به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

کبک ها و بيدمشک ها...


سپاس:)

سلام به همه دوستان خوبم و سپاس از همه تان به خاطر این همه لطف و مهری که به اینجا و صاحب این قلم داشتید و دارید. کامنت ها و ایمیل ها یتان را همه، سرشار از دوستی و انرژی یافتم:) و بی اغراق و بی تعارف بگویم که برایم غیر منتظره بود. امیدوارم که "در کوه" همچنان جایی برای دور هم جمع شدن همه آنانی که به طبیعت و زیبایی هایش عشق می ورزند و از بودن در آن لذت می برند، باقی بماند!

 

سرتان سبز و دلتان خوش باد... :) و تیغ برراا... (شکارچی و غیر شکارچی هم نداره:)) )


شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤

شاهین



به مناسبت شکفتن بيدمشک ها...

 by ali ameri

شبی را کنار آتش به سر کرده ايم؛ تاریک روشن است که پا به راه می شویم. مقصد خیلی دور نیست- قصد دور رفتن هم نداریم. فقط دوربین ها را دور گردن انداختیم و یال سنگی آهکی را گرفته ایم و از بین درختان بنه و بادوم کوهی راه خود را ادامه می دهیم. باد تندی و البته نه خیلی سرد می وزد. عقاب بزرگی به طرف ما می آید، انگار برایش عجیبیم... احتمالن پیش خود می پرسد که کیستیم و از کجا آمده ایم... دوری بالای سر ما می زند و انگار خیلی دندانگیرش نیستیم- برادر به فکر نان باش که خربزه آب است- پر می گشاید به سمت قله و ما هم گیج و گول و بهت زده تازه یادمان افتاده که آن چیز هایی که به گردنمان آویخته ایم دوربین است! چند عکسی شتابزده می گیریم و دوباره راه و راه. قرار ملاقاتی دارم...

 سنگ ها به کلام می آیند، انگار که خیلی حرف  ها با هم داریم... چه خاطراتی... چَمبورک و جمعی که اولین خاطرات مرا از شکار ساخته اند و اینبار بی تفنگ بودن انگار سبب شده که بیشتر به یادشان بیفتم... آقای فدایی و پسرانش و نوه اش، آلکس شکارچی ارمنی، دکتر مهرابی و دایی مهربانش، آقای جوادی که با کامیونش میومد و خیلی های دیگر که اسمشان دیگر در خاطرم نیست و آتشی که همیشه بهانه ای بود برای پایین آمدن و گرم شدن و آرام گرفتن. بهانه برای بعضی ها که تعریف کردن و برای من که سراپا گوش شوم...

 by ali ameri

خسته ام، کلافه ام، خوابم میاید... حس می کنم که روحم مرده. حسرت خیلی از چیز ها به دلم مانده چیزهای کوچکی که وقتی بهشون فکر می کنم خودم هم خنده ام می گیرد... حسرت یه کادر بستن، یه آواز خوندن، صدای پر کبکی که دلم را هری بریزد، آرزوی یخ کردن، چند صفحه کتاب... دوست ندارم... فضای سیاه شهری که گنجشکهایش هم رفته بودند، زمستان گرم، آنفولانزا، زنگ ساعت، روزنامه، سیاست، حق مسلم، ملت آرمان خواه، آرمان جو، قهرمان، مقاوم...  کلماتی که دیگر برایم فقط یه کلمه اند؛ مشتی حرف که به هم چسبیده اند و دیگر مفهومی ندارند  ... دلم بد جوری گرفته...

 by ali ameri

قدمهایم را سریعتر می کنم. چیزی نمانده... درست به موقع سر قرارم، چه پرشتاب بیرون میاید، معلوم است که هنوز نتوانسته ایم خسته اش کنیم... آسمان رنگ می گیرد... قرمز، بنفش، نارنجی، زرد... بادی نه چندان سرد، پر زور می وزد، مجالی برای ایستادن نیست... چند عکس می گیریم و راه برگشت را پیش می گیریم. انگار که کم کم دارد باورم می شود، شده مثل ادم گرسنه ای که باورش نمی شود که غذا جلویش گذاشته اند و ناخنک می زند که باور کند... زمزمه ای را شروع می کنم که نهایتن فریاد می شود. بغض می ترکد...

.

.

.

by ali ameri 

صدای زمین را می شنوم که خمیازه می کشد. از خواب بیدار شده...  این را گلک بنفش چار پری گفت که سر راهم روییده بود... بهار آمده، با تمام زیبایی هایش. درختان بادام کوهی به شکوفه نشسته اند و بنه ها جوانه زده اند. آسمان آبی تر، فیروزه ای تر، سورمه ای تر و درخشان تر از همیشه... ای کاش خودم هم همینقدر بهاری می بودم، شاید هم هنوز خجالت می کشم...

 

 

سلام:)

.

.

.

واسه اونایی که به مناسبتی ایمیلشون رو داشتم یه خبر کوچولو فرستادم، از اونایی هم که آدرسشون رو نداشتم و احتمالن دوست داشتن که خبرشون کنن عذرخواهی می کنم. دلم برای همه تنگ شده...   

 

 


سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا