به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

بگذريم...

ببخشید که اینجا این طوری شده، می دونم خیلی هاتون نمی آیین اینجا که از این حرفها بشنوید، اما متاسفانه توی مملکتی زندگی می کنیم که باید به غیر از چیزایی که دوست داریم به چیزایی که دوست نداریم هم فکر بکنیم و غصه خیلی چیزها رو که اصولا نباید بخوریم، بخوریم. بی تفاوت تر از این هم نمی شه بود یا حداقل من نمی تونم...  

 

بگذریم...

 chukar

 

این عکس "کبک" رو روز جمعه خواهرم توی کوه گرفته. گرچه که از فاصله دور گرفته شده و یه کم ضد نور شده و به همین دلایل رنگهاش چندان واضح نیست ولی از ژستش خیلی خوشم اومد و معلومه که کاملا متوجه عکاس شده و داره مستقیم نگاهش می کنه. توی شکارگاه (حداقل شکارگاه های اطراف تهران) معمولا اگه از توی دوربین ببینیم که یه کبکی داره اینجوری بهمون نگاه می کنه می شنویم که انگار داره به زبون بی زبونی می گه: «من یکی حسابی حواسم جمعه، اصلا روم حساب باز نکن:))  »

 

 

پ.ن.۱: هر آنچه در مورد تفنگ( انواع و اقسام، مهمات و ....) می خواهید بدانید. مقاله جالب و آموزنده دیگری از استاد ارجمند، جناب کوله کش...

پ.ن.2 : سوسو آپدیت شد:)


یکشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٤

شاهین



سخنی نيست...

چه بگويم؟ سخنی نيست.

 

می‌وزد از سر اميد نسيمی،

ليک تا زمزمه‌يی سازکند

در همه خلوت صحرا 

                          به ره‌اش 

                                      نارونی نيست. 

چه بگويم؟ سخنی نيست.

 

 

پشت درهای فروبسته

شب از دشنه و دشمن پر

به کج‌انديشی 

                    خاموش 

                               نشسته‌ست. 

 

 

بام‌ها 

        زير فشار شب 

                            کج، 

کوچه 

       از آمدورفت شب بدچشم سمج 

                                                 خسته‌ست. 

 

 

چه بگويم؟ سخنی نيست.

در همه خلوت اين شهر، آوا

جز ز موشی که دراند کفنی 

                                    نيست. 

 

 

وندر اين ظلمت‌جا

جز سيانوحه‌ی شومرده زنی 

                                     نيست. 

 

 

ور نسيمی جنبد

                     به ره‌اش 

                                 نجوا را 

                                         نارونی نيست. 

 

by ali ameri

 

چه بگويم؟

سخنی نيست...

 

ا.بامداد


شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٤

شاهین



تا شنبه صبح...

یار دبستانی من، با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه

ترکه ی بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب؛ بد اگه بد، مرده دلای آدماش

 

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه

کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه ؟

 

یار دبستانی من، با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه

ترکه بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما

 

 

 

یار دبستانی من، با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه

ترکه ی بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما

 

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب؛ بد اگه بد، مرده دلهای آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه

کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟

یار دبستانی من، با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه

ترکه ی بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما

 

...


یکشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٤

شاهین



امروز...

by ali ameri 

ساقي، گل و سبزه بس طربناک شده است:) 

 

 

پ.ن:

1-       ولی حیف که دیگه ما رفتیم توی امتحانا...

2-       سوسو آپدیت شد!

3-       امروز فیلم تیلیغاتی آقای هاشمی رو دیدم، فکر کنم اگر فرصتی پیش می آمد و استیون اسپیلبرگ هم این فیلم رو می دید در ساخت فیلم jaws  تجدید نظر می کرد!


جمعه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٤

شاهین



شنبه شب، يکشنبه صبح/ زياران، طالقان/ پلو پزون ساعت ۲ نصف شب و مار...

نهار رو توی چادر خوردیم و به هوای خوردن چای آخر* اومدیم بیرون چادر کنار آتیشی که سر ظهری گرماش چندان هم دلچسب نبود. 10 دقیقه ای هست که نشستیم، مهدی پاهاش رو دراز کرده کنار آتیش و طبق معمول داره آتیش بازی می کنه، مصطفی داره چای می خوره و منم دارم با ته مونده چای، آتیشا رو خاموش می کنم و توی این فکرم که چه کار اشتباهی دارم می کنم که روی سنگهای داغ، آب می ریزم که... فریاد "مار، مار..." مصطفی من رو از جا می پرونه. یه لحظه عبور هیبت قهوه ای رنگی رو می بینم که از فاصه 30 سانتی متری بین زانوهای من و مصطفی رد می شه و در همون حال به طور غریزی هر دومون به عقب می پریم، مار رو می بینم که وحشتزده و به سرعت به سمت مهدی می ره، چیزی حدود یک تا یک متر و 10 سانت طول و حدود 2 تا 2.5سانت قطر با نوار های قهوه ای کرم که به طور طولی از سر تا دمش امتداد دارن(به احتمال زیاد افعی بود)... دیگه چیزی یادم نمی یاد جز صحنه ای که مار رو در حال پیچ و تاب خوردن توی هوا دیدم.

اما آنچه اتفاق افتاد از زبان مهدی: مار مستقیم می ره روی پای مهدی و همونجا لحظه ای مکث می کنه و مهدی هم از همون لحظه تعلل مار استفاده می کنه به قول خودش اون رو سانتر می کنه!

خلاصه همه مون به خصوص مهدی خیلی شانس اوردیم چون اون مار وحشت زده و عصبی هر کاری ممکن بود که ازش سر بزنه. فقط سوالی که برام پیش اومده اینه که واقعا این مار از کجا و چرا اومد؟ سر ظهر ساعت 1 ، اینقدر وحشت زده و مضطرب و تازه به سمت جایی که هم دود آتش بود و هم سر و صدای حرف زدن ما!!!

...

این هم چندتا عکس از این برنامه 1.5 روزه ما، مکان: ارتفاعات زیاران...

 

by ali ameri

 

 

by ali ameri

 

 

by ali ameri

 

 

by ali ameri

این اسبها رو هم نبینید که اینقدر آرومن تا نیم 15 دقیقه قبلش بد جوری داشتن شیطونی می کردن که البته عکساش... ؛)

 

by ali ameri

تا دلتون بخواد از این جیرجیرک ها در طرح  ها و رنگبندی های مختلف وجود داشت...  

 

by mostafa saeednejad

این جناب هم موقع عکاسی شدیدا پسر خاله شد و اومد روی لباس من که من گرفتمش و مصطفی هم این عکس رو از پز جالبش انداخت:)

 

 

در پایان جا داره که از مهدی تشکر کنم که این برنامه نتیجه همت و زحمت های اون بود:)  

 

 

*یه چیزی توی مایه های "اوت آخر" توی فوتبال!!

**سوسو هم آپدیت شد.


دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٤

شاهین



امروز- سنگان...

by ali ameri

 

کنار آبشار خوابیدی و باد که گاهی به سمتت بر می گرده ذرات زیر آب رو به صورتت می پاشه. توی حال و هوای خودتی که یهو از کنار سرت صدای پَری می شنوی. بدون اینکه سرت رو تکون بدی چشمات رو نیمه باز می کنی... پرنده کوچیک نک درازیه که خورده ای از نان ته مانده صبحانه رو به نکش گرفته و می خواد اون رو بخوره...

دستت ناخودآگاه به سمت دوربین می ره، یه دستی زیب جلدش رو باز می کنی و دوربین رو بیرون میاری، روشنش می کنی و... حالا گیرم که خیلی خوش شانس بودی و تونستی یه عکس توی پرواز ازش بگیری، حبف این وضعیت نیست که بخوای به همش بزنی؟؟؟(ذهنت زنگ می زنه!)

این پرنده الان به تو اعتماد کرده که اومده توی فاصله 30 سانتیت نشسته و داره درست زیر گوشت غذا می خوره، چی بیشتر از این می خوای، می تونی زیر چشمی نگاهش کنی و سرشار از حضورش بشی...آخه چقدر طمع داری...!!؟

دوربین رو همونجوری که توی دستته خاموش می کنی، پرنده غذاش رو می خوره. می پره رو تخته سنگ کوچکی که روبروت قرار داره و تو واسه اینکه ببینش باید سرت رو بالا بیاری... دمی تکون می ده و با پرواز مستقیمی می ره به سمت دیواره سنگی و می بینیش که داخل سوراخی می شه، جایی که احتمالا دهان های بازی انتظارش رو می کشن...

بقیه نونی رو که همراه داری براش خرد می کنی و می ریزی روی یه تخته سنگ صاف و جایی می ذاریش که اسپری آبشار خیسش نکنه.

کوله رو می بندی و راه می افتی، چقدر کم وقت داشتی که بخوای خستگی این همه وقت رو یه جا در کنی...

 

by ali ameri

 

 

by ali ameri

 

 

by ali ameri

 

 

by ali ameri

 

 

by ali ameri

 عکس اون سوسک سیاه رو خیلی دوست دارم:)


جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٤

شاهین



درباره ی نيش مار!

زرتشت روزی از گرما در زیر انجیر بُنی خفته بود و دست ها را بر چهره نهاده، که ماری در رسید و گردنش را گزید، چنان که زرتشت از درد فریاد کرد. چون دست از چهره برگرفت، مار را دید. مار چشمان زرتشت را بشناخت و ناشیانه به خود پیچید و رو در گریز نهاد.

زرتشت گفت:« مرو که هنوز سپاست نگفته ام! تو مرا بهنگام از خواب برخیزاندی. من هنوز راهی دراز در پیش دارم.» مار غمین گفت:« راهی چندان در پیش نداری. زهر من کشنده است.» زرتشت لبخندی زد و گفت:« کجا اژدهایی از زهر ماری مرده است! بیا زهرت را باز گیر! تو نه چندان توانگری که آن را به من بخشی.» آن گاه مار دیگر بار بر گردن او افتاد و زخم اش را مکید.

چون زرتشت روزی این سرگذشت را با شاگردان حکایت کرد، پرسیدند: « زرتشت، حکمتِ حکایتِ تو چیست؟» زرتشت در این باب چنین پاسخ داد:« نیکان و عادلان مرا دشمن اخلاق می دانند: حکایت من ضدِ [احکام] اخلاق است.»

اگر دشمنی دارید، بدی اش را با نیکی پاسخ نگویید که شرمسار می شود. به جای آن گواهی دهید که در حق شما نیکی کرده کرده است.

خشم گرفتن به که شرمسار کردن! و اگر نفرینتان کنند، خوش ندارم که در برابر دعا کنید. شما نیز نفرینی کنید!

و اگر بیدادی بزرگ بر شما روا دارند، شما نیز در برابر بی درنگ پنج بیداد کوچک کنید. هولناک است دیدار کسی که بیداد بر او زور می آورد.

هیچ می دانستید که بیداد سرشکن شده خود نیم-داد است؟ و آن را که تابِ بیداد کشیدن است باید آن را بر خود آسان گیرد؟

اندکی کین خواهی انسانی تر است از هیچ. کیفرتان را دوست نمی دارم اگر بزهکار را حقی و شرفی نباشد.

بی حق دانستن خویش بزرگ وارانه تر است از بر حق دانستن، به ویژه آنگاه که حق با تو باشد. بهر اینکار تنها چندان که باید توانگر می باید بود.

...

چنین گفت زرتشت- نیچه، ترجمه ی داریوش آشوری 


چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

شاهین



يک خبر خوشحال کننده...

 

موفقیت به دست آمده رو به همه تبریک می گویم و آرزوی بازگشتی سالم و بی اتفاق برای همه شان دارم :)


سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٤

شاهین



۱-۲-۳ :)

1-

 

by ali ameri

 

بدون شرح!

 

2- بعضی وقت ها توی این شهر مجازی، حرف هایی از شهروند های محترمش می شنوی که حسابی دلت می گیره... . به قول یکی از دوستای خوبم:" توی دنیای واقعی به اندازه کافی اعصاب هم رو خُرد می کنیم، دلیلی نداره که اینجا هم سوهان روح همدیگه باشیم... ."

 

3- سوسو آپدیت شد:) 


یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٤

شاهین



اهميت با هم بودن...

بعضی وقت ها واقعا به این نتیجه می رسم که انگار واقعا قسمت نبوده یه کاری انجام بشه... جریان از این قراره که ما با این عمو علی مون که خیلی دوسش داریم هنوز بعد از عید وقت نشده بود که یه برنامه بریم و کل برنامه های مشترکمون بعد از عید منحصر شده بود به یه بار باشگاه مهام رفتن که تازه اونم توی تعطیلات نوروز بود...

خلاصه این هفته عزم رو جزم کردیم که هر گرفتاری پیش اومد به قول معروف "دو درش" کنیم و جمعه رو بزنیم بیرون. واقعا هم اینکار رو کردیم و بالاخره تونستیم علی رغم تمام گرفتاری ها، صبح جمعه رو خالی کنیم و با یکی دیگه از دوستان هم قرار گذاشتیم که خلاصه سه نفری بریم سی چال یه صبحونه بزنیم و دوباره گازش رو بگیریم و برگردیم تهران...

تهران رو که رد کردیم، کلاج ماشین شروع کرد به بازی در اوردن و به میگون نرسیده رفت تعطیلات... خلاصه، دیگه صلاح ندونستیم با این ماشین بیشتر بریم. یه بربری از نونوایی میگون خریدیم و بربری گاز زنان، ماشین رو سر وته کردیم به سمت تهران، به سربالایی های گردنه قوچک که رسیدیم سر یه دنده عوض کردن دیگه کل سیستم گیربکس قفل کرد که خلاصه با کلی بدبختی و کثیف کاری علیرضا تونست یه کم هوا گیریش کنه و دوباره یه مسافتی رو باش بریم، اما این هم زودگذر بود و 20 دقیقه بعد ما بودیم یه ماشین، که دیگه به هیچ وجه دوست نداشت درست بشه...

 

by ali ameri

 

خلاصه تا علیرضا زنگ بزنه و چندتا دوستاش واسه کمک بیان و ماشین رو بکسل کنیم یه 1-2 ساعتی کنار جاده داشتیم واسه هم جک تعریف می کردیم( البته به غیر از یه ربع نیم ساعت اولش) . خلاصه بچه ها رسیدن و خیلی سریع اتصالات رو برقرار کردن و یه تیکه راه رو تا اولین سرپایینی مسیر، بکسلمون کردن و بقیه راه رو هم لندی با هزار تا گرفتاری با دنده 3- 4 و البته در اسکورت 3 تا 4WD  دیگه اومد  تا رسیدیم به تهران و به راهبندانش که باز دوباره مجبور به بکسل شدیم...

...

خلاصه برنامه این هفته هم به این شکل تبدیل به خاطره شد، نمی خوام شعار بدم یا خودم رو توجیه کنم ولی معتقدم خیلی وقتها همین که با چندتا آدم که دوسشون داری؛ با هم باشی خیلی مهمتر از اینه که کجا باشی و چه برنامه ای رفته باشی... .

نکته دیگری هم که واقعا ازش لذت بردم و کیف کردم معرفت و محبت  دوستایی بود که برای کمک بهمون اومدن و یه جوری با قضیه برخورد کردن که انگار این وضعیت ما بیشتر مشکل اوناست تا مشکل ما. در عین حال دقت، سرعت، هماهنگی و حرفه ای گریشون هم در انجام کار واقعا ستودنی بود، که همنجا از همشون تشکر می کنم:)

 

by ali ameri

 

اما، جالب تر از همه خواب عمیق و آرامش بخشی بود که بعد از رسیدن به خونه و نهار خوردن، رفتم... انگار که واقعا سی چال رو صعود کرده باشم... و کاملا حس یه خواب خوب بعد از برنامه رو برام داشت...

 

by ali ameri

 

اینم واسه شما دوتا!


جمعه ٦ خرداد ،۱۳۸٤

شاهین



سر به صحرا...

by ali ameri

 

ابر آمد و باز بر ســــــــر سبزه گریست        بـــی باده گلرنگ نمی شاید زیست!

 

کاین سبزه که امروز تماشا گه ماست         تا سبزه خاک ما تماشا گه کیست؟

 

 

 

داشتم عرض خیابان را رد می کردم که توجهم بهشان جلب شد. شاید به خاطر لباس نارنجی رنگ زیبای پسرک بود شاید هم به خاطر شکل راه رفتنش بود که به نظرم خنده دار رسید. مادر مشغول پیاده روی بود، این را از ریتم گامهایش می توانستی بفهمی و پسرک کلافه از این کار یکنواخت که شاید دلیلش هم خیلی هم برایش مهم نبود، به حالت نیمه دو در پی اش روان. پسرک 4-5 ساله می خورد با موهای بلند و لخت مشکی رنگی که از تمیزی زیر نور خورشید مثل پر کلاغ می درخشید.

آن طرف خیابان در نقطه ای درست روبروی هم قرار گرفتیم. دیدم که پسر قدمش را تندتر کرد تا به مادرش رسید. گوشه لباس مادر را گرفت و کشید و با صدای بلندی که اعتراض و التماس را درش حس می کردی گفت:« مامان، تو رو خدا یه جا بشینیم، من خسته شدم ...»

و مادر با لحن تحکم آمیزی در جوابش گفت:« پسرم بیا، مرد که نباید خسته بشه... »

ازشان رد شده بودم که از پشت سر صدای غر غر پسرک را شنیدم که با خود می گفت:« عجب غلطی کردیم مرد شدیم...»


پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٤

شاهین



یادی از مجله "طبیعت" ...

مطلبی که پیش روی دارید یکی از مهیج ترین و زیباترین خاطرات شکاریست که تا کنون خوانده ام. ماخذ مطلب،  مجله خوب و دوست داشتنی " طبیعت" است که در عمر کوتاه خود خوش درخشید. زحمت ترجمه این مطلب را جناب آقای "حمید ذاکری" کشیده اند که ترجمه های زیبا، فنی و استادانه ایشان همواره از جذابترین قسمتهای مجله های " شکار و دوستداران طبیعت " (سری بعد از انقلاب- شماره های 1- 53 به سردبیری جناب استاد "محمد علی اینانلو") و " طبیعت " بودند،  دو مجله ای که فکر می کنم در تعیین نوع نگرش من و هم نسلان من به مقوله شکار نقش به سزایی داشتند و دست اندر کاران آن دومجله (که تقریبا یک تیم بودند) حق بزرگی بر گردن من و امثال من و طبیعت این مرز و بوم دارند. انشاالله اگر عمری باقی بود در مورد این دو مجله بیشتر خواهم نوشت…

اما، تایپ این مطلب یک هفته ای طول کشید و سعی کردم که کاملا مطابق نسخه چاپی باشد تا رعایت امانت شده باشد فقط در مورد اصطلاحات به کار رفته که ممکن است برای بعضی نا آشنا باشد با سواد اندک خودم در پانوشت  توضیحاتی اضافه کردم.

امیدوارم صاحبان اصلی مطلب این جسارت را بر من ببخشند، که غرض فقط این بود که یادی از آن دو مجله و آدمهایی که دوستشان دارم کرده باشم.

امید که شما هم از خواندنش لذت ببرید…  

 

 

 

شیر آنجاست، صدایش را می شنوی؟

 

 

ماه نقره ای، چنان در سینه شب آفریقا پایین آمده بود که می توانستی لمسش کنی. آن سوی آتش کمپ ما، شیرها که از بوی شترهای افسار شده به وجد آمده بودند، درون نخلها پرسه می زدند. هر از گاه یکی از آنان می غرید، غرشی چنان بلند و نزدیک و ترساننده که موی بازوهایم را سیخ می کرد و پشتم تیر می کشید.

دلگادو، که همچون ماه صحرای آفریقا سرد بود، به ترس گاه گاهی من موذیانه پوزخند می زد. داشتیم با هم مشاعره می کردیم و هر کدام از ما عبارات و اشعاری را که درباره شیرها به خاطر می آوردیم برای یکدیگر می خواندیم. طرف مقابل باید گوینده و منبع آن شعر یا عبارت را بازگو می کرد و در غیر این صورت بازنده بود و باید نوشیدنی می داد.

دلگادو، علاوه بر اینکه شکارچی حرفه ای سافاری بود، در ادبیات هم دستی به سزا داشت. پس در حالی که لبخند می زد و به دل شعله های آتش می نگریست، گفت:« حالا بگو ببینم این شعر از کیست: آن قصر که جمشید در او جام گرفت/ آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت// بهرام که گور می گرفتی همه عمر/ دیدی که چطور گور بهرام گرفت؟ »

گفتم:« ساده است. از رباعیات خیام، ترجمه فیتز جرالد. هر بچه مدرسه ای این را می داند! خوب حالا نوبت من است حواست را جمع کن: سگ زنده بهتر از شیر مرده است. چون زنده می داند که خواهد مرد، اما مرده هیچ نمی داند

دلگادو، در حالی که در ریش های پخش و نامنظمش نیش خند می زد گفت:« تکه ای کیک بده، افندی.» و همچنان که بخار کندوک(1) چهره اش را به نقشی پیچاپیچ و مبهم رنگ می زد ادامه داد:« کتاب جمعه، فصل نهم، آیات 4و 5 شاه جیمز... هر بچه کودکستانی این را می داند!»

خندید و خنده اش با غرش یک شیر درآمیخت و ادامه یافت.

من بی اختیار تفنگم را چسبیدم.

...

نیکلاس دلگادو، عجیب ترین شکارچی حرفه ای در آفریقا بود. من در منطقه زامالی در جنوب سومالی با او آشنا شدم، که عجیب ترین کشوری بود که در آن به شکار رفته بودم. او ویژگی های متعددی داشت. اول از همه، بسیار کوتاه قد بود و به زحمت به یک متر و پنجاه سانت می رسید. شانه های بسیار پهنی داشت و با پوست بافالویی که به دوش می افکند گاه سخت غیر عادی به نظر می آمد. پوست بدنش چنان آفتاب خورده و چغر بود که به گوشت خشک شده دودی می مانست و در دو طرف گونه اش زخمی قدیمی به یادگار داشت که احتمالا یا نوعی آیین قبیله ای بود، یا توسط توسط شیری بسیار هنرمند و دقیق به وجود آمده بود! بدنش چنان مسطح و فاصله سینه و پشتش چنان کم بود که احساس می کردی می توانی او را مانند پاکت تا کنی و در صندوق پست بیاندازی. دوم اینکه، او لباس آهار زده خاکی و  رفتار شق و رق و با متانت، بیشتر شکارچی های حرفه ای را مسخره می کرد. موهای سیاه ژولیده اش تا شانه می رسید، و معمولا شلوار لی آفتاب خورده و رنگ و رو رفته ای که پاچه های آن را کوتاه کرده بود، به پا می کرد و پیراهن آستین کوتاه هاوایی می پوشید.

نیک دلگادو در بیابان شلنگ نمی انداخت- او پرسه زن، دولا، یا ماهرخ(2) می رفت؛ و گاهی هر سه حالت در یک گام برداشتن او مشهود بود. با این همه از مگادیشو تا شاخ آفریقا، همه او را به عنوان بهترین شکارچی حرفه ای شیر می شناختند.

اولین بار وصف او را از یک دوست آمریکایی شنیدم که با حرارت زیادی از مهارت های او در شکار حرف می زد:« خوب، او کمی عجیب لباس می پوشد، زیاد حمام نمی کند و سه همسر دارد، هر سه از زیباترین زنان سومالی. بعضی ها می گویند که جد پدری او شغل مهمی در دهه 1920 در بخش ایتالیایی سومالی داشته و همین باعث شده که او بعد از 40 سال به این کشور باز گردد.»

دیگران می گفتند که او فقط یک هیپی سرگردان دهه 60 است. عده کمی او را مامور سیا می دانستند که در آغاز هرج و مرج آغاز استقلال سومالی- که باعث قتل عبدی شرماک(رییس جمهور)  شد و به دنبال یک کودتای نظامی، سومالی را در جیب مسکو قرار داد- به این کشور اعزام شده است.

حقیقت هر چه بود نیکی دلگادو به همه این شایعات پوزخند می زد و هیچ واکنش خاصی نشان نمی داد. او یک شکارچی بی نظیر شیر بود که هر که با او به شکار رفته بود دست پر برگشته و یک یال سه متری با خود آورده بود.

ابتدا در هتل مگادیشو با او تماس گرفتم و پس از یک سافاری دو هفته ای شکار با شتر، اکنون در اینجا بودیم و من در سخت ترین، پرت ترین، خشن ترین، پرخارترین و ترساننده ترین منطقه در شبی تاریک و هولناک، در کنار عجیب ترین بَلَدِ شکار(3) افریقا، شعر می خواندم و در کنارم شتر ها فین کنان و فرته زنان پوزه بر خار می گشودند و جز آن، صداهای بسیار ناآشنای دیگر در گوشم می پیچید که در میانشان غرش گرسنه و آزمند شیرها فایق بود. و من به جز جز آنچه در آنجا بود عشق می ورزیدم.

دلگادو اکنون کپان شتر بر خود کشیده و در کنار آتش آرام خفته بود. آخرین فنجان قهوه را نوشیدم، تفنگ و بیلائو (دشنه بسیار تیز سومالیایی) را جمع کردم و در رویای خویش فرو رفتم که پر بود از گربه های عظیم با یالهای هراسناک و دهان های خون چکان.

سپیده دم بر فراز گن لیبا (پنجه شیر)، سختونی پرتگاهی و تیز در شرق ما که پوشیده از درختان اورس بود، بر آمد. حدود 2 ساعت بود که بیدار شده و همچنان که از سرمای سحرگاهی صحرا می لرزیدیم چای پر رنگ تلخ و قرمه گوشت گوسفند سرد خورده بودیم. با اولین پرتو صبحگاهی، شیرها از اطراف ما دور شدند و کشته های شبانه خود را رها ساختند تا غروب هنگام برگردند.

دلگادو گفت:« به محض اینکه آب بخورند به میان اورس(4) ها می روند. آن بالا، در گرمای روز، خنک تر است. سپس امشب باز می گردند تا بار دیگر شکار کنند یا بکشند.»

به راه افتادیم.

زمانی که روشنایی به حدی رسید که می توانستیم طناب سیاه را از سفید تشخیص دهیم، سر رد زن دلگادو، مردی لاغر به نام عمر کریم، دست خود را به علامت بین المللی «ایست» بلند کرد. رو به روی خود، در تاریکی توانستیم هیکل تیره جنبانی را ببینیم. مردی از تاریکی بیرون آمد و به دنبال او دو مرد دیگر نیز ظاهر شدند.. نیزه هاشان در زیر آسمان سرخ تهدید آمیز می نمود. دلگادو زانو زد و با تفنگ خود- یک لوله کوتاه بد قیافه 505/0 گیبز که سایت جلویش از عاج گراز ساخته شده بود و مثل ستاره چشمک می زد- آنان را پوشش داد و در همین حین کریم جلو رفت. سپس رو به ما کرد و به زبان عربی چیزی گفت.

دلگادو گفت:« مشکلی نیست، آن ها چوپان هستند. این ناحیه پر از شیفیه است- راهزنانی که به خاطر یک تکه پارچه کهنه روی دوشت ممکن است تو را بکشند. در این ناحیه باید خیلی مراقب باشی. اما اینها خطری ندارند.» ناحیه ای که ما در آن بودیم شگ نام داشت. اکنون می توانستیم صدای بع بع گوسفندان را بشنویم و من متوجه چند بز لاغر شدم که در سختون جست و خیز می کردند. پایین آمدیم تا به کریم بپیوندیم که با چوپانان سرگرم صحبت بود.

دلگادو ترجمه کرد:« این رفقا می گویند که دیشب شیر بسیار خطرناکی به گله شان زده و بیش از یک دو جین از گوسفندان را لت و پار کرده، و اگر پسرک چوپان به او حمله نمی کرده ممکن بوده بیش از اینها بکشد. پسرک نیزه اش را در بدن شیر فرو می کند ولی شیر با یک ضربه کارش را می سازد.» یکی از چوپانان قدم پیش گذاشت و نیزه پسرک را به ما نشان داد. آهن مثل لوله تا شده بود. موهای زبر زرد به خون لاکی رنگِ خشکیده به بدنه و تیغه نیزه چسبیده بود. نوک نیزه بوی دود و گوشت خام می داد.

«پسرک کجاست؟»

دلگادو گفت:« شیر او را با خود برده و الان دارد توی آن اورس ها او را می خورد.»

قرمه ای که صبحانه خورده بودم، در معده ام پیچید و حال تهوعی حس کردم.

دلگادو در حالی که چشمانش در سپیده دم خونرنگ چون یاقوت زرد برق می زد نیش خندی زد و گفت:« چی می گی، افندی؟»

تغییری در او پدید آمده بود، یا در آن نور وهم آور چنین به نظر می آمد. دیگر آن هیپی مو شندره دوشین نبود. اکنون در مقابل من یک شکارچی ایستاده بود، کشیده، سخت، آماده و مشتاق تعقیب شکاری هول انگیز. به نظر می رسید که ریش ژولیده اش پر شده و به طرزی جادویی انبوه تر گشته است و موهای بلندش بیشتر به یال شیر می مانست. چون تازی شکاری به جانب رد شیر پیچید:« بیایید برویم و رفیقمان را، قبل از اینکه غذایش را تمام کند، بگیریم.»

گفتم:«حق با توست،از کدام طرف؟» دلگادو چنان به مسخره نگاهم کرد که انگار کار خطایی در یک گالری هنری انجام داده و یا با بیژامه به خیابان آمده ام.

در آن لحظه خورشید از سختون بیرون آمد و چشم انداز جهان عوض شد. گویی کسی دروازه های جهنم را گشوده بود. گرمای روز چنان بر ما کوبید که گویی هوک چپ سموکینگ جو فریزر بر ما فرود آمده است. میلیاردها شمع نور بر آمد و تیرهای سوزنی خود را بر گویچه های چشمانم باراند. شگ اینک همه چشم انداز ترسناک خود را آشکار ساخته بود- صخره های پراکنده و شن فرش شده با عود و صبر زرد و خارپشته هایی بلند با با تیغ های خاکستری ترد که در هر قدم چون گربه های خشمگین به رویمان چنگ می انداختند.. یک عقرب سرخ کثیف،  به بلندی انگشت وسط یک غول، از جلو پوتینم گذشت، ایستاد تا با انبرک های پیشینش سلامی بگوید، سپس خود را در شن مخفی ساخت، بدون اینکه چینی بر ماهوت ماسه بیاندازد. لرزیدم و به احتمال دیدن تعدادی دیگر دور خودم را نگاه کردم.

دلگادو که نگاهم می کرد، گفت:«ماسه خنکش می کند. عقربها آدم را نمی کشند، مرد! مریض می کنند، بد جور هم مریض می کنند، اما نمی کشند. ضمنا نمی توانند تو را بخورند!» دهانش در انبوه ریش به خنده گشوده شد:« اما افعی های شنی چیز دیگری هستند. خصوصا گونه مصری آنها. زهرشان مثل جهنم است، اگر تو را بزنند، ظرف 5 ثانیه دراز می شوی. ضمنا خیلی زود به خشم می آیند، پس مواظب باش پا رویشان نگذاری.»

لرزیدم، اما به روی خود نیاوردم.

چوپان سومالی ما را به صحنه کشتار برد. جسد گوسفندان همه جا افتاده بود. بعضی ها سر نداشتند و دیگران با گردنها یا پشتهای خرد شده، خم یا لوله شده بودند. بعضی از لاشه ها هنوز جان می دادند. هرگز کشتارگاهی چنین چندش انگیز و تکان دهنده ندیده بودم.

یک زن سومالیایی داشت یکی از گوسفندان نیمه جان را پوست می کند(در شگ هیچ چیز دور ریخته نمی شود.) و با نزدیک شدن من نگاه به بالا گرداند. زیبایی وحشی عجیبی داشت و رنگ پوستش به قهوه برزیلی می مانست که در آن چند قطره شیر غلیظ ریخته باشند. یکی از چوپانان به زبان سومالی چیزی پرخاش آمیز به او گفت و زن به سرعت در خلنگ زار ناپدید شد. گوسفند نیمه جان نیمه پوست کنده یکی دوبار بع کشید، گویی از زن می خواست که بماند و کار را تمام کند.

دلگادو گفت:« اینجا جایی است که پسرک به شیر حمله کرده.» خون کمی دیده می شد: چند شتک قرمز روشن که به صورت باریکه هایی مقطع در شن بسته بود و یک دلمه تیره رنگ به شکل قاره آفریقا، با دلمه های تیره کوچکتری که چون جزایری در پی آن به سوی سختون کشیده شده بودند.

دلگادو گفت:« نیزه را به شکم شیر زده. بیچاره پسرک.» ایستاد و به تیغه پر سایه سختون، که از اورس های کوتاه پوشیده شده بود، نگاه کرد.« باید یکی از گربه های کج خلق غول پیکری باشد که آن بالا هستند؛ احتمالا از دیدن ما چندان خوشش نخواهد آمد. بسیار خوب برویم.»

پی گیری رد آسان بود. در هر چند متر قطره یا قطراتی خون وجود داشت و جای پنجه های 9 اینچی شیر خود جاده ای ساخته بود. کریم از همه به رد نزدیک تر بود، در حدود 5 متری سمت چپ آن. دلگادو در 10 متری راست رد قرار گرفته بود و من با 5 متر فاصله پشت سر او می رفتم.

شن مثل تنور داغ شده بود. با هر قدم پایم در شن فرو می رفت و ذرات ماسه- پاره ای زغال گداخته- به داخل کفشم می ریخت. آنجا بود که راز صندل های دلگادو را دریافتم. صندل ها با هر قدم شن های جمع شده را به بیرون می ریختند. عرق مساله ای نبود: به محض اینکه قطرات عرق از پیشانی یا ابرو بیرون می زدند، هوای خشک شگ آنها را به خود می کشید. در چنین هوایی رطوبت باقی نمی ماند. بعد از طی چند 100 متر خارشی خام و سوزان را ر زیر بغل ها و کشاله های رانم احساس کردم. شلوار کوتاه و پیراهن شکاری ام، در اثر نمک حاصل از عرق بخار شده و از لکه های سپید پوشیده شده بود.

دلگادو وسایل اضافی اش را در محل گوسفندها گذاشته و فقط پیراهن نخی بلند و شل هاوایی خود را به تن داشت که تا رانهایش می رسید و او را از خار دیگر چیزهای آزار دهنده حفظ می کرد.. پیراهن هاوایی رنگ پریده- که طرح اصلی آن سبز، سیاه و با زمینه طلایی بود- خود نوعی استتار نیز به شمار می آمد.. وقتی وارد ناحیه اورس های کوتاه شدیم دلگادو قیافه ای تحسین برانگیز داشت. موهای بلندش را با نواری از پوست شتر بسته بود تا آن را از چشمانش و نیز بوته های خار دور نگه دارد.

در لبه اورس ها ایستاد و من را به پیش خواند. کریم هم توقف کرده و روی پاشنه چمباتمه زده بود. تفنگ یدک دلگادو دست او بود- یک کالیبر 10 کهنه و رنگ و رو رفته که از دوره زمین شناسی آیوسن در آفریقا به این سو و آن سو کشیده شده و بر خار و سنگ و کلوخ خورده بود! اما باز هم انتخاب خوبی بود. گفته می شد که نورمن اسمیت، در دهه 1910 ، صدها شیر را با سرپر کشته است. دلگادو می گفت:« اگر می دانستم که فقط مورد حمله یک شیر قرار می گیرم، یک تفنگ ساچمه زنی دو لول با گلوله بزرگ AAA یا SSG را بر هر تفنگی ترجیح می دادم و اولین تیر را، تا شیر به فاصله 6 متری نرسیده شلیک نمی کردم و با همان اولین گلوله کارش را می ساختم.»

جلوتر رفتیم. نفس نفس می زدم و هیجانی ترس آلود مرا گرفته بود. با بغل پا راه می رفتم تا سوزش خارهای ریخته در کف پایم را کمتر کنم. دلگادو به نجوا گفت:« شیر آنجاست، صدایش را می شنوی؟...»

***

ابتدا تنها چیزی که توانستم بشنوم صدای کوبش نبض در گوش هایم بود که به صدای امواجی تند بر ساحلی می مانست که شیرها در آن کمین کرده باشند. سپس صدایش را شنیدم- صدای کروچ کروچ زشت و تکان دهنده خرد شدن استخوان و گوشت در زیر دندان های پسین شیر، و متعاقب آن خورخوری آرام، سپس صدای بلند زبانی سمباده ای در حال لیسیدن مایعی چسبناک.

دلگادو در حالی که جای پنجه شیر را با نوک صندلش نشان می داد، نفس زنان گفت:« به این جا رفته، داخل این بوته زار انبوه. از این اثر پنجه می توانی بفهمی که یک شیر است، اما نمی توانی بفهمی کجاست. هر آن ممکن است بیرون بپرد.» خندید و زخمهای روی گونه اش در زیر ریش زبر، چین افتاد.« باید ار آن طرف، سمت چپ، برویم زیر باد، بعد آنقدر جلو بیاییم تا او را ببینیم. و در آن موقع افندی، دیگر همه چیز به عهده توست.»

با نجوایی که هر کلمه اش از دندان کروچه شن در زیر پا در می آمد، گفتم:« آن جا بدجوری انبوه نیست؟ با آن وضع تا چه حدی ممکن است به او نزدیک شویم؟»

«اگر شانس بیاریم 10-15 متر. اگر لازم باشد درست بالای سرش. باید خیلی دقت کنیم. از طرفی بستگی به تیغ ها و سرو های آنجا دارد، همینطور صخره ها، هی، اینجا کنیا یا تانزانیا نیست که بتوانی از 200 متری شلیک کنی. این یک شکار واقعی است- نزدیک، رو در رو و تن به تن. در منطقه من دوربین معنا ندارد. اگر شیر بیاید حدود یک ثانیه یا یک و نیم ثانیه وقت داری تفنگت را بالا بیاوری و شلیک کنی. اگر وقتی می آید زانو بزنی، در این بوته های انبوه به هیچ وجه به تحرکت اضافه نخواهد شد، حتی تحرکت کمتر می شود. قد شیر تا شانه حدود 120 سانتی متر است. بهتر است در ناحیه صورتش شلیک کنی نه پایین تر. البته همه اینها را خودت می دانی، محض احتیاط می گویم. به هر حال درست توی صورتش بزن، توی آن حفره سیاه پر از دندان. من با 505/0 گیبز هوایت را دارم و کریم با کالیبر 10 متوقفش می کند. آماده ای؟» 

« فکر می کنم آماده ام.»

در حالی که قمقمه پوشش دارش را به من می داد گفت:«کمی آب بخور.»

تلخی دهانم را با جرعه ای از آب تصفیه نشده زدودم، آب را دور دهانم چرخاندم، فرو دادم و قمقمه را بع دلگادو برگرداندم. او بند قمقمه را به گردن انداخت و آن را به پشت خود آویزان کرد. پس طعم ناخوشایندی غره های چشایی ام را آزرد.

دمی بعد ناگهان اعتماد به نفس خودم را به دست آوردم و گفتم:« بسیار خوب، بیایید برویم. بیایید آن آدم خوار را به دیار عدم بفرستیم.»

نمی دانم در آن آب چه نیرویی نهفته بود، هر چه بود که کار خود را کرد. دلگادو در حالی که مرموزانه می خندید بار دیگر با جمله ای مشاعره شب پیش را نو کرد:« در آن لاشه شیر انبوهی زنبور و عسل فراوان وجود داشت. کتاب قضاوت، سوره و آیه اش یادم نیست.»

به او برگشتم و با خنده گفتم:« از خورنده، گوشت بر آمد و از نیرومند شیرینی. دیتو» لبخند زنان به سمت اورس ها و سرو های کوهی راه افتادیم، با مرگ که در قلبهایمان لب پر می زد.

می گویند که مردان خصایص حیوانی را که با ماهرخی خوب شکار می کنند به خود می گیرند. مطمئنا این سخن در مورد دلگادو صدق می کرد. او در اورس ها و بوته ها چنان آرام می رفت که گویی شیر در کمین به پیش می رود، آنجا که لازم بود به شکم می خزید و صاف مثل شیر بر صخره های خاموش می چسبید و بی استخوان و نرم بر قلوه سنگهای بزرگ می پیچید. صخره ها هر جا که در سایه نبودند، سرخ می نمودند و هر جا که در سایه بودند سیاه می زدند- مشبک کاری رقصانی از نور و تاریکی. کریم دور از ما در جبهه چپ بود. چشمانش هم آمده و به درزی باریک، چون تیغه کارد تبدیل شده و لبانش قفل بود- رد زن های آفریقا هرگز با چشم گشاده و دندان های آشکار، که ممکن است برق آنها ناخودآگاه باعث هشیار شدن حیوان شود، ماهرخ نمی روند. من با یکی دو متر فاصله در سمت راست دلگادو می رفتم و می کوشیدم تا آنجا که می توانم درست بروم.

تاثیر تمرکز بیش از حد در ماهرخ بود یا آب سحر آمیزی که از قمقمه دلگادو نوشیده بودم، نمی دانم. ولی در تمام نیم قرن سابقه شکار، هرگز آن گونه ساکت، بی صدا و با اعتماد ماهرخ نرفته بودم؛ ماهرخی شگفت انگیز بود در آن صبح داغ و بی نفس شگ.

همه چیز منبسط شده بود و تا سر حد شکستن کش آمده بود. وز وز یک خر مگس در فاصله 10 متری به غرش یک اسکادران جنگنده هوایی ضد تانک در حال یورش شبیه بود. جیغ پر صدای یک عقاب، که دور در زیر خورشید آفریقا پرواز می کرد، نت به نت قابل تشخیص بود. بوی شیره اورس، که از زخم شاخه درخت بیرون زده بود،  تمام روز را به عطری گس و شیرین آمیخته بود. سپس بوی خون به مشامم رسید- سرشار، نمناک و شیرین تر از اورس- و نیز بوی عفن و داغ احشای بیرون ریخته. شیر و قربانی اش درست در جلوی ما بودند، اما من نمی توانستم آن ها را ببینم. دلگادو که چمباتمه می رفت، کف دستش را که پس پشتش بود به طرف من گشود و ایستاد. من ایستادم. کریم ایستاد.

زمان ایستاد...

صدای شیر را که داشت خون می لیسید شنیدم. حدود 2 متر جلوتر از ما. لپ لپی مداوم، آمیخته با صدای تکان دهنده و سنگین خور خور؛ سیمان مخلوط کنی که خشن کار کند. حالا می توانستم آن بوی غلیظ، داغ و ترش گربه های خانگی را نیز حس کنم- خاطرات کودکی دیدارهایم از باغ وحش میلواکی در ذهنم زنده شد، آنجا که شیر های سهمگین بزرگ موقر به آرامی از پشت میله های آهنی نگاهم می کردند و چشم های سرد کهربایی خود را چون گل میخ به من می دوختند. آن وقت ها چقدر آنها را، با آن نخوت تنبلانه و کبر پادشاهی شان، دوست داشتم. دوستشان داشتم و می خواستم لمسشان کنم. اما حتی همان وقتها هم می دانستم که برای رسیدن به آین آرزو باید بکشمشان. اکنون این شیر را نیز دوست داشتم، اما او باید برای این دوستی می مرد...

تندبادی داغ و ناگهانی صحنه را بر هم زد. شاخه های درختان را بلند کرد و دیوانه وار تکان داد. پوشش آدم خوار کنار رفت و من برای اولین بار او را دیدم- سیاه یال، عظیم، سر بزرگش به سختی سندان، پیچیده در هاله ای سیاه و عقیق آجین از قطرات خون؛ خون و زرداب از دنده های شکسته و ریه های دریده پسر چوپان می چکید، یکی از دستهای پسرک به سوی ما دراز بود و انگار التماس می کند. شیر به آرنج نشسته بود، یکی از پنجه های عظیمش بدن پسرک را از گردن نگه داشته و پاهایش مثل فنر فشرده، زیر تنه سنگینش جمع شده بود. مگس های به وجد آمده، پیرامون بدن خالی و غار مانند پسرک و زخم دهان گشوده در پهلوی شیر، وز وز می کردند و نیش می زدند- و آنگاه شیر، شیر همه رویا ها و کابوس های ما ، سر گرداند و به ما نگاه کرد.

مستقیم در چشم های من نگاه کرد.

دلگادو فریاد کشید:« حالا! بزنش!»

در یک زمان، همراه "رمینگتون مدل 700،BDL ، کالیبر 375/0 هلند هلند(5)"  که به شانه من لغزید، شیر مستقیم به سوی ما جهید. جهشی چنان عظیم و همراه آن غرشی که انگار تمام جهان را پر کرد؛ اکنون انبوه یال و دندان و چنگال به سوی من آمد و هیبتش،  آمیخته با غرش کر کننده چنان بود که من صدای شلیک تفنگ خود را که منجر به کشتن او شد نفهمیدم.

در آن لحظه دلگادو مثل گربه به چپ غلتید و تفنگ را به شانه آورد و با پرواز شیر چرخاند؛ کریم به زانو شده بود و شیر پران را در نگاه تفنگ خود داشت. شیر به بالای سر من رسیده بود که شلیک کردم و دیدم که ضربه دو تنی گلوله سر نقره ای 300 گرین چگونه دنده ها را در هم شکست و حس کردم که از آن سو دهان گشود و پرواز کرد؛ شیر فرو افتاد و خرناسه ای دیگر سر داد.

من نیز خود را کنار کشیدم و به سرعت به دیگر سو غلتیدم. یک شیر مرده هم هنوز خیلی می تواند زنده باشد. تا من گلنگدن بزنم، تفنگ گیبز دلگادو یک بار صدا داد: کر – ونگ، و کار تمام.

نیکلاس دلگادو بر خاست، نزدیک شیر آمد و با لوله تفنگ به چشم های خیره شیر زد. هیچ تکانی نبود. از روی شانه نگاهم کرد و خندید. سپس دست در جیب پیراهن کرد و سیگاری بیرون آورد.

« کتاب وداع با عشق دون را خوانده ای؟ در آن جا می گوید: آه، آیا ما نمی توانیم چون خروس ها و شیرها فرحناک، در پی چنین لذایذی باشیم؟»

خندید و سیگارش را روشن کرد.

سافاری را با شکار های دشتی – اوریکس، دیباتگ، گرنوک، و بیرا – تمام کردیم. شگ می تواند نسبت به بچه های خود سخاوتمند باشد، اگر آنها بتوانند گرمایش را تحمل کنند و بدانند که به کدام سو بنگرند. من به سومالیایی ها عشق پیدا کردم؛ آن مردم مغرور ، سخت، کشتارگر، شجاع و سخاوتمند که به طرز بهت آوری قادرند در دنیایی پر از آدمخواران زنده بمانند.

مدتهای مدیدی است که از نیکی دلگادو  خبری ندارم. اما این جمله او همواره در لحظات تنهایی شکار، وقتی در بیابانی پرت و خشن تنها هستم، در گوشم زنگ می زند:

شیرهای جوان به دنبال شکار خویش می غرند و گوشت را از خدا می خواهند...

 

 

پانوشت ها:

 

1-        ظرفی لوله ای شکل با دهانه ای تنگ که برای جوش آوردن آب و درست کردن چای و قهوه به کار می رود.

2-        نزدیک شدن به شکار با استفاده از عوارض زمین.

3-        راهنمای شکار

4-        نوعی سرو کوهی

5-        نام کالیبری معروف و قدرتمند که معمولا برای شکار حیوانات بزرگ و خطرناک به کار می رود.


یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا