبیاری هام بهش بگم و بگم و بگم و خودم خالی کنم و ازش انرژی بگیرم و موقع خداحافظی هم به هم  قول می دیم که یه زمستون و یه تابستون دیگه رو تاب بیاریم تا پاییز دیگه که دوباره همدیگه رو ببینیم...

اما، راستش وقتی که با همیم، تنها کسی که  حرف می زنه و غرغر می کنه منم و اون معمولا هیچی نمی گه، فقط بعضی وقتا به خاطر بعضی حرفا که بهش می زنم و احتمالا خوشش میاد یه لبخندی تحویلم می ده؛ مثل اون باری که که بش گفتم:« می دونی درخت؛ "همینگ وی"، یه جمله قشنگ داره که من خیلی دوسش دارم، اون می گه: یه مرد ممکنه که نابود بشه ولی شکست نمی خوره..» نمی دونم شاید غم هاش بزرگتر از ایناس که بخواد به من بگه شاید هم دلش به حال من سوزه و چیزی نمی گه به هر حال همیشه که موقع برگشتن که یادم می افته دوباره اون هیچی نگفته، یه چند قدمی تا جایی که ببینمش بر می گردم و بلند داد می زنم :« هی درخت، سال دیگه که اومدم پیشت، یادت باشه که فقط این تویی که باید حرف بزنی...» و اون در جوابم مثل دفعای قبل فقط یه لبخند می زنه. این هم انگار واسه ما شده یه بازی که هر دو مون دوسش داریم...


چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا